خيلى غريب قشنگه وقتى.. اين روزها عده اى از خصلت ها و رفتارهات تعريف مى کنند و اونهارو کمياب مى دونند
تو لبخند دردآوررى به لب مى زنى و فقط خودت مى دونى..
اينهارو چه جورى و از کى و چه کسى و چه چيزهايي ياد گرفتى..
۱۳۹۳ مهر ۱۱, جمعه
۱۳۹۳ مهر ۸, سهشنبه
...
من از همان اولِ باران بی خبر ،
که ناگهان کوچه تا انتهای گفت و گوی گریه خلوت شد
جوری غریب دلم روشن بود
که سر انجام یکی از همین روزهای رهگذر
دوباره به خواب خانه برخواهی گشت...
۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه
۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سهشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه
۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه
دوباره افتادم به خونه پيدا کردن و سروکارم با شماره هاىى که پسر از آب در ميان!:/
ىه حس بدى بهم دست مى ده! ياد تو مى افتم!
اينکه چه راحت چون اروپا بود تونستى برى!چه خوب هم لابد توجيح کردى! براى تو هيچى بد نىست براى من اما..
اينجاهم شده مثل اروپا ها..
زياد ديگه فرقى نمى کنه انگار !
اره ديگه فرقى نمى کنه! اصلا براى تو هيچى فرق نمىکنه تو هميشه خوبه داستانى و من تاابد بد داستان مى مونم!
بعضى وقتا خوبه آدم خودشو از روبرو ببينه!
۱۳۹۳ مرداد ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه
۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه
۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سهشنبه
امشب بازهم ازون شب هاست که بعد مدتها با چشاى خيس هنوز خوابم نبرده..
چقدر من هنوز روبروى تو بى دفاع و شکستنى ام..
پقدر بى توان و اضافى..
خداجونم..
به دلم نگاه کن و ببين ..
کى خوب ميشم؟
ميشم ؟
اصلا؟
چطور مى تونى
چطور ميشه..
چطور..
چطور....
خدا اين دنيا چجوراست که هرچى ممکنه..
هرچى ..
الا..
چرا اون که ممکن شد محاله من بود فقط..
۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه
۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه
فکر مى کنم هيچ وقت خوب نمى شم..
هيچ وقت آروم نمى گيرم..
چکار کرديم با خودمون که اينطور پاره اى از روح وتن هم شديم..
من مدتهاست آروم ندارم..
گفتم که اداى زندگى رو در مى آرم..
اين چه حاليه اين چه اتفاقى ه که افتاد..
اين چه درديه اين چه زجريه اين چه..
خدايا..
هر اتفاقى هر چقدر زمان مى گذره.. هيچ تغييرى نمىفته..
فقط گاهى رنگ مى بازه و دوباره از نو قوى تر رنگ مى گيره..
انگار براى فريب دادن ماست که گاهى تظاهر مى کنه که زندگى جور ديگه اى هم مى تونه ادامه پيدا کنه تا تو اون آرمش ما دوباره از درون قوى تر ريشه بگيره..
وقتى حواسمون نيست..
وقتي يادمون نيست..
وقتي تصور مى کنيم که ميشه بدون هم دور از هم زندگى کرد..
خدايا..
اين چه نيرويى ه..
اين چه عظمتيه..
خواهش مى کنم ازت هردومونو آروم کن..
بيا دستمون رو بگير و راه رو نشون بده..
بيا جور ديگه اى باهامون مهربون باش..
مى دونم بنده ازمنى که اينهمه محتاجتم نمک نشناس تر پىدا نمى شه..
اما تونگام نکنى از کى بخوام..به چه اميدى هرروز اين دنياى... رو ادامه بدم..
خالى ام.آواره ام..انگار مال اين دنيا نيستم..کارى از دستم برنمى آد..يه چرخه باطل از خواستن براى فراموش کردن و نتوانستن رو سير مى کنن..
حس مى کنم هيچ وقت خوب نمى شم..اين هميشه هست زير پوست ..کنار رگ هاى گردنم يه شيشه برنده ست که سرمو بچرخونم که ازت برگردونم خودمو اول زدم..
چرا من نمى تونم مث همه آدمهاى عادى زندگى کنم..
چرا من نمى تونم اين غم رو ازوجودم دور کنن..
چرا من نمى تونم اين درد رو فراموش کنم..
چرا من نمى تونم از جام پاشم بدون اينکه لنگ بزنم..
خدايا..
چرامن نمى تونم بدون اينکه جايى تو سينه ام بسوزه نفس عميق بکشم..
چرا نه راه پيش هست نه راه پس ..
خداجونم..
۱۳۹۳ مرداد ۷, سهشنبه
خدايا کاش مى دونستم چطور راضى ت نگه دارم..کاش مى تونستم ..خداجونم مى دونم با همه گناهام باهمه فراموش کارى هام با همه قول هاى عهدشکسته ام..با همه بى توجه هام..بازهم مى ام و ازت التماس مى کنم که نگام کنى بازهم.. بازهم بعد اون همه قول و ادعا..بازهم روم ميشه که بيام ازت باناتوانيم با بى چارگى م بخوام که نظر لطفى بهم کنى..
به اين عيد به اين ماه که گذشت..
خداجونم منو ازين سردرگمى ازين بى چارگى ازاين همه گره ازين منجلابى که با گناه هام براى خودم ساختم وادامه داره و راهى براى بيرون اومدن ازش نمى شناسم رهام کن..
منو به دستاى خودت جايى که رضايت توست بند کن ..
يه ماه رمضون ديگه هم رفت..دلم گرفته اون ته تهاش..
زندگى خيلى جدى و واقعى شده..چشم رو هم مى زارم روز شب ميشه و شب روز ميشه..يه تغييراتى دادم به زندگيم...
اما خيلى از آينده مى ترسم..خيلى برام گنگ و غيرقابل پيش بينى انقدر که فکر مى کنم هرروز ممکنه منو با يه اتفاق تازه غافلگيرکنه..
پروپوزال رو واسه پايان نامه آماده کردم که همون اوايل مهر شروع کنم که اگه خدا بخواد خيلى زود تمومش کنم..الان هم مشغول نوشتن و تجربه يه مقاله واسه يه همايش تو مشهدم..هم مى رم ايشالله زيارت..
ديگه اينکه کار بدى نمى کنم..اما کار خوبى هم نمى کنم..فقط دارم عمر مى گذرونم..احتمالا امسال اگه خدابخواد مشغول به کار هم ميشم وقراره تهران موندگار بشم..
فعلا چند ماهيه که دو روز از هفته تو دفتر نشريه دانشگاه همکار دانشجوام و با اديت مقاله ها سرو کله مى زنم..
تا ببينم زندگى چطور پيش مى ره..
تنهايي جز گاهى وقت ها خيلى سخت نيست.
اگه کمتر بهم فکر کنى..
من هم کمتر به خاطرم مياد..
چند شب پيش ها. نصفه شبى بيدار شدم شايد هم نوشتم اون روزها روزه هم نمى گرفتم.. وقتى مى خواى باهام حرف بزنى هنوز مى فهمم..وقتى درد گاهى امونتو مثل قديم ها که نه اما خوب بازهم طاقتتو مى گيره بيدار مى شم..
عصبانى مى شم از اين حال..
يه حالى ميشم..که نرم هيچى ازت نبينم.
هرچى که پشت سرم گذاشتم.
بعد مى بينم صبح بى اراده تو خواب بيدارى مى شنوم صداتو وحرفاتو..
اما چيزى ندارم بگم حتى اگه داشتم ديگه کارى ندارم.
۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه
۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه
۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه
۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه
همين الان خوابتو ديدم که از خواب پاشدم..
ازاينکه روحم انقدر درگير گذشته ست و من نمى تونم براش کارى کنم ناراحتم..
ازاينکه واسه يه خواب که حتى تو خواب هم مطمعنم مى دونم که خوابه دارم جون ميدم عذاب مى کشم ناراحتم..
از اينکه نتونستم از گذشته عبور کنم و به زندگى سلام تازه بگم ناراحتم..
ازاينکه مى دونم اون بخش از زندگيم که تو گذشته جا مونده نمى تونه جايي تو آينده م واکنه ناراحتم..
اينکه اين رو بپذيرم که فقط يه دور باطله اگه ازاين جايي که دورمن ديگه نه قفسيه نه بنديه بال بزنم و جاى ديگه اى بشينم بازهم خواهم برگشت همين جايى که هستم ناراحتم..
ازاينکه بخشى در من مرده و عين مرده متحرک فقط اداى آطم هاى شادو پويا و فعال و خواستار موفقيت رو در ميلرن ناراحتم..
از زندگى با اجبارش براى لبخند زدن در حالى که محکومت مى کنه به انتخاب و تقديرش بدون اراده من بيزارم
از زندگى با همه زجرى که تو اين همه سالهايى که گذشت تحميلم کرد دلگيرم
شايد هم از خدا..
من بنده خوبى نبودم مى دونم اما تو..
اونقدرهايى که خدابودى
خداى خوبى نبودى..
۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه
۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه
چقدر حالم بده وقتى که
راه ميرموقتى که مى شينيم
وقتي پا ميشم
وقتي مى خوابم
وقتى مى خندم
وقتى گريه مى کنم
وقتى حرف مى زنم
وقتى ساکتم
وقتى فکر مى کنم
وقتى که بى خيالم
وقتى که تصميم مى گيرم
وقتى که فراموش مى کنم
وقتى که به خاطر ميارم
وقتي که نااميد مى شم
وقتى که اميدوارم
وقتى که مطمعنم
وقتى که شک دارم بتونم
وقتى که عاقل بايد باشم
وقتى که دعا مى کنم
وقتى که هرز باشم
وقتى که خريد مى کنم
وقتي که جاى تازه قدم مى گذارم
وقتى که خاطره ها رو زير پا مى گذارم
وقتى که دامن مى پوشم
وقتى که به آيينه نگاه مى کنم
وقتى که سرم رو رو به آسمون مى کنم
وقتي که پيشرفت مى کنم
وقتى که درجا مى زنم
وقتى نماز مى خونم
وقتى که با يه نفر دست مى دم
وقتي که کتاب مى خونم
وقتى که شعر مى خونم
وقتى که دست به قلم مى شم
وقتى که آشپزى مى کنم
وقتى که عکاسى مى کنم
وقتي که آرايش مى کنم
وقتى که موهامو مى بافم
وقتى که قولامو زير پا مى زارم
وقتى که نفس مى کشم
وقتى که زندگى هنوز هم هست
وقتى که خوشحالم
چقدر حالم بده..
چقدر..
چقدر اين وقت سحر غم انگيزه..
صبح ها که پاميشم تا دقايقى اگه زچد پاشده باشم هم همينجوره..اما اين سحرها دارن آتيشم مى کشن..
پارسال اين وقت هاى سال هيچى نمى دونستم..
هيچى..
هنوز اميدواربودم به خيلى چيزها و نااميد بودم از خيلى چيزهاى ديگه..
خيلى حال غريبى دارم..همش حس مى کنم مى خواد اتفاقى بيفته..يه اتفاق که از ريشه يا خشکم مى کنه يا دوباره سبزم مى کنه..
انقدر مدتهاست هيچ روشنى هيچ کورسويى اميد از هيچ چى نديدم خودمو لايقه خوشحالى نمى دونم..
دارم باورم ميشه اون روزى که داشتن خوشبختى و آرامش و بين بنده هاى خدا تقسيم مى کردند و هرکى سهمشو مى گرفت من داشتم لابد خودمو لوس مى کردم!يا لج کردم گفتم که نه اينقدر کمه من اصلا هيچى نمى خوام بعد هم رفتم يه گوشه قهر کردم و هيچ کى هم نيومد نازمو بکشه همون هم که برام کنار گذاشته بودند بردند و خوردند..
ومن موندم وخدا که هر روز بايد هرروز بايد جيره روزمو از خدا با دعا و نذر و.. بخوام..
که خدايا منو يادت نره..
۱۳۹۳ تیر ۱۵, یکشنبه
اخه من کى مى خوام ديگه بزرگ شم..
کى مى خوام انقدر پرازاحساسات نباشم و کمى عقلانى بشم..
چرا بايد اين همه هنوز دلم بلرزه..
اين همه نفسم بند بياد از ياد..
اين همه سعى و تلاش ،اين همه بى ارزش کردن و بى معنى دونستن هرچى که گذشت انگار هيچى به هيچى..
اين همه فکر و تظاهر که اونقدرهام سخت نيست فقط کافيه بخواى..فقط کافيه درگير زندگى شى و جور ديگه اى مثل همه زندگى کنى..
بى تعلق و ساده بگذرى ..
بازهم نه..نه که نه..
تقصير اين ماه رمضونه..
تقصير اون همه ياد وخاطرست که عجينه با حس التماس و دعا..
تقصير اون خواستنه ست که يه زمونى به پاکى لرزش قلب به وقت شنيدن اذان صبح بود..
تقصير همه..
تقصير..
هر روز مى گذره.. اما اين دل من همونه حالش که همونه..
هيچى عوض نمى شه..
اين آتيش افتاده به جونش و آروم نمى گيره...
نمى تونم بفهمم اين آشوب از اون سربندى ه که به خيالم بريده بودم ه..يا..يک خودآشوبيه ساختگى به يادعادته قديم..
همش دارم دعا مى کنم..
اما اصن خودم هم نمى دونم از خدا چى مى خوام..
وقتى دارم دعا مى کتم نمى تونم تمرکز کنم..
نمى تونم بخوام..چيزى بگم چيزى بخوام..
فقط مى خوام که خدا حالمو ببينه ..
فقط نگام کنه و خودش تصميم بگيره..
من که از خودم هيچ اختيارى واسه زندگيم ندارم..
تنها اختيارم تو گناه کردنه..
نه تو بدست آوردن نه تو موفقيت نه تو خوشبختى..
۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه
چند روزيه که نه چند وقتيه نمى فهمم چمه..
اشکم دم مشکمه..
بغضمه دلم انداره گنجشک شده
احساس غربت و تنهايي مى کنم
سقف آسمون اندازه قدم شده کمى کوتاهتر حتى انقدر که بايد کمى خم و دولا راه برم..
خلاصه اصلا حالم خوب نيست
شاه عبدالعظيم هم حالمو بهتر نکرد
اونم حتى براى اولين باراونم حتى وقتى رفتم اونجا فهميدم اون صحن رو اون فضا رو من قبلا يه جايي يه روزى يه وقتى ديده بودم انگار که قبلا اومده باشم..
اما نيومده بودم هيچ وقت..اونم تو دنياى واقعى نه!
اونجارا به خواب ديده بودم
مثل شازده حسين ،قزوين..
وقتى اون وقت که همراهش رفتم رفتم برام آشنا بود..انگار که قبلا رفته باشم..
حالا چه رفته باشم حتى هم..
بازهم حالم خوب نشد که نشد..
اين بى تابي يکى دو هفته است به جونم افتاده..
خواب زدرست و حسابى که ندارم..
بيدارى هم دست و دلم از هرکارى رو برگردونده..
خدافقط کار خودته..
تنهام مى زارى..
يهو خودمو مى بينم تنها و بى کس..
بهد ازدرو نگام مى کنى و مى گى ديدى گفتم!
اى خدا تو هميشه مى خواى به من نشون بدى که ديدى گفتم
ديدى!خوبت شد!
خداجونم چقدر درس.چقدر امتحان
خدايا پس کى قراره زندگى واقعى کنم..
کى قراره آروم بگيرم..
جوونيم رفت ها..
تموم شد..
ديگه چيزى براى تفاوت داشتن نمى مونه ها..
به اين وقت و به اين روزها خداجونم هوامو داشته باش..
۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه
۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه
۱۳۹۳ تیر ۸, یکشنبه
ماه رمضون هاى زيادى رو پشت سر گذاشتم تو سختى و خوشى..
اين چندسال اخير که حداقل ماه رمضون هميشه واسه من بعد از يه چالش يه سختي يه آزمايش ..يه تلنگر...بوده..
گاهى راه نجاتم بوده..گاهى هم نه..
اما هميشه ماه رمضون بوده تا به خودم نگاه کنم و يادم بياد..
اينبار اما.. امسال اما..از همه سالها غمگين تر و دلم بىشتر گرفته ست..انقدر که باهمه مشغله و امتحاناهاى اين روزهام..باهمه دور بودن از خونه يه هفته ست که ماتم ريخته تو دلم و از شروع ماه رمضون مى ترسم..
از خودم مى ترسم..
از خداخجالت مى کشم..
از آينده و دنيا وحشت دارم که مى خواد ديگه چه بلايي سرم بياره..
۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه
خدا
خدايا.. خداجونم دوباره اين همه احساس مبهم وبى انتها از کجاست که ريخته تو دلم..
خدايا کمک کن..
نفسم درنمى آد..
۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه
۱۳۹۳ تیر ۳, سهشنبه
۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سهشنبه
کوتاه وبلند
حالا بلند مى خندم..
آنطورکه کمى غافلگيرانه به خوم مى آيم و
صداى خنده هايم رابعدازسالها مى شنوم..
حالا قدم هاى بلند برمى دارم..
انگارکه خواسته باشم همه اين سالهاى جامانده
راحريصانه بدوم وبه خودم برسم
حالا رهاترازهميشه احساس مى کنم که مى توانم عميق وبلند نفس بکشم..
بااين حال گاهى اتفاقى سرم رابه آسمان بلند مى کنم
ياد آرزوهاى بلند بربادرفته ام مى افتم
مطمعنم که دستهايم کوتاه نبود
۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه
۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه
تمام.
۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه
غروب
۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سهشنبه
۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه
امیدوارم امسال؛ این عددسال بخش ناپذیربرهیچ عددی برام مبارک باشه همينطور برای خانواده ام وهمه عزیزام..وقتش باشه که یه چیزهایی دیگه فرق کنه وخدا نخوادکه تنهام بزاره..
یه چیزهایی فرق کرده و همینطوربمونه..اینکه بخوام همه تمرکز و حواسم به درسمو یادگرفتن چیزهای تازه و تجربه های شیرین باشه..اینکه خیرپیش بیاد و بمونه..
اینکه اگه قرارباشه تو شرایطی بمونم که همه لحظه ها عذابی ازتحقیر روبچشم با تمام دلتنگی ای که بغض میشه وسط حرف زدنهای هرروزه ام..با تمام خط خطی شدن آرزوهام..باهمه تیره وتارشدن دنیام با همه کم آوردنم تو این روزگار..
فاصله بگیرم
اينکه به جاى سالها دونيمه بودن ،بعدازين نيمى درمن براى هميشه بميره
تاوقتی که احساس کنم که درک میشم..
به همراه اشتباهاتم..
وهمونطورکه هستم پذیرفته میشم.
هیچ کسی جزبنده ها خاص خدابرای همه عمرفرشته نبوده و نخواهدبود.
هيچ کس.. نه تو ..نه او..نه من..
واينکه هيچ خطايى بزرگترازاين نيست که درمقابل اشتباهى, اشتباه کنى!
من مطمعنم همه حسن نیت واعمالم رونشون دادم و درمقابلش دیدم وشنیدم اونچه که نباید میدیدم..
نگرانی این شکلی نیست جنسش این جنسی نیست..ترس هم همینطور..
اینهااحساساتی باجنس دیگه ای که به خیال خودمون اینطورتصورمیکنیم.
۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه
۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه
- بازداره زندگی بدمیگذره بد تامیکنه این روزها یه خط افقی روصورتمه با دوتانقطه بالاش..اماشکر..
- همونطورکه توعوالم خودم بودم ونزدیک دردانشگاه میرسیدم یه نفرصدام کرد که پردیسسس..
برگشتم به سمت صدا یه چهره کمی آشنا باعینک دودی روی صورتش دیدم دشتشوآوردجلووباچهره ای کنجکاو لبخندبه لب احوالموپرسید..ازشانس هرکسی که اون روز اگه باهام روبرومیشد خیلی سرد ومغرورانه جواب احوالپرسیشودارم ومتعجب ازاینهمه بی تفاوتی و غافلگیرنشدنم پرسید شناختی؟گفتم بله شناختم..!
همونطورگیچ وتوفکرهای خودم یه چندثانیه ای دیرترازسوالاتش جواب میدادم میپرسیداینجاچکارمیکنی و..من همچنان کرخت شده بودم وازاینکه انقدراظهارصمیمیت میکرد سخت تررفتارمیکردم چون همون سالهای بعدتوشاهرود هم مادیگه سروکاری باهم نداشتیم..خلاصه پرسیدچی میخونم و گفتم ارشد وگفت ازدواج نکردی جواب دادم نه!جاخورده بود انگارچیزدیگه ای توذهنش بود!
ومن انکارآمیزنگاهش کردم..
گفت خوشحال شدم و خداحافظی کردیم چندقدم گرفته بود که به سمت دانشکده بالا بره پرسیدم راستی توچی میخونی گفت فیزیولوژی!ازدواج کردی ؟گفت نه معلوم نیست؟ شونه تکون دادم و بعدعینکشودراورد گفت بانازعشوه و لبخندی که همیشه روی صورتش مینداخت پرسید :عوض نشدم؟
گفتم نه..
همونطورکه دورمیشدیم عقب برگشتم و خداحافظی کردم
باخودم فکرکردم چراخیلی عوض شده بود خیلی ساده تر و خیلی معمولی تربعد هشت سال..
نشستم سرکلاس وهمه ساعت ناخودآگاه غمگین بودم یه چیزی که اصلا نمیفهمیدم چیه..هرچنداون صبح اصلا حالم خوب نبود..
ودوباره اضطراب و نگرانی و عدم اعتمادو امنیتی که فکرمیکردم تموم شده دیگه برگشته بودبهم اما یه چیزی متفاوتتر ازون ناراحتم میکرد..
یادم اومد انگاردیدن غیرمنتظرانه سهیلا کمی فکروخیالموبیشتربرگردونده بود به تقدیر وبازی روزگار..
۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه
جاهای خالی -1
همیشه ترس جاهای خالی روداشتم ازبچگی..دوست نداشتم یکی بره وجاش خالی بمونه زودبه مهمونامون اونایی که چندشب وروزخونمون میموندن عادت میکردم دلم میخواست بازهم بمونن وپشت سرشون وقتی خیلی کوچیک بودم گریه میکردم بزرگترکه شدم یواشکی وقتی برمیگشتم تواتاق دلم میگرفت وگریه میکردبزرگترترکه شدم دیگه توسررسیدی جایی که اولین دفترخاطراتم حساب میشدمینوشتم حالافقط این نبود فقط جای خالی مسافرهانبودکه ناراحتم میکردجای خالی هرچیزی که دیگه شبیه قبل نبودهرنقشی که دیگه جاش خالی میشدهرکسی که مثلاازخونه باباش شوهرمیکردمیرفت واتاقش خالی میشدهم ناراحتم میکردحتی..هرکسی که دانشگاه شهردوری قبول میشدودیگه نبودحالاحتی شایدسالی یه بارهم نمیشدببینیمش اماهمین که میدونستم دیگه خالی شده اونجا..یاحتی وقتی یه چیزی خراب میشدودورانداخته میشدیه چیزی که یه عمری ازجون ودل خدمت کرده بودبه آدمیزادسال های سال..یااصلادورانداخته نمیشدهمین که دیگه کارنمیکردویه گوشه افتاده بودهمیشه این چیزهای خرت وپرت افتاده ناقص یه گوشه افتاده روجمع میکردم یه چیزی بهش اضافه میکردومیشداسباب زندگی کوچوله اه (اسم عروسک هفت هشت سانتی بچه گیم بود) دلم میسوخت اگه به کارنمی اومد واون گوشه میمونددلم واسه بعضی قسمت های خونه هم میسوخت که بدبخت هاهیچ وقت قسمتشون نمیشدکسی اونجابشینه یاراه یایه دکوری چیزی بزاره..بگذریم دلم واسه چیزهایی که استفاده نمیشدن میسوخت..داشتم میگفتم که جاهای خالی رودوست ندارم وهمیشه ناخوداگاه میخوام کاری کنم که اونجاخالی نمونه حتی جایی که به من ربطی نداره یانیازی نیست کاری کنم!نمیتونم بی تفاوت باشم وانگاروظیفه منه یافقط ازدست من برمیادکه جاهای خالی روپرکنم! صبرنمیکنم هیچ وقت ..