۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

نمیدونم این نغییرات در حس وحالم وحساسیتم به موضوعات زندگیم تنهایه دوره ی گذری ه یا ابتدای تغییرات بزرگ احتمالیه که قراربه وقوع ببپیونده..
به هرحال برای خودم غجیب وناشناخته ام..گیج میزنم ودارن هی به روم میارن!

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

خواب دیدم که سروین تواینستاگرام منو منشن میکنه تاعکسی روببینم
عکس اعلامیه فوت دخترهمسایمونه..سنی نداشت ودخترخیلی خوبیه..
خیلی غمگین بودم وبهت زده ...امافامیلای ماتسلیت میگفتن به هم انگار..
بیدارکه میشم میبینم علامت اینستاگرام اون بالاهست میترسیدم بازش کنم..همین که خیالم راحت شد چیزدیگه ای روخواسته ببینم اروم شدم..

چندساعت بعدرفتم برای سروین تووایبرتوضیح بدم که خواب غمگینانه ای دیدم واینجوری..
همون لحظه وایبرعلیرضااومد که میرزاعموفوت کرد...!

اشکم دراومد
این چندمین باره که من خواب اتفاق های بد رو زودتریه جوردیگه ش میبینم..

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

فقط یکمی چای واسه من بریز

یه حسی دارم شبیه به اینکه ..
دلم میخواد وسط خستگیات برات یه فنجون چای بریزم و آروم آروم جوری که اصلا متوجه اومدنم نباشی و حواست به کارهات باشه... بزارمش برات روی میز..
 بعدبرم کمی دورتر بشینیم ونگاه کنم..

۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

آوعره..کلاواسه خودشون بدون توجه به ما  یه حالتی ازاداکردن جملاتو کلمات دارندبا اینکه میتونن بهترحرف بزنن وشنیدیم ازشون باز علاقمندن که به سمت خلاصه کردن یا غیرغادی کردن حرفهاو کلمات برن..اولین بارکه یه حرفویادمیگیرن خیلی بهترن بعدهرچی  که میگذره اون کلمه روبچه گونه تر ومضحک ترتکرارمیکنن ومادیگه اصرارنمیکنیم عوضش کنند
مثلااینکه کلمه حلزون رو تبدیل میکنن کم کم به حَللللللَونَ

-خوشحال شدم که دیدم این:)) رو وسط خستگیات

-نمیدونم چجوریه اونجاوبایدچطورکارهاتوآماده کنی..امافقط میدونم مثل همیشه شما میتونی!!خستگی و اضطراب همش هم ازتنت میره وموفقیتش برات میمونه.. خواهش میکنم نامید نشو واین دوروز رو"قوی تر"ازهمیشه باش..

بیفته

دارم میترسم..میدونی..
من همراه اون نوشته همین غم تو دلم بود
همینکه شمردم بادستهام که چندبارتمام اون پنج سال اسمم رو صداکردی..فکرکردم وانگشتهای یه دستم هم بازنشد..
وغمگینانه انگشتهای باز شده امم تنها خاطره ای ازخونده شدن اسمم تومسج داشتند..
امابعدازیادم بردم که حتی من نمیدونم پردیس باصدای شمامیدونه چه آوای خوشی داشته باشه..من هم انگار یادم رفت اسمم چیه...وراستش هنوزهم تااینجای عمرم ازصداکردن اسمم از هرکسی وقتی حواسم باشه و توسرم صداش بپیچه اصلا خوشم نمیاد
هی انگاریادم میارن اونچه روکه نشندیم
جزمحمدو مهدی کوچولو..
حالااین اصلا نه..بزرگش نکنم..نمیدونم چراداره اینجوری میشه..
یه باردوبارو سه بارنیست..
دارم واقعا میترسم که نکنه من اینجابه هرچی فکرکنم شما اونجابه دلت بیفته!

توضیحات:دوست دارم بشنوی این صدایی ست که سروین برام فرستاده که انگارعکس منو میبینه ومیگه این عکس خاله پردیسه و اون دورترهم مهدی فرصت نمیده ومدام به
ای آله(  من آله پدیسم  وسروین =ای آله =این خاله) میگه بیابیابیابیابیابیابیا که نمیدونم مصراً کجامیخوادببرتش که  یکی ازخواسته ها شو انجام بده..
-آخ دلم تنگ ششششد الان  واسه گوش دادن به فرامینشون



                                              
              
                 WikiUpload Free File Hosting                

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

تکرار

امروز سروین برام صدایی ازمحمد فرستاده که  میگه اله پدیسه عسکه اله پدیسکه 
روزم ساخته شده بود ازتکرارش

اماحالم الان..تکرار
- من همین یه نفس ازجرعه جانم باقیست .."قربانی"

دیشب خواب مامانودیدم..نمیدونم انگار ازهمه خوابم نگاه براق وصورت خوشحالش تویادم مونده..

برای همین چند لحظه ی عمر همه سهمِ دنیامو از من بگیر 
           
فقط این یه رویا رو با من بساز همه آرزوهامو از من بگیر

باید حتماحتمابعدش خودتو واسه  یه برنامه استراحت آماده کنی..اصلاکارساده ای نبود اونم تو اون شرایط..الان مدتهاست که ازچندطرف داری فکرمیکنی..فکرهمه چی..وآدم میگه چقدرطاقت داره و درازاش تازه وقتی چیزی نیست..
اتفاقاداشتم همین فکرومیکردم وقتی شماشاکی میشی به سختیش مطمعنم که دیگه نهایتشه واواقعانگران میشم
همیشه لحظه های آخر سخت ترینشه امابعد میدونی چقدرمیتونی آرامش بعدشو لذت ببری..
آره چقدرخوب بود اونوقتها که میتونستی عین خیالت هم نباشه..

-یعنی پنج یا شش ماه ازامسال رو همونجامیمونی؟

-بعد بایه عالمه رنگارنگ و چی توزموتوری و ایستک و لواشک و خوراکی های مختلف برمیگشتی..
ومن باخجالت بایدبگم که همچنان ناهاردرست نکرده بودم!..
همون روزها هم بودفکرمیکنم که ساعت و گرنبندمو قبل اینکه بری سرامتحان ازدست و گردنم وامیکردی که اذیت نشم توخواب..

-اینجادیگه اذان گفتن..
غصه نخور..
طاقت بیار..چیزی نمونده که
تو سخت ترین روزهاشو تحمل کردی و گذروندی
خداتااینجاشوکمک کرده بقیشم ازپسش معلومه که برمیای
حالااگه خیلی عالی هم نشد، عالی هم میشه بشه
گفته بودی که وقت هنوز داری.کمه یعنی؟

 من بیدارم اما..!تاچشم روهم نزاری من اینطرف اینجاواقعا خواب آرومی ندارم گاهی شب هایی که زودترمیرم بخوابم پشیمون میشم بعداینکه احساس میکنم هنوزبیداری،چاره ای ندارم نصفه شبی پامیشم میشینم  توتاریکی تاساعتی آخه هرچنددقیقه میپریدم باتپش قلب  زیاد مخصوصا وقت هایی که انگاراونجاآروم نیستی..یا نمیدونم چی..
اولاکه هم اتاقیم حساس بود اون هم پامیشد ازبیدارشدن من میترسیدحالاکه دیگه عادت کرده هرچندوقت


-خودت بهتر میدونی نیازنیست پیش ترنگران باشی که چه کارکنی اگه..ایشالله هرچی که برات خیره
-میدونم مثله قدیمانیست اما دعامیکنم خدادلتو قرص کنه به خودش..



گله؟
نه والا..
نگاه نکن شلوغ شلوغ میکنم
آدمی مثل من مگه میتونه گله هم داشته باشه..

۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

بهتر

بزاربرات بگم که شما اصلانگران آینده نباش..
یعنی اینطوری که من مثل بچه ایم که گاهی تشخیص نمیدم چی برام خوبه!
یعنی من تحت هرشرایطی تاآخرین روزعمرم این خودتی که خوبم میکنی
من یه مریضیم که تاابدهمین درد رو دارم درد دوربودن..
اماخوب معلومه خودت حق زندگی و تصمیم داری
خوب اینکه من اصلابیام بعدهابگم چرااون مدت که مریض بودم توخوبم کردی و بعددیگه خوبم نمیکنی
یه حرفه بیخوده که بعدهااگه  خدایی نکرده فرض محال اینجوری اومدم بگم
نشنیده بگیر وراهی که میخوای برو
خوب برای منی که تاابدمریضم و هیچ جای دیگه ای خوب نمیشم..
اینکه حالاچندوقتی تحت درمانت باشم میتونه روزهای بیشتری سلامتم نگه داره  پس هیچ شکایتی نمیتونم کنم!
به زبون دیگه نمیتونم بیام بگم که ای وای من اگه میدونستم  برای زنده موندنم راه دیگه ی میرفتم..چون هیچ راه ممکنه دیگه ای وجودنداشت که برم و حالم خوب شه جزاینکه خودمو مریض ترمیکردم!پس خیلی هم خوب شده که اصلا!
بهتر!

کور

هروقت کم مینویسم ،بعدنوشتن برام سخت میشه ..هی پاک میکنم وهی راضی نیستم..انگاربغض تو گلوم که نه تو دستام میافته..احساس خجالت میکنم ازاینکه هنوزهستم و حرف میزنم..هربار که صادقانه حرف میزنی و من ته مانده خودخواهی هام کنارمیرن باخودم میگم دارم باهات چکارمیکنم..چظورانتظاردارم که اجازه بدی ..چظوزاصلا ازت میخوام..
 بعدباخودم اینجوروقتها میگم صحبتمو میزارم باخدا..اصلا طرف حسابم  خوداو باشه ..
میزارم به دست خودش..
قول میدم جلوی خوشبختیت و نود ونه درصد قابل اعتمادتو نگیرم..

 -من فقط یه درمیبینم که همون درباغ سبز و فعلا این خاصه درمورد من صدق میکنه!
من درتوانم نیست هیچ تلاش دیگه ای کنم..مثل مسخره کردنه خودمه..مثل اینه که وقتی باخودت بگی اگه دوباره بشه پاتویه راه دیگه گذاشت وخوش حال بود پس راه قبلی همون قدرکه بی اعتباربود..راه بعدی هم همونقدربی اعتباره..وپایان پذیر..این منو ازینکه هیچ در دیگه ای روببینم کورمیکنه..
نمیتونم خودمو گول بزنم...نمیتونم..

عذرمیخوام ازت..
خیلی توان نوشتن و حرف زدنم نیست..
حالم خیلی خوب نیست..
من فکرهاموکردم..وتصمیممو گرفتم..گذاشتم که خوب احساسات و عقلانیتم ته نشین بشه و ببینم چی اون روی همه میاسته..
میبینی شما روطاقت حتی بیست و چهارساعت برای تصمیم نیست و اونهمه روز و سال من..
تصمییم وابسته به تصمیم شمانیست..
این تنهاراهیه که تنم ،روحم..دلم..آرزوهاو رویاهام میشناسه..
دارایی من ارزشی تو بازارجنس های امروزی نداره و من هیچ هزینه ای حاضرنیستم واسه کسی و چیزی ازخودم ببخشم.یعنی توانم نیست..انگارکه مهروموم شده باشه حسابم.
حق باتوست شاید بتونم بدون شما زندگی کنم اما باغیرازتو رو مطمئن ترم که نمیتونم..
به خاطراشتباهات و گناهانم متاسفم که نمیتونم ادعاکنم اما حقیقت اینکه من خیلی صفرویک ترم..وقتی بدونم و مطمئن باشم که اززندگیم چی میخوام هیچ چیزی غیرازون حتی مقطعی اززمان نمیتونه منو خوشحال یا راضی نگه داره..
من میدونم که چقدرگناهکارم..میدونم چکارکردم..میدونم که چقدرتاتهش ازادبیات و رفتارو ذهن و فکرو...هرزرفتم وپشت سرت برای پایین کشیدنت ازجایگاه مقدست باخودم چکارکردم..
میدونم دفاعی ندارم اما شمااگه باوری که ازابتداهم نمیخواستی ازدست دادی من شماروخودمو ازدست دادم و خداروکه سرعهدیکه بسته بودم..روزگارم تاوان اشتباهمه..
فکرمیکنم اینکه من ازون سراشیبی تند حیوانیت ، تونستم برگردم بالا به راه چقدرمیتونه معجزه باشه..باهمه اینها خودم میدونم همیشه هست و همیشه ثبت شده درتاریخ همیشه حقیقته وهیچ جوری نمیشه ازتاریخ دنیاحذفش کنم خودم میدونم..وهمینه که میدونم همیشه تاآخر برام این شکنجه ست

اماباورم کن که میخوام هربهایی باشه بپردازم.میخوام دنیاروبه زانودربیارم..آماده ام که هرتاوانی روپس بدم تابتونم دوباره شایدلیاقت پیداکنم..
شایدخدادستموگرفت اگه خیردید..برای شمااون یه درصده..برای من امیدواریم به ادامه زندگی..
خیالت راحت اتمام حجتتو بامن کردی و من بازآگاهانه میگم  انتظاری ندارم من به خاطرگناهانم خودمو لایق خوشبختی نمیدونم چه برسه به اینکه..
برای من نفس تلاشم ارزشمندتراز رسیدن به هرخواسته یا انتظاریه ..
بزارباورکنم که اگه نشد خداصلاح ندونست..









این همه كردی نمردی، زنده‌ای      ھين بمير ار یار جان بازنده ای

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

برای شماشوخی به نظر میادبرای من کل حقیقیت زندگیمه

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

معذرت میخوام ازین که  ناراحتت میکنم
امامجبورم قاطعانه بایستم سرحقیقتی که هست

خدابزرگه ..تودلم میگم این اکراه و تنفرو عدم اعتمادت رواگه خدابخواد و به صلاحت باشه بازهم معجزه میکنه و ازدلت دورمیکنه شاید روزی..
من کاردرستی نمیکنم که اصراردارم که باحرف اینوبهت ثابت کنم..معذرت میخوام..
 
فکرمیکنی که من الان نمیتونم به دیگران نگاه کنم و مثلا قبطه بخودم وسرخورده بشم بعدیه روزی ازهمین روزها که تنهام ودورم ازخونه وهمه جورآزادی تانهایتش دارم واصلاشمانه تنهابی خبری بلکه هیچ مسولیتی هم وجدانم برای خودم نشناسه بره و یه جوری حالا هرجوری شده برم دنبال ازین حق هایی که شماازش  تعریف میکنی!
فکرمیکنی که من الان انقدر محدودم که یایه کانفرم ریکویست شیپ بخوام رابطه ای روشروع کنم!
بعدفکرمیکنی من چرابایدبخوام که برگردم که شمااینهمه به رخم بکشی همه گناهانی که میخوام یه جوری پشت سرم بزارم؟ نمیتونم الان باکسی باشم که خیلی ازین رفتارهای آزادانه عرف امروزی روحق دوتاآدم بدونه وچیزی ازگذشته روبه رخم بکشه؟
بعدچرااصلادولادولا شترسواری کنم!
من هیچ عقده ویاکمبود یا اشتیاق سرکوب شده ای برای بدست آوردن چیزی ندارم!اینوبازهم میگم!
خودمومیشناسم وایننومطمعنم
بله شاید میخوای بگی بعداینکه بامن میمونی وآزادی های فردیت گرفته بشه این احساس درتوایجادمیشه وتوآدمی نیستی که دووم بیاری!
زمان همیونطورکه ثابت کرده بازهم ثابت میکنه..
هنیشه که حقیقت یه جورنیست..
من اززمان درس گرفتم واشتباهاتمومیدونم.
تونمیتونی بپذیری روندگناهکارشدنمووقتی میگم نه ازسرتوجیهه ازسرعلت پیداکردنه که دوباره اتفاق نیفته
خوب میگی راه های دیگه هم هست راه هایی که تاحالاپیش نیومده وتواونجانقطه ضعف داری!
بابابه خدابزرگ شدم! میفهمم میدونم !
همیشه دارم میگم امابایدتاکیدکنم که باورکنی
این داستان دوجوراتفاق ممکنه بیفته صادقانه میگم
وبعدمیگم که احتمال هیچ کدومشون نیست..
من بایددوتاخلا داشته باشم عاطفی ویه چیزدیگه
اون یه چیزدیگه روقاطعانه میگم واصلاحتی دوست ندارم مکث کنم روصحبتش نیست! هیچ وقت نبوده!اگه جوردیگه ای به توثابت شده من خودم دردرونم میدونم چه جوریاست وبرای شماتوضیح دادن توجیه فقط.پس اصلا فقط میگم این نیست وهیچ وقت این دلیله دوم نمیتونه منوازراهم دورکنه.
عاطفی که الان ازینی که الان باهم هستیم ومن درکمترین حدازباشمابودنم بازهم هم مگه میتونه اتفاق بیفته..خوب من الان چه قدرحق زندگی دارم !؟ چقدرداره نیازهای عاطفیم پرمیشه؟تقریباخیلی کم! پس من بایدهمین سالها همین وقت ها که انقدرتنهاترم نسبت به همه باید یه جوری یه کاری کنم! چرانمیکنم! چون حقیقت برام مثل روزروشنه که من هیچ جاجزخودت نمیتونم پرشم!برای اینکه بدونی من به همه چی آگاهم ودرشرایطش قرارگرفتم  که همین ماه ها که اتفاقاهمیشه هم وقتی میشد که ازدست غمگین بودیا مثلا شماعلناازرابطت همون روزنوشتی ومیتونست دیگه بدترین تاثیرورومن بزاره! هرچقدرفکرکردم نتونستم..یعنی میدونستم که نمیتونم!عقلم میگفت این خوبه ومیتونه توروبرنگردونه حتی!بعدشماهم میری دنبال زندگی باخیال راحت تازه! فکرمیکنی این حرفهاتوذهن آدم نمیاد؟ ممکنه همیشه بیاد برای عقل خیلی ها پیش بیاد!اما مهم دلمه!مهم تواناییه دلمه که حرف خودشه!مهم اینه که ثانیه ثانیه رو واسم زهرمیکنه اگه بخوام راه غیرتوبدم!مهم اینه که من دیدم چی میکشم!گفتم من توانایی اوررایت ندارم!من دارم واسه هرلحظه خیانتی که به خاطرم مونده زجرمیکشم.انفاقا به نفعمه که ازت دورباشم که یادم نیاد چکارکردم.یابایدباخیالم ازخودت بایه آدمه دیگه کناربیام که جهنم بسازم براخودم..که مگه من تاوانشو پس ندادم! چقدرمیتونم احمق باشم!
یای دیگه ای نداره..
من خودم مسعولم وخودم بازندگیم اینکاروکردم که هیچ عقلی توجیهش نمیکنه اماچاره ی دیگه ای ندارم..میدونی اونایی که میدونن بعداینکه میبینن حال منومیگن خوب خودت پس میدونی ! وکوتاه میان چون میبین که چه طورمیگذره به زندگیم..فقط خودتی که نمیبینی..
بازهم من اصرارنمیکنم روادعام تاخودت زمان روببینی..چون من دارم واسه خودم این راه رومیرم!
تنهایی فقط  گاهی سخته..درباقیه مواردمن باافتخارسرم بالاست که هیچ کس دوروبرم نیست وقتی همه تصورمیکنند که دختری مثل من نباید تنهاباشه!
من باخیالت هیچ وقت تنهانیستم!شایدگاهی ازدستت عصبانی بشم شایدذهنم خیلی تخیلات کنه که آره این کاروکن واون کاروکن!این کاروکن نه اینکه برم به راه دیگری..فقط راه تونباشم راه خودم باشم!ماهمیشه اسباب خنده دلم شده وقتی گقتم این بارفراموشت میکنم وبه میمه آخرنرسیده ده برابرقبل زمین گیرشدم از پاشدن حتی!
دوست ندارم اینجوری حرف بزنم مقابلت اما وقتی تواصرارمیکنی به امتدادگذشته مجبورم.

نیازنیست که تومطمعنم کنی که من بخوام تردید به دلم بیفته یانیفته..!

نیازبودکه من درخودم مطمعن باشم..

خودمم اوضاعم خیلی خوب نیست ..بعد اون همه مشکلات و فشارکه گذروندم اصلا آمادگی درس خودندن اینهاروفعلانداشتم وتاروزآخرزندگیم باوردارم که خدا خودش اسم منو از تو لیست کارنامه ها دراورد وگفت این باید بره دانشگاه و این دانشگاه و این شهر!
عقبم و ضعیف ترم ازهمه لحاظ با همه مشکلات دیگه م نسبت به دیگران و چقدرکارتواین چندروزجمع شده روی سرم..

درباغ سبز رو اول خدانشونم داده که حالامن انقدر باقدرت دارم ازش حرف میزنم!
آره حواسم هست هرچند که راستشو بگم ته دلم یکمی میلرزه نه ازتردیده خودم به خاطراینکه این قول روبه شما میدم و نگرانتم...
اما بازهم سرحرفم هستم که همینو میخوام!
میفهمم دارم چی میگم..ازخودم مطمعنم..
چیزی دردرونم امیدواره و حس میکنم میشه که زخم های روحت رو مرهم بشم..زمان وحقیقت کمک میکنه

تصورکن که دنیا وارونه شده شاید..
برمن خیلی انفاق ها گذشت..من به اندازه عمریه زن چهل ساله خیلی ازحقایق روتو آیینه زندگی دیدم و تحربه کردم
 باور کن که بزرگ شدم!من کی اینهمه سختی کشیده بودم..کی اینهمه دوری ازت داشتم؟
من کی برای همیشه ازدستت داده بودم !
باورم کن که ثابت شده ام همینطوراصول و رفتارو قواعدشخصیتیم!
تردیدهامو گذاشتم کنار..خودم برای خودم تصمیم میگیرم واینکه میدونم اززندگی چی میخوام..
نتیجه ای که داده اینه که لایه های شخصیتی موانداختم دور و یکی شدم درهمه جهات!باتمام جزییاتش!
من ازهمه بیشترتکلیفم بازندگی و خودم روشنه!
فکرمیکردم شاید کمی حس کرده باشی این تغییرات رو..
اینهارونگفتم که بازادعاکنم اینها دیدنی  ان نه شنیدنی اما وقتی میپرسی چی شده که ..
میخوام بگم این ادامه اون سیرنیست..قول میدم ..
اماخوب معلومه که حق داری باورنکنی خوب اینها الان فقط حرفه برای شما..

الان شمافقط تمام حواستو وانرژیتو بزار واسه پایان نامه ات..فقط پایان نامه نه هیچیه دیگه!!
ممنون که صادقانه گفتی..کاش اونوقت ها انقدرازت میدونستم
من هستم و این بندرو ازهیچ جاییش پاره نمیکنم!
 سربه هیچ کوی و برزنی هم نمیزارم..
گفتم که میدونم ازهرجاش بکشم ودورشم فقط گره به پاهام که هیچی به دلم محکم ترمیشه..
هرجوری که تو خوشحالی و خیالت آرومه منم آرومم..
خودمو کنارگذاشتم و میگم طرفدارتوام!
فرصت که نه..میگم فقط بیا باورکن..باورکن که شد همونی که میخواستی باشم..
همه حق باخودته برای هرتصمیمی که هرلحظه ای که میگیری..
نگفتم که مسعولم باشی..



۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

فکرمیکنم اول باید ازاینجاشروع کنم که اگه حضورمن انقدرشکنجه آوره که میگی بهم رحم کن..من نمیتونم یه لحظه هم این حضورخودخواهانه رو ازت انتظارداشته باشم..
راستش خیلی سخته ..خیلس سخت ترازینکه بشه ازتوان یه آدم بربیاد..من تنهام تواین راه بدون همراهییه تو ..میدونم..اما هیچ برنامه ای ندارم..نمیخوام هیچ برنامه ای داشته باشم جزصداقت...چون میخوام خودم باشم..بدون هیچ نقشه ای..نمیخوام نقشه بکشم چون میخوام خودموببینی وباورکنی..میدونم قدرت صداقت ازهمه چی بیشتره ..
من هیچ مشکلی یامخالفتی ندارم بیاتمام آزادی های فردیه من روبگیر..من اصلاآزادی میخوام چکار..فردیت یعنی چی وقتی انقدر درمنی..من ازهمین آوارگی و سرگشتگیه که هرچیه دردمیکشم..وبهت حق میدم که هرسندی هرحقیقتی هرچیزپنهانی روبخوای بدونی تااینکه زمانی که اعتمادت بهت برگرده..
خداشاهده من چیزی ندارم که ازتومخفی کنم چون تردیدی ندارم..همه رفتاروجودم اینودادمیزنه!دوماهه گذشته  که هیچی دوساله گذشته رو برمیگردم عقب و سرم بالاست!
اینوباورمیکنی..ایشالله خداکمک میکنه..
نمیدونم به خدا..من ازخودم مطمعنم که چنین پیشنهادی دادم..خدای من ..قبول داری که قلبم ازهرچقدرفاصله همزمان باتودردمیگره ..بعدچطورباورمیکنی که من میتونم دوباره باتوبدکنم..حتی ذره ای ..نه روبروت نه پشت سرت..
به رخم بکش!من کردم پس باید خودم تاوان پس بدم!بیا اصلا اینطورنگاه کن که من بزارمدتی باشم شاید همه این دردی که کشیدی ذره ذره پس دادیش به من ورهاشدی..شاید خوب شد و آروم شدی و تونستی زندگیتو جور دیگه ای آغازکنی.
من فقط میخوام هرچی که به صلاح توهه پیش بیاد..ادعانیست واقعیت وجودمه ..

من دووم میارم تازمانی که توبه زندگی عادی برگردی و بگی میتونم حالابازهم به زندگی بخندم چه بامن چه بی من..
نمیتونی بهم بی اعتمادباشی..نمیتونی تصورکنی که من دست ازپاخطاکنم؟چون من اگه بخوام اینکاروکنم مگه بیمارم که بخوام اینطور کنارتوباشم؟چرابیام  راهی که دووم آوردنش سخته !خوب میرم به همه راه های آزادانه ای که میتونه باشه!
چرامن اوناروپس بزنم..؟اگه من میخوام خوش بگذرونم یا مریض این چیزهام چراباید تورو آزاربدم

من ازتو به خودم وفادارترم..اینوقول میدم..میخوام ثابت کنم که ازروی خودخواهیم نیست با همه سختی و دلتنگی و بی قراری و آوارگیم با همه حقیقت تعهدی که توباورش نمیکنی اماهست من هیچ جوری نمیخوام لخظه ای اضافه آزارت بدم..من میخوام که آرامش برگزده به زندگیت شاید منم آروم شدم..من اون روزی که خیانت کردم از حداکثر خواسته ام که از حداقلش هم گذشتم..همه این بی تابی های بعدش جون دادنش بود که باز زنده موند حالا باهاش کناراومدم ومیدونم همیشه هست ونمیوتنم برای نادیده گرفتنش کاری کنم..
وهیچ وقت کاری نمیکنم..
باتمامم تورودروجودم پذیرفتم ودیگه باهات دردرونم نمیجنگم..

این زندگی خودمه که میخوام وقت این تلاش بشه.. اما زندگی شماهم هست همین حالا که فرصت دیگه ای برای تصمیم گیری کناریکی دیگه داری..
کاملا حس میکردم که احساست حالا که تصورمیکنی یک درصدبرگردی چقدربه سمت اوکشیده خواهدشد!!
من باورنمیکنم تکراری بشه هرچند که خودم هم قبلا ترسیدم از برگشتن و روبرو شدن باحقیقت که هیچی شبیه گذشته نیست!امااگه میخواست تکراری بشه شده بود..یه جایی شده بود نه اینکه انقدر قوی شده باشه به جاش..
نمیدونم چیزی دردرونم میگه میشه که توباورم کنی..میشه ببینی..
میشه اعتمادکنی..میشه چون من از بیشترهمه میشناسمت.بیشترازهمه میدونم که چطورباید باشم ..بیشترازهمیشه یادگرفتم..
باهمه اینهابرای اینکه باورم کنی که چقدربرام آرامش خیالت وآینده ت اهمیت داره وچقدردوست دارم که هرجا که خوشحال میمونی برای همیشه باشی و ببیی که ازروی خودخواهی و اینکه فقط نگهت دارم به اجبارو اصرارو ادعای دروغ نیست..تعارف که ندارم من اگه کنارت هم نباشم دارم راه خودمو میرم پس قرارنیست چیزی اززندگیه من عوض شه اما زندگی شماچرا.
میتونم تحمل دردتو داشته باشم اما مثل عزیزی که میدونم که اگه این داروروبخوره هرچقدرتلخ و زهر اما خوب میشی برای همیشه..
 خداکمک میکنه..
ومطمعنم هرجا اگه بخوام روراست نباشم درمقابلت خداراهمو ازتو برمیگردونه..
 خدا روگواهی میگیرم لحظه ای اگه تمامم ازحقیقتی که برات ادعاکردم دورشد ..






میخوای بدونی؟
نه من هیچ وقت خودمو نبخشیدم هیچ وقت پیش خودم نمیگم چون..پس..
پیش خودم میدونم چقدرگناهکاروغیرقابل بخششم..
هیچ جای دنیا وتاریخ فکرنمیکنم چنین گناهی قابل بخشش باشه..
برای خودم همه تعاریفم وهمه ارزشه هام زیرپاله شده وهمشون وقتی تودلم براشون هنوز قنج میرم..بهم یه پوزخنده بزرگ میزنند که هه....!
من که بدترازتوباواقعیت روبروشدم وسرم پیش خودم هم بالا نیست به قول خودت که سوخته ام ..نه باخته!
منی که نمیتونم تصور هم کنم پیش خودم حتی چون واسه خودم مسخره شدم!
نگاه نکن پیشت امیدوارم..
امیدم به آینده ست اماگذشته خیلی خیلی خیلی عذاب آوره که فقط گاهی اینکه فکرمیکنم بازاون راه برگشتم یعنی خدابخشیدتم..ومیتونم ومیدوارباشم به زندگی..امامیدونی که زندگی بدون اجازه برای رویاهام باتو خود جهنمیه که واسه خودم ساختم..
انقدرخودمو شکنجه میکنم باتصوراتی که توذهنم مونده که عادت م شده مثل بقیه نیازهای اولیه..خوب هی نمیام این جاواونجابنویسم اینوچون نمیخوام یادت بیاد اماهست همه جاهست..فکرمیکنی برای خودم قابل تحمله..اینکه هرجاوهرلحظه به رعشه بیفته تنم ازتصوراتی که هرچی سعی کردم پاک نمیشه..اداشومیام که میشه فراموش کرد ویه زندگی نوآغازکرد...امامن زندگی نوروازخودم نمیتونم آغازکنم چه برسه با دیگری!
خودخواهیم نباشه وبه خودم باشه من واقعانمیتونم تصورکنم که یه روزچشمم به چشمت بیفته هرچقدرهم وسوسه کننده باشه شیرینی خاطرات دور که به یادم مونده وگاهی یادم بره که چی شده..
من اگه جای توباشم نمیتونم واقعا نمیتونم...حتی اگه بشه ..باورکردن دوباره سخته..
امابازمیزارم خودمو جای تو وحالاباباخبرشدن ازاحوالاتم میگم امروزهم جزیی ازگذشته فرداست..ومیتونی دوباره باورم کنی..
میخوام که خیالت آروم باشه..هیچ مسعولیتی نیست هیچ انتظاری نیست..ببین من دارم ازجای تومیگم ..من طرفدارتوام..هیچ حقی نمیخوام برای من بزاری...هیچ جانمیزارم صدام دربیاد که پس من چی !
میخوام ببینی اگه حقیقتی وجودداشت که زمانی ادعاکردم همیشه هست دروغ نبوده..


تااینجانوشتم و الان دیدم که نوشتی..اجازه بده بخونم فکرکنم وجواب بدم
چی بگم..
نمیتونم خودمو جای تو بزارم هیچ وقت..حتی نمیتونم تخیل فرض محالشو کنم..
چی دارم بگم..
امامن نمیخوام که نوشتنم و حرف زدنهام دردو برگردونه بهت ..
میخوای بدونی؟
خودموبزارم جای شما هیچ وقت خودمو نمیبخشم..!
 چون من هم جای شما باشم ازحقیقت همون قدری میبینم که واقعیت داشت..

قول


 قول میدهم
که هیچ گاه دیگر
دردوست داشتنت
مقابل خودم نایستم..

اون دل من بود که تمام دیروزو دیشب آشوب بود..
چرابی خبرم میزاری..
اون هم یه روزکامل..

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

حسرت

بزارپای این آرزوم وایستم
به هرکی بهم گفت ازت رد شده
قسم میخورم من خودم خواستم..
آه این زندگی لعنتی ..که به اینجارسوندمش..

اینباراگربرگردیم...

 
برای ستایش تو
بهشت جای حقیریست!
باهمین دست های بی قرار
به خدامی رسانمت

اتفاقات

راستش بایدبگم که انقدرقدرت این رابطه ی بااین همه فاصله وبااین همه حریم وممنوعیت زیاده که مدتهاست منو اقنا کرده ازینکه بخوام به بیشترازین فکرکنم..
انقدرهرلحظه شب وروزم دارم باهات زندگی میکنم که واقعاخیلی برام فرق نمیکنه زمان ومکان..
این رو هرچی که میگذره بیشترحس میکنم چون دارم میبینم که توهمه وجودم ریشه میدوونه ومن هرچقدرهم سعی کردم یه جایی جلوشوبگیرم ازیه جای دیگه شروع کرده به  ادامه دادن راهش..
آخه این شکل ازرابطه داره کارخودشومیکنه..وانگاردورشدن ازجسمانیت ولزوم ظهور باعث شده حضورخودشوعمیق ترثابت کنه..ناخواداگه این رابطه تعریف نشده راه خودشو بی مانع و خالص تر پیداکرد مثل یه غنیمت زمانی.. ازغیبت جسمانی اسنفاده کرد...وپررنگ ترپیداش شد!
برای همین من اصلانمیدونم چی میخوام ازنزدیک ترشدن..
اینکه بخوام ازت مستقیم با همین سیستم های ارتباطی امروزی حرف بزنیم یاخیلی مستقیم تر حتی..
راستش ته دلم انگارنزول کردنه..انگاراون نیروییی که دردرونمه برای اینکه احساس کنم الان چه حالی هستی وکجایی چی داری گوش میدی حتی ..! رو ازدست میدم!
به نظرم خیلی ساده ومعمولی میاد!احساس میکنم شبیه به اینه که من بتونم پروازکنم وبعدبخوام بالموبدم و حالاباپاهام راه بیام!
اصلانمیدونم چه مشکلی پیداکردم من یه سری اتفاقات دردرونم افتاده که فقط دلم میخوادازت باخبرباشم ازهرچی که مربوط به توهه بدونم  هی بدونم وهی بدونم که خوبه اوضاع واحوالت وروبراست زندگی و میخندی شاید..نمیدونم چرابودن های این شکلی امروزی که دونفرباهم دارنداصلابرام راضی کننده نیست !
اگه نگم خودم راجع به این احساساتم گنگم وتظاهرکنم  دقیقاخودم میدونم چی میخوام نامردیه!



دلت رو قرص میکنم..
وخیالت رو آروم..
سرت رو از همه ی عالم و آدم بالاترنگه خواهی داشت..
ودست هایت روپراز ایمان
و قدمهایت استوارترازهمیشه

تنها اجازه بده که یک باردیگه
  ازته دل بخندیم..
و من باعث و بانی آن خنده باشم..

۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

باید


بايدتوروپيداكنم هرروزتنهاترنشي
راضي به بامن بودنت حتي ازاين كمترنشي

پيدات كنم حتي اگه پروازموپرپركني
محكم بگيرم دستتو احساسموباوركني

درضمن شما منتظراین هم نباشی بهتره که داری سکوت میکنی و من تو این مدت  میتونم فکرکنم!
 من فکرهامو کردم..
گفتم که من فقط همینوبلدم!
اینو نه ازسرادعا و کوری نمیگم..ازسربینایی ودانایی میگم..
میدونی من سالها فقط آموزش همینو دیدم..
تو انتهای باقی راه ها مردود همیشگیم..



ممنونم  این که میای ومیخونی
یادم میاداونوقتا که هروقت دراوج نااامیدی امیدوارم میکردی میگفتم :
خدادلتو شاد کنه که دلمو شادکردی..
خوب الان واقعادلم شاد نیست..چون کل قضیه عمیقا غمگینانه ست..
بااینکه خیلی بی تابی هم میکنم اما از طرف دیگه آرومترم..احساس امنیت میکنم و فکرمیکنم درامانم..!
 واینکه راستش احساس میکنم متعلق شدم! نه حالا به اون معنای شما به معنای خودم!..
اماخدادلتو شادکنه ایشالله یه جوردیگه..

شما اصلا همینجوری هیچی ننویس..فقط بیا و نگاه کن..من اینجوری راضی ترم و همینطوری عادت دارم..نیازدارم یک کم بیشتربهم بی توجه باشی ..
این پررو شدنم باید کمترشه که ازدستت عصبانی میشم.


نمی رسد

اگه میدونستم حالمو ازین وضع چی بهترمیکنه ..
نمیفهمم ازشماچه انتظاری دارم!دلم الان چی میخواد!
هرچقدرنشستم برای خودم توضیح دادم که تو دیگه بزرگ شدی!باید بتونی ازپس این احساسات بربیای !
نباید بزاری اینجوری سست و بی اراده ساعت ها بشینی فقط به صفحه لپ تاپ زل بزنی!
یک کم خوددارباش!وقتی نمونده و سه تا درسواینجوری باهم میفتی!
بایدصبوری رودوباره یادبگیری..

فایده ای نداشت.. فقط بازهم همه این ساعت هارو نشست زل زد به عدد ساعت ها و دقیقه هاو ثانیه های مقدس امروز!
 
15:28:28
Austria FlagGraz,

15:29:45
Austria FlagGraz

16:25:37
Austria FlagGraz

18:11:58
Austria Flag    Graz

 18:28:35


 Austria Flag

Graz

http://instagram.com/p/cTKKsYBIwg
وقتی لینک اینطوری میزارم میبینی؟ میخواستم بااین عکس دعوتت کنم دیدی؟

هیچ وقت آنطورکه دلت میخواست دورت نگشتم!

زمستان

نمی دانم زمستان
چه خوابی برای مادیده است
اما این رامیدانم
هیچ چیز این شهر
توراازمن
کم نمی کند
شهری که از تو
پرشده
ودر تو گم شده
 دیشب خواب دیدم که موهام سفیدشده...

این که هرشب خوابتو میبینم چیزتازه ای نیست..تمام طول خواب حتی اگه یه ربع چشم روهم بزارم فرصتیه برای روحم که از دست این بعدزمینی دردسرسازم راحت باشه اونجورکه خودش میخواد سیرکنه
این روهم اعتراف می کنم که من هیچ وقت تو اون همه سالهایی که باهم بودیم باهمه تب و تابم اوضاعم اینطورنبودکه چشمامو روهم بزارم بیای وهمراه شی توخوابم..
به سختی گاهی دعامیکردم یا حتی یادمه میرفتم شب ها تو مفاتیح دعای خواب دیدن مقصودی رو پیدامیکردم که بتونم خوابتو ببینم!

برای شاید خیلی ها خواب بی معنیه و یه چیز زودگذرکه صبح ازیادشون میره اما برای من داراییمه و انگاراون تودارم زندگی میکنم و الان که بیدارم خوابم و یه  چیزه بی ارزش و زودگذرکه ازیادم میره!

امروز باید بشینم واقعا کاراهامو کنم و این سردرد دو سه روزه نشسته تو سرم داره وسوسه م میکنه  بهونش کنم که نمیتونم کاری کنم!هرچندبهونم بیشترازیناست این اظطراب و این بی قرارایم واسه اینکه بخوام ازت بدونم نمیزاره هیچ کاری کنم!

دلم میخوادتمام کارهای زندگی رو متوقف کنم بشینم فقط فکر کنم..فکر کنم ..فکرکنم به تو..



این که ناامیدم میخوای کنی یه چیزه واینکه فکرمیکنی ازسرناامیدی ممکنه دست به چه کاری میتونم بزنم یه چیزدیگست!
یعنی اینکه خوب شدیداغمگین میشم ومیدونم هی بالانس احساساتم بالاوپایین خواهدرفت..میدونم این ممکنه تعادلموکمی بهم بزنه! امامطمعنم دست به کارتازه ای نمیزنم! چون اتفاقی که درنبودت من نه تنهاعلاقه ای ندارم ودوری میکنم ازش طبیعتانمیتونه درحضورت پیش بیاد..نمیدونم من ازجواب نگرفتن ازتوخسته نمیشم..راستش فکرمیکنم اگه مدت طولانی تحقیروپایمال بشم کمی عوارض نشون میدم!بایدفقط کمی این روبااحتیاط حرکت کنم..

من هم میفهمم چون انقدرحتمالش صفره بایدشک کنی که چرامن قبول میکنم یا..
من هیچ قولی ازت نمیخوام قول میدم که نگم چرا
امادرعین حال هم میخوام الان بگم که دیدم دارم خسته میشم ونمیتونم، بهم اجازه بدی بیام بگم..

بیامن هیچی ندارم مخفی کنم..همین اللان هم که شمااصلانیستی واگه بخوای بپذیری من نیازنیست تغییری به زندگیم بدم تاتوازم راضی باشی..یعنی قرارنیست خودمو محدودکنم یاتغییری بدم که خودم دیگه نباشم یامثلاخودم مجبورکنم که اونچه که تومیپسندی باشم!من هیچ میل، تقاضا ، کمبود یامثلامدلی که دوست داشته باشم وسرکوب شده باشه دروجودم ندارم که حسرتشوبخورم بعدبخوام مثل عقده منتظررسیدن بهش باشم!
من تااونجایی که شدصداقتواول باخودم یادگرفتم..
تنهاکمبودم خودتی..
ومیدونم جنس این کمبودباهیچی پرنمیشه الا..
راستش میخوام بگم که سنگهامونوواکنده باشیم..فکرمیکنم اگه بزاری خودم باشم خیلی بدنیستم..
من نقشه ای نکشیدم واسه اینکه اون تصوراتوزشتی که ازمن داری روباچه راهی وروشی ازذهنت بیارم بیرون..امااحساس میکنم حقیقت خودشونشون میده هرچی که هست وایشالله خداکمک میکنه اگه حقیفت محض باشه..امیدوارم هرچندخیلی کم احتمالش هست شاید باورم کنی..
من الان انقدرتووجودم داره از تصوراینکه بتونم بهت نزدیک ترباشم میجوشه که اصلانمیخوام شک کنم ودوباره حتی فکرکنم که وقت دارم تصمیموعوض کنم!
مثل اینکه به مادریه مریضی دربستروکماوعده بدی دکترهایه راهی پیداکردند که تاحالاروهیچ کس امتحان نکروند ونمیدونن چه نتیجه ای میده این عمل واحتمال سلامتی ودوباره برگشتش فقط کمی بیشترازینکه نمیره همینجورکه روی تخته!من الان حس همون مادرودارم برای بخشی ازوجودم که انقر بدکردم و خواهش میکنم این امیدواری رونگیرازمن!
میدونم انقدرقماروتعریف نشده ست درعقلانیت آدمهای اطرافم که من مطمعنن روم نخواهدشد وکاملابایدپنهان کنم که چنین تصمیمی گرفتم!
امازندگیه خودمه!وازنظرمم من دارم ازمنفی به هیچی میرسم نهایت!
گفتم فکرمیکنم همیشه نصفه ونیمه برات شدم !همیشه ترسیدم که جایی بزارم اگه نبودی من بتونم بازهم پاشم!میخوام بیام انقدراین طرف بایستم که هیچی نمونه!

-اما دیروز ازساعت پنج صبح تورواز اونجا نشون میداد تاامروز! البته تاقبل ساعت دوازده شب گرتس..

-انقدرکم خوابیدم این دوروزداره حالم بدمیشه.نمیتونم سرپابایستم حتی بلندشم یه لیوان آب بخورم درعین حال هم نمیتونم بخوابم، همین که میرم توجام درازبکشم ازخجالت همخونه هامه..یادم میاددقدیما چقدرمیخوابیدم وحتی نمیتونستم جلوی خوابمونگه دارم وقتی خسته میشدم وچقدربیخودبودم که انقدرساده عصبانیت میکردم..ازدست که میدی تازه...یادت میاد..

آب و هوا



گاهی ازبین Graz , Bruck An Der Mur و Vaduz درحال تغییره..

میدونی که من تو خواب هم نمیتونستم ببینم که یه روزی حاضری بامن اینجوری حرف بزنی و الان فکرمیکنم میتونی بفهمی من چه حالیم..!
دارم تمام تلاشمو میکنم خوشحال نشم!
چون خودمو لایقه خوشحالی ، اونهم اینهمه خوشحالی ازسمت تو اصلا نمیدونم!

اساطیری..هیچ وقت ازیادم نمیره این جمله که ..
"من ذره ای تکون مژه هاتو حتی برای نگاه کردن به اطرافی غیرازخودم رو نمیتونم بپذیرم.."



=من الان احتیاج دارم بشینم کاملا فکرکنم ..و راستش الان دلم میخواد تا صبح هزاربارهرخط رو بخونم که نه درواقع الان  انقدرتشنه ست روحم احتیاج دارم کلمه به کلمه این جملات آخر روسربکشم...


۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

من راست میگم وهیچ اصراری هم ندارم دوباره تاکید کنم!ادعامم به نظرخودم سنگین نیست.واین اصلا ربطی به این نداشت که آیا همراه باتوباشم یانه..
هاه؟!روابط موازی؟من نمیفهمم این چه راه حلیه؟مثلا من همین الان نمیتونم که رابطه ای داشته باشم با همه آزادی هایی که دارم؟!اصلا چرااصرارکنم که برگردم بااینکه میدونم درعین حال که چقدر آرامش بخشه بودن کنارت هزاربرابرهم اضطراب زا واسترس آور..ومسول کننده و...و ..
ولی من به این قفس معتادم..چه تو باشی چه تونباشی..عادت کردم دورم حصارکشیده بشه!همین بنیادگراییت و تمامیت خواهیت دردرونم رخنه کرده و اجازه رفتاری غیرازین بهم نمیده..
یعنی همین وفاداری ساختگی ازتعریف توبرای من هرنوع رابطه ی سطحی و ساده رو هم عذاب آورمیکنه و شکنجه ای ه واسم..همه اینهارودارم بدون حضورت یا بدون اطلاعت معنامیکنم
واینکه نمیدونم پست های قبلیروخوندی یانه گفتم شرایطی پیش اومد که کسی رو دیدم که حتما اگه درشرایط دیگه ای بودم بدم نمیومد ازاینکه بااین آدم بیشترآشنابشم یا هرچی!چون همه سعیشو هم میکرد که توجهموبه تمام جذب کنه.
اما تمام بندبند وجودم دردمیگیره اینو دارم وقتی میگم واقعا دردمیگیره به تمام معنای غیرقابل تحملش..هرچی فکرکردم هرچقدرمجذوب کننده با دلایله منظقی، من توانایی اینکه رابطه ی دیگه ای رو چه موازی چه غیرموازی داشته باشم ندارم..!یعنی اون عذابی که میکشم واسه اینکه این پوسته مو بندازم انقدرزیاده که عطاشو به لقاش میبخشم!
البته برای حق آزادی و انسانی خودم دلم میخواد ارزش قائل باشم و دوست دارم اینویادبگیرم!اصلا خوب تنهایی میدونی چقدرسخته و اصلافراترازهرنیازی این حس تورومیکشه به اینکه تنهانمونی!امامن تنهاییم باهیچی پرنمیشه که منو بکشونه به چیزی..به جایی..

حقیقت اینکه من واقعا باتمام معیارهای متعصبانه ت هیچ وقت مشکل نداشتم!من متاسفانه احمق بودم درفهمیدنش و درفهمیدن خودم!
نمیدونم من از اول اینجوری بودم که یعنی این دروجودم بوده، من سرکوبش میکردم یا بعداچون شمااینجوری بودی اینجوری شدم!
من کاملا احساس نیازمیکنم که همه اون تعصبات رو من اعمال بشه!وواسه این انگار حتی مریضم!من هم هیج وقت نمیخواستم اعتراف کنم که باطنم انقدرسنتی و قدیمی ونمیگم عقب مونده ست و ایناست انقدرازین درونیتم ترسیدم که همیشه مخالف اونوابراز کردم چون احساس میکردم موردسواستفاده قرارمیگرفتم,وادای آزای خواهی و اینااومدم!
اماازشما نمیترسم که موردسواستفاده قراربگیرم..

من بعید میدونم که دراین حد سابقا ادعاکرده باشم..! قدیماتکلیفم باخودم انقدر روشن نبود من ازتو تصوری داشتم که خیلی باالان فاصله داشت!

مممنون که بخشیدیم..اما من هیچ وقت شاد نخواهم بودو البته کفرنمیگم که عاقبت به خیرنخواهم شد ..شاید خدااونجه که صلاح میدونه برام پیش بیاره که خیرشو خودش میدونه و من نمیفهمم!و شایدو حتما اون چه اومیخواد برای من بهتره..امامن میدونم شاد نخواهم بود..برای اینکه دلم و ذهنم قابلیت دوباره نویسی نداره..شاید دیگران داشته باشند اما من نمیتونم واین ظلمه به خودم اگه غیرازین رفتارکنم..من کاملا تصورکردم و همه جوری فکرکردم..من هیچ وقت نمیتونم به خودم احازه بدم که خوشبخت باشم..ذهنم کاملا هرنوع خوشحالی رو جوردیگه ای پس میزنه..و میره که ناراحت باشه..
باشه شما فکرکن فقط یه خلا عاطفیه..و حق داری دلیلی ندونی واسه برگشت!
اما شماکه نمیخوای به اون آدم برگردی که خفت باشه ..میدونم الان میگی تو همونی و ذاتت عوض نشده و ..و ..خوب من برای اثبات این جزاینکه خودت بخوای بیای و ببینی هیچی ندارم..اما زمان و آینده میتونه سرموبلندنگه میداره..
راستش اولش میخواستم فکرکنم و بعدجواب بدم..اما دیدم چه جوابی!وشروع کردم ازهمون اول به نوشتن..
جواب چیرو بدم..جواب برای هیچی..من اصلا نمیتونم بفهمم چیم کیم و کجا میتونم تو دنیای توباشم..خوب این خیلی سخت میکنه کارآدمو واین گنگ بودن همیشه خراب کرده..!
وبازهم اینکه من نمیتونم هیچ وقت زندگی معمول داشته باشم.ونمیخوام خیلی رویایی فکرکنم اما تنهاامیدم اینه که انقدر زندگی نمیکنم که تنهایی مجبورم کنه که به یه زندگی معمولی راضی بشم و دعامیکنم خدااون روز رو نیاره..من ازنویی ندارم...
تو یک بار درمن آغاز شدی و هیچ وقت تمامی نداری..تو جایی نمیزاری واسه ازنو آغازشدن
راستشو بگم شاید تنها باازدواجت باورکنم حقیقت رو..نمیدونم این تنها حدسیه که میزنم ولی  خداکنه اون روززنده نباشم..
خدامیدونه ادعانیست و این حقیقت درونمه نه کمتر و نه بیشتر..من ازتو چیزی نمیخوام..اگه گفتم بیا وباورم کن واسه این بود که شاید آروم ترشی..
من اما هرزمانی که دیدم دارم کم میارم و نمیتونم اینجوری ادامه بدم حتما اعتراف میکنم!


خوب الان حسی که ازحرف های شما بهم دست میده ابتدااین بوده که خوب من چراباید برای هیچی تلاش کن
امابعد دوباره دردرونم جواب میشنوم که تو واسه هیچی تلاش نکن اما میتونی واسه چیزه دیگه ای هم تلاش کنی آیا؟
بعد اونطرف میگم کدوم عاقلی یه ریسک مالیخولیایی اینجوری رو قبول میکنه و کدوم عاقل تری میپذیره که من این ریسکو قبول کردم و تظاهرنیست!یعنی خوب اصلا قبول کردن این ازطرف من  به تو این تصورو میده که حتما این نمیتونه صادقانه باشه!
من واسه خودم میخوام تلاش کنم..من همه راه هارومیبینم..ومیخوام بازهم اینوانتخاب کنم..چون برای من رسیدن ازیه منفی به هیچیه همین ریسک مالیخولیاییه بزرگ از نظرتو..

ممنون که صادقانه گفتی و اینکه هنوزهم نگرانی عصبانی نشم یا ناراحت نشم یا به غرورم لطمه ای نخوره..!
ممنون که باگفتن اینها باعث میشی من بیشتربفهمم تکلیفمو باخودم..من اصلاازدستت عصبانی نشدم..فقط گریه کردم ساعتی..
اما باهمه اینهابازهم تماما حق داری بترسی ازمن و نخوای دوباره آزارببینی ..
چون من انتظاربراورده کردن هیچ  خواسته ای رو ازت ندارم ..توهمیشه تو تعریف من فقط باید باشی ..یه جوری..حالا مدلش مهم نیست همین که اخساس کنم هستی..حتی کناردیگری!
واین که گاهی منومخاطب میکنی تونوشته هات و ازحالو روزت باخبرمیشم برای سرمم زیاده!
به هرجال این زندگی ای ه که خودم درستش کردم وبه اینجارسیده و اینکه نمیتونم برم دنبال زندگیم تومسعول نیستی!من اینوباید تاالان یادمیگرفتم و نگرفتم و نتونستم!..من قماره زندگیمو خیلی وقته کردم..