۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

یک-اشتباه میکنم که نمینویسم.بارهاتاریخ این رابه من ثابت کرده است که هروقت که ننوشته ام یا کم نوشته ام چیزی عیب داردچیزی کم است یاجایی ازمن دارد لنگ میزند چیزی موردرضایتم نیست وبعید نیست من دارم به آن نارضایتی کم کم عادت میکنم بدون اینکه دلم بخواهد یاحواسم باشد.

دو-امروزبعدازدیدن اون قفسه گردان پرازآن همه شی ظریف ومتنوع دردلم دوباره یک چیزی یک حسی ازگذشته پررنگ شد!دست خودم نبود یکی راازقفسه درمیاوردم ونگاهم پرازشوق طرح زیبایش میشدوآن یکی راکه میدیدم نظرم عوض میشد این رابرمیداشتم آن یکی رامیگذاشتم هی فکرمیکردم کدام مناسب تراست کدام برازنده تراست.کدام خاطره انگیزتراست.همانطورکه مشغول تلاش سخت خودم درانتخاب بودم باخودم حرف میزدم کم کم این فکرها خودشان راواردمخیله ام میکردند..
میخواهی چطور این راپیش خودت نگه داشته باشی که یک روزی بیایی وبگویی که این مال آن روزسال نود وبوده است اصلا آن روز که بیاید این چیزخیلی شایدخیلی ساده ومعمولی باشد که باعث خجالتت شود وآن راقایم کنی یک جایی که نه چشم خودت بیفتدنه هیچ کس که یادت نیادچه بدسلیقه بوده ای یا اصلا شایدخوب باشد امابعدهامقایسه بشودبایک چیزی درآن روزدراین سال!!این رانمیتوانستم تحمل کنم اصلا این خیلی به آدم احساس غم انگیزوغریبانه ومحرومانه دست میدهد..بعداحساس کردم دخترفروشنده مسعول این بخش داردیک طوری مرانگاه میکندانقدرکه آن گوشه ایستادم وگذاشتم وبرداشتم وگذاشتم وبرداشتم آخرگذاشتم و بازهم ازشهرکتاب با دستهای خالی بیرون آمدم..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر