۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

امروز هم گذشت

خيلي خسته ام روحا بيشترازجسما

يادم مي ياد مي گفت يه وقتايي مي نوشتي خاطراتتو هنوز هم مي نويسي ؟

منم گفتم نه خيله وقته كه ديگه نه!

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

خیلی دلم می خواست حرفاموبهت راحت می زدم
هرچی که ته ته قلبم بود
ولی خودت نذاشتی
ازهمون اول همشه خواستی خودم نباشم
معجون تلخی شدم تهوع آور

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

رحم

تمام روح خسته ام به درد اومد..رحم می کردی به من

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

خدایا بشنو صدامو

نمی دونی این اول سالی چه بغض بزرگی تو گلوم گیرکرده...به سختی حتی می تونم آب دهانممو قورت بدم...خودم هم نمی دونم که را نمی خوام باورکنم...خدایا بهت احتیاج دارم...دارم ازغصه دق می کنم..نمی خوام باورکنم..اوتنها راه برای باخبرشدن ازشو به روم بست...اون هم اول سال نو..واقعا بزرگترین هدیه ای بود که نی تونست تلخ ترین باشه...به خدا احساس می کنم داره قلبم ازحرکت وامیسته..اصلا انتظار این یکیو نداشتم..چراآخه من اینقدر خرم که نمی خوام بپذیرم...
خانوم محترم او تورو نمی خواد...
چرانمی خوای باور کنی....!!؟چرا؟
بازم می خوای خودتو فریب بدی؟تا کی؟
خدایاشکرت...
هرچی تو بخوای...
من دراوج خواستنم اورو ازتو طلب کردم
ولی ندادی..
حتما حکمتی توشه...
خدایا بهم صبربده ..
همین اول سال چشمام ازاشک پرشد..
خدایا ممنونت
خدایا امسالو به خیرکن
هم برای من هم برای او..
خودت بزرگی و می دونی
امشب یهو بعد مدت ها دردودلم باز شد گفتم هرچی می خواد دل تنگو بگه...کاش ولی قبل سال نو
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا
بهم رحم کن...فقط همین
کمی دلت به حال تن رنجورم
دل شکسته ام...
بسوزه
خدایاااااااااااا
اگه امسال هم می خواد بدون او به پایان برسه.. خدای بزرگ همین اول راه مارو معاف کن..خدای بزرگ
خدای من
خدای مهربونم
من دیگه تاب ندارم