این فسقلی رومیناهم به همه چیم دست میزنه.هیچ کاری نمیتونم کنم کتاب بازمیکنم خودکاردست بگیرم.چیزی یادداشت کنم بخوام بخونم گوشی دست بگیرم چادرسرکنم نمازبخونم دست توکیفم کنم هرکاری کنم اون اول میخوادانجام بده..غداشونمیخوره بایدمن باقاشق بدم بهش..سرسفره نمیشینه خاله بیادبشینه..لباس میخوادبپوشه خاله بیادبرام بپوشه دگمه هاشوببنده..خاله پات دردمیادروش بشینم!من رو پای خاله بشینم..من بغل خاله بخوابم.خاله چرامنوجون نمیزنه! خدایااا...خاله چراگریه میکنی؟ خاله...خاله...
بعدمامانش میاددعواش میکنه یه آشوبی میشه اون غهرمیکنه بااون اخلاق مردادیش واسه مامانش نازمیکنه حالاهی ازمامانش اصرارازاون انکار..اون لج میکنه این گریه زاری میکنه!خلاصه اصلا آروم نیست..
دلم واسه محمدومهدی یه ذره شده..یه زمانی همین رومینانینی بودخیلی عزیز بوداماوقتی واقعی خاله شدم فهمیدم یعنی چجوی جون آدم واسه یه نفرمیره..دیگه نی نی های دیگه واسم عزیزنیستن مگه اینکه فقط شبیه نی نی های خودمون باشن..
۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر