۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

یه روزخوب

قبلاهم اینجوری بودم که چیزهای خوب وقشنگ ولذت بخشوواسه خودم حرووم کنم ودلم نیاددست بزنم بهشون یااستفاده کنم حالاکه دیگه واقعا چندوقته بیماریم شدیدترشده!برای خودم که ارزش قاعل نیستم!زندگی عادیومتوقف کردم چیزی به نام خوشحالیونمیدونم چجوری بایدحس کنم!همه اتفاق های خوب وتجربه های خاطره بخشوقدغن کردم تانگهشون دارم برای یه روزخوب!
یه روز خوبی که فکرمیکنم ازاون روززندگی برای من آغازمیشه به خیالم!
فکرمیکنم انقدربشینم پای اون روزخوب که بیاد که روزمرگم دستموبگیره ببره!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر