۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

دست

همیشه توتونستی..من نتونستم..توهمیشه خوبش کردی..من همیشه خرابش..حتی اگه به خیال من هم خراب کردی..ایستادی تا بلندم کنی..
دستای توتکیه من بود...

-امروز دم دمای سحرتوخواب بیداری یادیه دست بند سبزافتادم که ازدستت جداکردی بستی دورمچم..فکرکنم آخرین بارهایی بودکه اومده بودم قزوین..اون دستبنده دستم بود ازاون وقت که تارفته بودم مکه شاید سه ماه بعد..تومکه گرهش واشد..نمیدونم اصلا کجاافتادازدستم..اون موقع برام خیلی نشونه بود!
یهونمیدونم چرایادش افتادم..

طول عمر

چقدرطول عمرخوشحالی کوتاست...یه زمانی بود که واقعا این جوری نبود..انگارفقط سوخت میشه که راه بیفتم برم جلو اما اینکه ازکجااومدم به خاطرم میاد زودی سرشکستم میکنه.
کاش واقعاازخوشحالیم خوشحال میشدی..
کاش روزی بود که خوشحالیت بودم..
کاش..

قله

بعضی وقتافکرمیکنم چه تواناشدم! چطورمیتونم! اینکه چه مستقل شدم! چه میتونم زندگی کنم وچه هنوز ادامه بدم وچه واسه خودم راه بسازم!..
بعدبه خودم نگاه میکنم میبینم من هرصبحو دارم فقط به امیدرسیدن به قله ای که تو، توذهنم تعریف کرده بودی به شب میرسونم!
تصویری ازیه قله ای دورکه من فقط دلم میخواد بهش نزدیک شم..دوست دارم همیشه رویای اون قله ازپشت تیکه ابرها براه دعوتم کنه..خودم آروم آروم یکی یکیشو بدست بیارم وبالاتربرم..ترجیح میدادم هیچ وقت بهش کامل نرسم چون همیشه میترسیدم که آخرش تنهایی بالای اون قله بایستم.

اماحالا من به امید قله ،حتی اگه تنها هم بهش برسم محتاجم!رویای  اون قله روازمن نگیر..هراتفاقی که بیفته..

-خدایاخواهش میکنم هرتغییری که توزندگیم اتفاق میفته درجهت خیرباشه وکمک کن من هم درهمون جهت پیش برم

دروغ نگم بعدمدتها خیلی خوشحال شدم!!بعدمدتهابرای من که همش درجامیزدم وتمام اعتمادبه نفسموازدست داده بودم خیلی خوب بود..اینکه میتونم..چمیدونم فکرنمیکردم برام انقدرمهم بوده باشه!قربون خدابرم..
هرچی دارم ازدعای دوستاونزدیکای عزیزمه که امیددادن بهم
مامان هم که توحرم امام رضا خیلی واسم دعاکردمطمعنم بیشترازمن خوشحال شده!

+حالا بایدیه چیزهایی روبفروشم پول کم میارم اینجوری

دروغ نگم بعدمدتها خیلی خوشحال شدم!!بعدمدتهابرای من که همش درجامیزدم وتمام اعتمادبه نفسموازدست داده بودم خیلی خوب بود..اینکه میتونم..چمیدونم فکرنمیکردم برام انقدرمهم بوده باشه!قربون خدابرم..
هرچی دارم ازدعای دوستاونزدیکای عزیزمه که امیددادن بهم
مامان هم که توحرم امام رضا خیلی واسم دعاکردمطمعنم بیشترازمن خوشحال شده!

+حالا بایدیه چیزهایی روبفروشم پول جورکنم

صادقانه

چی روبا کی صادق باشم؟ ! من مگه شریک احساس وروزهای عمرکسی هستم که بخوام راضی باشم حالا یا نه؟
شجاعت چی روداشته باشم؟
من که تکلیفم معلومه باخودم..من ازهیچ چی فرارنمیکنم..آخه کاریش نمیشه کرد..دنیای این روزهای من همینه..خوب شایدبعدهااین نباشه ادعانمیکنم..امابه امیدخدامطمعنم هیچ شباهتی به زندگی پراازگناه واشتباهم نداره.
من خودم هستم وخودم.. دستای من تنهان..ازاون روزی که به خودم اومدم که دیگه تاآخرامسال دوسال میشه هیچ جایی ازجسمووروحمونفروختم..باهمه اتفاقاتی که نمیتونی فکرشوکنی باهمه بدبختیها باهمه فشارها وتنهاموندنام..باهمه بی رنگ شدن معنای خوبی!من همه چیروازدست دادم..حتی دیگه من هیچ اعتمادی به پدرم ندارم.میدونم میفهمی یعنی چی برایه دختر اونم ازجنس من..که دیگه هیچ پشت وپناه مردونه ای نداشته باشه من ازاین بدبخت ترنمیتونستم تواین مدت که بهم گذشته باشم اما دست ازپاخطانکردم وتوجیه نکردم!امتحان هم شدم اما باخودم تقریبا روراست بودم...دردمومیدونستم ومیدونستم دواش کجاست وفقط ازخدابرمیاد.نمیگم سخت بود مثلا،این من اتفاقا تنهایی راحت تره..خودمم..اخلاق خودمه رفتارخودمه..راه خودمه..انتخاب خودمه..
من باخودم صادقم..به خیالم بزرگ شدم وهرچه هم که داره میگذره متاسفانه یاخوشبختانه مطلق تر پیش میره.تازمانی که صادقم بااحساسم قدمی به جای دیگه برنمیدارم..روزی که دیدم میتونم برم برای همیشه بادلم ومطمعنم دیگه برنمیگردم..جسممو هم میبرم دستموهم میبرم..اگه اون روز وجودداشت.

=اینهاروالان اضافه میکنم وقتی میشنوم میگی باشه توراست میگی!
من باخودم روراستم! من احتیاجی به کسی به خاطرحضورفیزیکیش ندارم!که تنهانمونم مثلا!که بیشترتنهامیمونم!یه چیزدیگه هم بود که چندبارنوشتم امانتونستم بگم چون ازش نوشتن بی ارزشش میکنه اما به همون دلیل که خودم میدونم هیچ احتیاج دیگه ای هم خداروشکرندارم..اصلا من برای چی مثلا بایدتنهانباشم؟اصلاچطورفکرمیکنی من انقدرهنوز میتونم احمق باشم!؟من چی میتونم پیداکنم ازین روابط خالی! من به چی میتونم برسم که روحم ودلم احتیاج داره!من چقدرمیتونم سطحی باشم که دلم خوش بشه!من مگه نمیدونم راه چیه چاه چیه آخرش؟! من مگه نمیدونم آخردونفری که نمیخوان تنهاباشن چیه؟دوحالت داره ومن دوحالتشواینجوری نمیخوام!مگه چقدرمیتونم رنگ عوض کنم وعروسک خیمه شب بازی شم!مگه من نمیدونم مگه من انسان نیستم چقدرجون دارم دیگه چقدرمیتونم خودموگول بزنم..چقدرمیتونم زبونم لال دیگه آزمون خطاکنم!چقدرمیتونم این بندوبکشم برای فرارازت وببینم به پاهام محکم تره گره خورده!چقدرمیتونم خودموبه درودیواراین قفس بزنم!..مگه من کورم مگه من چقدرمیتونم دیگه نفهمم درد دلم چیه!..

+امیدوارم شیطون خواب باشه بااین همه اطمینانم موردخوبی هستم همیشه اینجوروقتها شکاربشم!

دست

خیلی چیزهاهیچ وقت دست من نیست..مثل دست های تو..

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

آدمهای دست هزارمی مثل من ..فقط میتونند فکرمیکنند..به گذشته به پاکی ازدست رفته..به روزهای بربادرفته..به خاطرات ازیادرفته..به احساسی که ازدل رفته..
آره فقط فکر میکنند..دیشب تاصبح فقط فکرکردم..

حواسم نبود که به توفکرکردن خودآسمونه..

۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

من که حالا دیگر میدانم..چطورزنده ام ..

ندارم

ﻣﺎﯾﻪﯼ ﺣﺴﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﻦ ﺁﺋﯽ...

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

تو؟

ومن به "تو" پنهانِ گاه به گاهِ نوشته هایت حسادت میکنم!

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

قطار

چقدر خوب که هنوزچیزهایی هستن که برام خوبند ومن مطلق ازیادآوریشون حالم خوب میشه!
قطاروایستگاه برام واقعامعنای سفرمیدن.از جدایی وخداحافظی شعرها وقصه ها..
ریل،صندلی، ایستگاه، مسافر، مبدا، مقصد..شایدهم قطارهای محلی وقدیمی وآروم بااون صدای یکنواخت که گوش آدم پرمیشد،اون همه هم ایستگاه به ایستگاه نگه میداشتند تومسیرهای کویری وپست وغیرمسکونی برام اون حسوداشته!یه دسته ای پیاده می شدندیه عده ای دوباره سوار همون قطارمیشدند برام غریب بود..اون هم وسط یه بیابون یه ایستگاه سوت وکورشبیه فیلمها..شایدهم چون هیچ وقت شهرمن ایستگاه قطارنداشت برام یه فرقی داشت و کل طول مسیر هیج وقت برام عادی نمیشد!شایدهم اینکه خوب ترین خاطرات بچه گیم مال اونوقتهابودکه مشهدمیرفتیم خونه مامان نزدیک ایستگاه راه آهن بودویکی از آرزوهامون رفتن اونجا وکتاب خریدن ازمثلاشهرکتاب اون زمان اونجا بود..هیچ جااونهمه کتاب نداشت.اونم کتاب های کانون پرورشی!بعضی وقتاباباهی اصرارمیکردوماهرسه تایی ترسو روبه زورسواریه قطاری میکرد وازیه درواگن سوارمیشدیم وازدردیگه پیاده میشدیم که مثلا خیلی ندید بدیدنمونیم وبگیم قطارسوارشدیم! وای من چقدرمیترسیدم که قطارهمون وقت راه بیفته ومااون توبمونیم!
...نوشت قطارو من همه اینهارو تصورکردم...بعداکه واقعاخودم سوارشدم..!وقتی خواستم برم سفرمکه وکلاس های قبل آموزشش..
چندبارهم بی برنامه قبلی ساعت 10 شب رفتم ایستگاه قطارشاهرودسوارقطارشدم 4 ،5 صبح رسیدم حرم!چقدراون وقت صبح اونهمه خلوت تواون سوزوسرمای سرصبح نمازخوندن خوب بود!چه امیدی چه چیزی تودلم بود که اونهمه انرژی داشتم وایمان داشتم که  ...!
بعدبااولین قطارساعت 7 صبح برمیگشتم..

16:16


راستش حقیقتا اولین تولدزندگیمم بود!
واسه همین زیاد نمیگنجیدم ! مثلابدون اینکه تلاش کنم وبدونم ویه هفته قبل توخونه منت و زاری کنم وکله مامانموبخورم که من کیک تولدمیخوام من هدیه میخوام ! تولدمنه! تولدمنه! شونزدهم تولدمنه..یه هفته دیگه تولدمنه..دوروزدیگه تولدمه! امروزدیگه تولدمه...
همیشه سربینم تولدش کنارمن میشد! همیشه هم خامه خوشمزه کیک مال اون بودوشایدهم یه هدیه ای که مثلایه ماه پیش خریده شده بودناشیانه کادومیشداشتباها آخرهم به سروین میرسیدچون کوچیکتربود!
عادت نداشتم غافلگیرشم..عادت نداشتم ذوق کنم!!عادت نداشتم بدون اینکه انتظارشوداشته باشم این روزمهم باشه!
واسه همین انگار هیچ وقت باورنکردم واونهمه محبت شاید زیادم شد..!
اون شمارش های معکوس روزهای باقی مونده..
هدیه به اون قشنگی وباارزشی لایق انگشت های من نبود...
اون قدم زدن های دونفره تواون روزهاتوکوچه پس کوچه ها برام مثل راه رفتن روابرهابود
اون عزیزشدن های روزهای تازه بعدتولدبرام رویابود
اصلااینکه انقدرمهم باشم که پرس وجوکنی چه رنگی دوست داره!من اون جعبه صورتی روهم تاآخرنگه داشتم..
خدااا..آی دردد داره خدا..آی ی ی..من واست چکارکردم خدااا..
همه اونهاالان برام انگارفقط یه وهم بودند..یه وهم شبیه تناسخ..شبیه یه زندگی قبلی تواین دنیاانقدرکه دوردست وگنگ به نظرمیان..انفدرکه غیرصاحبم نسبت یه اون لحظه ها..

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

عمر

باشناسنامه خالی خالیم! بیست وهفت ساله شدم دیروز..هیچ وقت این روزبرام جزروزتولدواقعیم اهمیت نداشت..
امادارم ازروزهای عمرم میترسم..دروغ نگم ازپیرشدن میترسم..امانه اونقدر ازاین چین های زودهنگام دورچشمم..نه ازاین خط خنده عمیق دوردهانم که درتعحبم یادگارکدوم خنده سالهاست..نه ازاون تک خال موهای خاکستری..نه ازاین دردومرض های تازه ای که هرروزازیک جای تنم سرمیزنن..

بیشترازهمه ازبزرگترشدن میترسم..ازاین روزهایی که میگذرند واورو هرروزپیش دلم بزرگترمیکنند میترسم!
هرروزیک روزبیشتر..
هرسال یک سال بزرگتر..
هرسال..یک سال این دردم عمیق تر...
ازعمرمیترسم..ازعددعمرم میترسم..
نکنه یه وقت زیادعمرکنم..خدایاااااا

ناتمام

مثلا اینکه بدبخت ترین آدمهایی مثل من باتمام دلشون اینو تجربه کردندکه اززندگی نصفه ونیمه بودنوفقط بلدبودند..
خوب بلدندازدست بدنو وحسرت خوردنو برای خودشون تمام بسازند..
به اندازه سهم خودش که چیزی نیست خوب بلدندشرمساری روبه تمام برسونند که به جای اون همه قول و وعده که ناتمام گذاشتندبیکارننشسته باشند..
محبتتوهمیشه تمام میخواستم اما خودم نیمه تمام .. نتونستم تمام راه باتوبیام..

چراازیه وقتی اعتمادداشتن بهت روازدوست داشتنت جداکردم..این دوتاخیلی ساده بدون هم ناتمامند..
آیامن اینهمه آدم خنگی بودم همیشه ونمیدونستم که خیلی چیزهارونمیفهمیدم یانمیدیدم!

-راستش یه وقتایی شاید ازاین صحنه ها که دلم برایش قنج میرفت ،دنیابی رحمانه جلوی چشمهای من هم به طورمستقیم پیش میاورد.من همون وقت هم مطمعن بودم فقط یه رویای خیس ازش توآینده میبینم..خیلی خیلی قبل ترها..همیشه هم همون وقتهامنتظربودم مثلاتوهم ببینی و..چمیدونم!
-اما راست دیگر اینکه میدونم من اونوقتها خیلی ساده ترازین فکرمیکردم، توخیالم هم رویای توهمیشه ناتموم میموندتومغزم نمیگنجیداینهمه رویای دوردست!!
دروغ نگم..مثلا یه دوستی داشتی که بچه کوچیک داشت وشاید یکی دوساله..رفته بودی خونشون ومن اونوقت به همین نزدیکترین زندگی ساده و..!

۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

ناراحتم ازاین وضع..این که به خودم اجازه میدم نگرانش باشم!!دست خودم نیست اما اینکه اینجوری مینویسه..اینجوری مسافرشده..اینکه نکنه یه وقت واقعاشرایط همینجوری که ازش حرف میرنه ست باشه ..دلم داره مثل سیروسرکه میجوشه...

دروبازکردم میرم تواتاق.اتاقمم دروکه بازمیکنی یکی دوقدم تاتخت بیشترفاصله نداره میبینم سارادرست پشت درتونورکم نشسته داره نمازمیخونه منم پاموگذاشتم دقیقا روجانمازخودم..!
مهدی هم دولاشده همون دوروبرا هی تکرارمیکنه الله وببک!

-مطمعن بودم جانمازم توکیفم بود!! بعدازتموم شدن نمازش هم دیدم دوباره سرجاشه!اصلا نفهمیدم بالاخره چطورشد..منم میترسیدم شاید چیزی هنوزتوخاطرش باشه وازم سوالی بپرسه به روی خودم نیاوردم!

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

مطمعن نیستم اما احساس میکنم هیچ وقت قبلا هاازغصه ش انقدر غصه م نمیگرفت..دلم اینجوری تااین حدنمیگرفت..چشام اینجورنمیسوختن..اصلاقبلا هاغصه م چی بوداگه ناله میکردم..دردم چی بوداگه شاکی میشدم بغض میکردم..!
حالابغض شده مثل قسمتی از اعضای بدنمون که همیشه هست..

-هیچ کجای این دنیانه مبداه نه مقصدهبرای همیشه..دلتوبده به پشت وپناهت..درست میشه یه روزی..غصه نخورمسافر..

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

دروطنم تومونسی، همسفرم تومیروی

خداپشت وپناهت..

می نسازی تانمیسوزی مرا..

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

من نخوام بخندم نخوام شادبشم بایدچکارکنم..وقتی قراره صدبرابر اون لحظه غم بریزه تودلم همه روزهای بعدمو..من نخوام اصلاامیدواربشم به زندگی که میتونه روزهای خوب هم داشته باشه بایدچکارکنم..وقتی هزاربرابراون لحظه دلم نگران روزهای یه نفردیگه میشه بعدش..که روزهای خوب تنهاواسه من چه معنایی داره..
-خدابایدیه راه دیگه جزگریه کردن واسه این حال میزاشت..یامن نبایداونوقت هاگریه میکردم وقتی هنوزنمیدونستم درد یعنی چی ..تاوقتی به اینجای زندگی رسیدم کم نمیاوردم حال خودمونفهمم وندونم واسه آروم شدنم بایدچکارکنم..
-خداچقدرسخته..چقدرسخته..چقدرسخته..چقدرسخته..خدایایه کاری کن خواهش میکنم یه کاری کن...برای من نه..یه کاری کن خواهش میکنم..غلط کردم تودعاهام برای خودم هم چیزی خواستم..اشتباه کردم..خداجونم..توروبه خداییت..مگه من غیرنیستم!؟ مگه دعاواسه دیگران زودتربراورده نمیشه..خداخواهش میکنم کاری کن.منوباآرامش برهم زده او عذاب نده..باغم اوامتحانم نکن..خداجونم م م..خواهش میکنم یه کاری کن..دیگه چنرزوز چندماه چن سال..تمومش کن. فقط ازدست خودت برمیادیه کاری کن..عذاب من مال خودم..خدااااخواهش میکنم او روبیاربیرون ازاین جهنم...من دگه نمیدونم چکارکنم..به خداییت نمیدونم..به بزرگیت نمیدونپ..چکارکنم که درست شه..چکارکنم که یه ذره فقط بهترشه..بره آروم شه..چکارکنم که بتونه زندگی کنه.دیگه نمیدونم.خداتوروبه خداییت یه کاری کن.من که گندزدم.خوب درست نمیشه هیچ جوری.من که سوختم .خوب توچرانمیزاری او بره دنبال زندگیش..خدایا من اشتباه کردم اون دعاروتومکه ت کردم..غلط کردم باهات شرط بستم سرتوانایی که نداشتم.سرعهدی که باهات نموندم..سرقسمتی که مال من نبود.خدایاغلط کردم گیردادم.غلط کردم دست توتقدیرت بردم واصرارکردم.خداجونم خداااا..توروبه خداییت یه کاری کن.یه کاری کن رهاشه..خدامن دارم میسوزم ازاین درد..این دردش ازهردری بیشتره چقدرخودموبزنم به اون راه چقدرخودخواهی تزریق کنم به خودم چقدربه خودم بگم فکرخودت باش فکرزندگیت باش..چقدرحواسموبه غصه های خودم بدم که مثلا یادم بره..چقدربه بدبختیای خودم فکرکنم وقتی فایده نداره..بابااین دردازیه جای دیگست.من ازیه جادیگه دارم میسوزم.خداجونم توکه میتونی..توکه میتونی آرومش کنی..توکه میتونی براش درامیدبازکنی.مگه نمیتونی.خداجونم توچراحواست به منه..من امیدنمیخوام من تغییرنمیخوام من پیشرفت نمیخوام من هیچی نمیخوام..خداااا به او امیدبده به اوجون دوباره بده..من نمیدونم چکارکنم.هیچ کاری بلدنیستم کنم..هیچ کاری ازدستم برنمیاد..امادارم عذاب میکشم..خدااشتباه کردم اگه دعای دیگه کردم.اگه ته دلم چیزدیگه میخواست..اگه بازهم فکرخودم شدم.اگه بارهم دلم واسه خودم سوخت ورویاهام..من هیچی نمیخوام..فقط برگرده به خوشحالی..برگرده به امیدواری..برگرده به خواسته هاش اززندگی..برگرده به ثبات وتکلیفش..
خدایابایدچکارکنم.بایدچکارکنم که دعاموقبول کنی..خداااخواهش میکنم..خداااااهیچ وقت فکرنمیکردم به اینجابرسم که همه آرزوم این باشه..من اشتباه میکردم فکرمیکردم میمیرم اگه ..
خدامن اینجوری دارم  میمیرم هرروزهزاربار..خواهش میکنم بسه خدا..خدایااین قبول نیست که منوازعذاب اون شکنجه کنی خداجونم.من فقط خودم گناه کردم..خدابزارفقط دردازدست دادن داشته باشم..نه دردحال اون..خدااینجوری که من به کفرمیرسم..خواهش میکنم خدااا..
خداخودم میدونم میدونی.. میدونم من بدم..میدونم چقدر بدکردم.میدونم چقدرپستم که عصبانی میشم..میدونم تف هم نمیشه انداهت روصورت کسی که اینهمه بهش اعتمادکرده بودی و...! میدونم اونی که بعدعشق دنبال حقه تودوست داشتن هیچ وقت عاشق نبوده...!میدونم..غلط کردم..میدونم خیلی گندم..خیلی نمک نشناس بودم.خیلی خودخواه بودم..
میدونم خیلی رودارم که گاهی شاکی میشم..خیلی چیزارومیدونم اماخودمومیزنم به اون راه که دردم نگیره..میدونم خیلی بدم..اما هرلحظه که خودموزدم به فراموشی هزاربرابرشوعذاب کشیدم ازیه لحظه یادآوری..خدایاااا
خواهش میکنم میدونم هیچ حقی ندارم..
اما حق دعاکه دارم.
خدایایه کاری کن ..خواهش میکنم یه کاری کن..

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

سه شبه که دارم خواب میبینم که نگرانمه..
سه باره که سحروخواب میمونم ونمازقضامیشه..
توخواب صدباردارم جون میدم وزنده میشم..
خواب دیدم به سارامیگه مواظب خواهرت باش دست به کاراحمقانه نزنه..صبرکنه فقط صبر..!امانمیفهمم یعنی چی
خواب دیدم دارم توفرودگاه زجه میزنم که فقط یه لحظه فقط یه لحظه..انگارپنجشنبه بود...

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

ممنون که خیالموراحت کردی.

میدونستم که شنبه تعطیله.من دیشب اصلا نخوابیدم.شب قبلشم فقط سه ساعت خوابیدم.برام ازدیروزجمعه که امتحان داشتم  تاامروزخیلی طول کشیدفکرمیکردم یکشنبه ست.تمام هفته قبل از9صبح تا10 شب کارمیکردم.حتی شب قبل امتحانم.اصلا هم حواسم به روزهای هفته نبود! چراآخه بهم اینجوری میگی...
معذرت میخوام.وقتی به تومیرسه همین اصول ومنطق نصفه ونیمه ای که دارم نقض میشه.
خسته شدم ازین وضع باهمه اعتیادم به نوشتن..

وقتی خوندم ناخوداگاه لبخنداومد رولبم درحالی همون لحظه یادم اومدکه شنبه ست بعدکه به صورت متناقضی دوباره چشام..!دردم گرفت درست مثل همه اون تعدادبارهایی که خیالموراحت کرده بودی...!چقدراین جمله آشنابود!..
الان حق داشتی بگی..امااون وقتها..چرا..
ومن مطمعن میشدم که توهیچ وقت بامن نبودی !
محبت توازجنس محبت پدرانه ای بودکه فقط وقتی مریض وبیچاره میشدم شامل حال من میشد و نه هیچ وقت درسطح وتراز تو..

اصلا امروزشنبه ست که ! به هیچ وجه یادم نبود!

من فردابرمیگردم..دیگه فرصتی نبود.دارم میرم تیاترشهرامیدوارم که بیای....کنارم یه صندلی خالی میگیرم ورویای نصفه ونیمه برگزارمیکنم..!

ساعت 19:30 سیندرلا اجراست فکرمیکنم بیشترازننه دلاوربیرون پشت در ترجیحش بدیم..

میخواستم بگم شما که بااونامیری بامن چرا..بعددیدم دارم خودموهم..!
من نگفتم فرشته شدم ! اصلا من شیطانیم که هرروزمواظب خودمم.من بدیم که دارم تماما باخودم میجنگم که دست ازپاخطانکنم!اگه این عوض شدن نیست اما هرچه که هستم دارم همه تلاشمومیکنم که خوب باشم!اینجوری آرومم! اینوبه خاطرهیچ کس نمیکنم که ازخدامیترسم!به خاطراینکه بتونم خودموتحمل کنم!حتی اگه این جنس من نیست!حتی اگه این تلاش به حساب میاد نه حقیقت وجودم!حتی اگه بهم نمیاد!میدونم برات باورش سخته!منم اگه به طورحتم جای تو بودم برام صددرصد غیرقابل باوربود!اما توازمن انسان تربودی همیشه..ومگه اینکه دلیل محکمی برام ازسمت مقابلم پیدامیشدکه مطمعنم میکردبه این سندبه این حکم به این نشونه اودیگه نمیتونه..!من میترسم اینوبگم! اماخداتنهاشاهد ودلیلمه...وبعدهم به خودم ودلم وگذشتم بدهکارم!چون اونجورکه گفتی اگه راست باشه بخشیدیم..اما من که خودمونبخشیدم..مجبورم خوب باشم!
به خدااینکه میگم دلم میخوادببینمت میدونم چقدرمسولیت داره برام! میدونم چقدرممکنه ناراحتت کنم میترسم ببینم باهات چکارکردم..من طاقتشوندارم هزارباربراخودم سخت تره.اصلا ممکنه ازراهم برگردم وپشیمون به خاطرتو..می ترسم انقدرکه همین الان پشبمونم..اما مدتهاست که دارم احساس میکنم دیرشده..داره دیرمیشه..نمیدونم داره چه اتفاقی میفته ویاقراره بیفته اما نگرانم نگرانم وانگاراین نگرانیم ربطی به دیدنت داره..میترسم حسرت بخورم میترسم دیربشه..به خدامن ازتوبی انگیزه ترم..من ازتوبی تفاوت ترم..اماهنوزهم برای دلم تفاوتی هست..
هرچندکه هیچ انتظاری هیچ خواسته ای هیچ مقصودی هیچ هیچ چی این میون نیست..جزخوددیدنت..بدون هیچ خاطره ای..به خیالم میشددنیارودوربزنیم وخودمون روفریب بدیم ساعتی..برگردیم به یکی ازروزهای خوب که هنوزاتفاق بدی ازسمت من صورت نگرفته بود..فکرکردم میشه...فکرکردم شایدبشه..شایدبشه! البته همه سختیش وطاقتش وابسته به توبودکه ببینی میتونه یا میشه که بشه..
که به خدابرای من همین رویا وجرعت گفتنش همین که توبازصبوری کردی وسکوت و تندی نکردی..بازهم محبت دیگه ای به حساب میومدکه پشیمونم کردو ازخودم بدم اومد باز..واینکه تنهاکاری که بلدم بازهم گریه ست..
اماباهمه اینهابرای تواگه فرق نمیکنه..برای من فرق میکنه..برای یه آدم دیگه فرق میکنه..

برات فرق که میکنه که یه نمایش ببینی..

این فقط یک رویاست و..

دلم میخواهدمثلا....مثلا...بدون اینکه هیچ کداممان بدانیم! برویم همین تیاترشهرکه به گذشته بدهکاریم!که مطمعنم قول این یکی را توحتمابه من داده بودی! باآنکه به خیالم بارهاقراربود!امایامن دیرمیرسیدم یاتو..
بله..برویم صورت خالی چشم انتظار گذشته راساعتی غافلگیرکنیم.هردوبرویم خیلی اتفاقی سریک نمایش بشینیم اما نه من هیچ حرفی بزنم نه توهیچ گله ای بکنی..توخاطرت نباشدچه اتفاقی برای رویای من افتاد وچه کردم و من چندساعت فقط چندساعت ازیک روز روزهایم یادم برودچقدرگناهکارم!توسرت را دوباره راضی اززندگی، مغرورخودت بالابگیری! من به احترام تظاهری که برای فراموشی میکنی، به تو هیچ نگاه نکنم وسرم راهمانطورکه پایین انداختم قدمهای غمگین آرامت رادنبال کنم که میروی جایی برای دونفررابشینی..برویم درسکوت،بی اینکه آزارت دهم..باهمه ازدست رفته های مشترکمان،یکباردیگرفقط همان صحنه نمایش را ازچشم توشریک شوم..

راستش اگر کاری نمی کنم این روزها، اگربه نظر می رسد زنی م که نشسته است روی صندلی های یک ایستگاه لعنتی و هیچ جایی برای رفتن ندارد،اگربااین که میدانم جایی برای ماندن هم ندارم و دوباره سوارقطارهمان مقصدمیشوم وهمچنان منتظرمیشینم..و اگر شبیه کسی م که جلوی قفس پرنده ای ایستاده است و خیلی دلش می خواهدبرای همیشه جای این پرنده باشد و در قفس باشد و خیالش راحت باشد که در قفس است و اگر نمی تواند پرواز کند به خاطر خودخواهی کس دیگری نیست، فقط و فقط به این خاطر است که من خودم نمی توانم رو به رو شوم با چیز های نا معلوم، به خاطر این است که خودم بلد نیستم،چیزی که تهش معلوم است برام ترسناک است و چیزی که تهش معلوم نیست دیگربرایم ترسناک تر میشود،مثلا ترسیدم ازآن همه آدم های زیادی که شناختم،می ترسم از این که دنیای اطرافم آنقدربزرگ بشود که نتوانم در ذهن خودم جمع و جورش بکنم،می ترسم یادم برود با کدام یکی از آدم ها با کدام خصوصیاتم رو به رو شده ام، از این که رابطه ها ودوستی هایم من را با خودشان ببرند و دیگر من نباشم که باب میل خودم دنیایم را بسازم میترسم ازاینکه دلم بخواهد آدم دیگری باشم که نیستم! دنیای سختی است، در کنار هرکسی که قرار می گیری یک سری چیزها را از دست می دهی، طوری هم از دست می دهی که حتی خودت متوجه نمیشوی از دست داده ای، در کنار هر کسی که قرار می گیری یک سری چیزها به دست می آوری که خودت هم خبر نداری.من نمیخواهم بدست بیوارم..تنهامدام نگران ازدست دادن بیشترهستم..این نگرانی همیشگی..

شب تاصبحه اینجا بغض مثل یه گلوله برف قل میخوره وبزرگ وبزرگترمیشه تاصبح قشنگ احساس کنی یه جسم سخت توگلوته که نمیتونی قورتش بدی

معماری.اما به دلم بوداگه که،پژوهش آرزوم بود..که  اینبارنشد..به خودم اونوبدهکارشدم پس میگیرم.
خواهش میکنم نگو.. عادت ندارم کسی نگرانم باشه اشکم راه میفته! تازه این نگرانی ازدل برتوبیادخواب روازچشام میبره ودردم میگیره..ممنونم دعای دوست که برسه که دیگه غمی نیست.
نگران نباش من خوبم مثل همه دخترهای معمولی دیگه خونوادم باکمی تفاوت دارم زندگی میکنم.

که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد ..

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

ازکجاش دروغه..تاکجاش راس نمیشه

بدنبود..نمیدونم بقیه چکارکردنداماسعیموکردم هرجی ازدستم برمیومد که بعدنگم میشدونشد..
یادچشمهای خوشحال مامان میفتادم دستم تندمیشد..بعدارمدتهادیده بودم میتونست خوشحال باشه.انگارخیلی به دخترش افتخارمیکردتواون حال وروزها..
اما حالا من که فکرمیکنم خداکاملا دستورمستقیم به فرشته هاداده بودتالطفشوشامل من کنند وگرنه توانتخاب علوم تحقیقات مجازنمیشدم
هیچی هم نشه..
این که دیدم خداهنوزحواسش بهم هست آرومم میکنه
چندروزه که واقعا احساس میکنم حتی خدامنوبانتیجه گیری های پنهانی پیش خودم وتصوراتی که ازخودم دارم داره مدام امتحانم میکنه.یه حالا آماده باش گرفتم شبیه شب های قبل امتحان!چمیدونم وقتی خودتی روزهات کاملاپرمیشه ازتعاملاتت باخدا.