۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

- این خیلی بی انصافیست

- بازداره زندگی بدمیگذره بد تامیکنه این روزها یه خط افقی روصورتمه با دوتانقطه بالاش..اماشکر..

- همونطورکه توعوالم خودم بودم ونزدیک دردانشگاه میرسیدم یه نفرصدام کرد که پردیسسس..
برگشتم به سمت صدا یه چهره کمی آشنا باعینک دودی روی صورتش دیدم دشتشوآوردجلووباچهره ای کنجکاو لبخندبه لب احوالموپرسید..ازشانس هرکسی که اون روز اگه باهام روبرومیشد خیلی سرد ومغرورانه جواب احوالپرسیشودارم ومتعجب ازاینهمه بی تفاوتی و غافلگیرنشدنم پرسید شناختی؟گفتم بله شناختم..!
همونطورگیچ وتوفکرهای خودم یه چندثانیه ای دیرترازسوالاتش جواب میدادم میپرسیداینجاچکارمیکنی و..من همچنان کرخت شده بودم وازاینکه انقدراظهارصمیمیت میکرد سخت تررفتارمیکردم چون همون سالهای بعدتوشاهرود هم مادیگه سروکاری باهم نداشتیم..خلاصه پرسیدچی میخونم و گفتم ارشد وگفت ازدواج نکردی جواب دادم نه!جاخورده بود انگارچیزدیگه ای توذهنش بود!
ومن انکارآمیزنگاهش کردم..
گفت خوشحال شدم و خداحافظی کردیم چندقدم گرفته بود که به سمت دانشکده بالا بره پرسیدم راستی توچی میخونی گفت فیزیولوژی!ازدواج کردی ؟گفت نه معلوم نیست؟ شونه تکون دادم و بعدعینکشودراورد گفت بانازعشوه و لبخندی که همیشه روی صورتش مینداخت پرسید :عوض نشدم؟
گفتم نه..
همونطورکه دورمیشدیم عقب برگشتم و خداحافظی کردم
باخودم فکرکردم چراخیلی عوض شده بود خیلی ساده تر و خیلی معمولی تربعد هشت سال..

نشستم سرکلاس وهمه ساعت ناخودآگاه غمگین بودم یه چیزی که اصلا نمیفهمیدم چیه..هرچنداون صبح اصلا حالم خوب نبود..
ودوباره اضطراب و نگرانی و عدم اعتمادو امنیتی که فکرمیکردم تموم شده دیگه برگشته بودبهم اما یه چیزی متفاوتتر ازون ناراحتم میکرد..
یادم اومد انگاردیدن غیرمنتظرانه سهیلا کمی فکروخیالموبیشتربرگردونده بود به تقدیر وبازی روزگار..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر