۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

تنها کاری که کردم امروز و درواقع یه فاصله ای ازلپ تاپ یاگوشی گرفتم همون چنددقیقه ای بودکه رفتم زیردوش گریه کنم..
بعد دیگه خجالت کشیدم گفتم برم شام درست کنم وازخجالت همخونه هام دربیام که ازسرصبح توحال خودم ام..
بعدکه نشستیم سرمیزکه شام بخوریم .نصفه ونیمه گذاشتم ظرف شاممو..دیدم هی بلندمیشدم مینشستم هی بلندمیشدم..نمیتونم بشینم سرجام..خسته شدم ازین همه بی قراری..
امروزکه گذشت
روزهای بعدو میخوایم چکارکنیم..
فرداو پس فرداهارو.. 
 هیچ آرزویی ندارم جز اینکه روزگارت بهترازاین بود..

-به چشمات استراحت بده..میشه یک کم بری درازبکشی؟..خواهش میکنم فقط امروزاجازه بده ازت خواهش کنم
نمیخوادفکرهیچی باشی..خدابزرگه..یه جوری دلتو بالاخره به راهی آروم میکنه..خدابلده کارشو که غیرممکن رو ممکن کنه..


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر