۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه
۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه
۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه
ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺩﻟﻢ ﻋﺠﻴﺐ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ
ﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻗﺎﻳﻖ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺧﺎﻣﻮﺵ
ﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺣﺮﻓﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﻜﻮﺕ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻭ ﺑﺮﮒ ﺍﻳﻦ ﮔﻞ ﺷﺐ ﺑﻮﺳﺖ
ﻧﻪ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﺠﻮﻡ ﺧﺎﻟﻲ ﺍﻃﺮﺍﻑ
ﻧﻤﻲ ﺭﻫﺎﻧﺪ
ﻭ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ
ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﻧﻢ ﻣﻮﺯﻭﻥ ﺣﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ
ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﭼﻪ ﺳﻴﺒﻬﺎﻱ ﻗﺸﻨﮕﻲ
ﺣﻴﺎﺕ ﻧﺸﺌﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻣﻴﺰﺑﺎﻥ ﭘﺮﺳﻴﺪ
ﻗﺸﻨﮓ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻪ ؟
ﻗﺸﻨﮓ ﻳﻌﻨﻲ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺷﻜﺎﻝ
ﻭ ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺸﻖ
ﺗﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ ﻳﻚ ﺳﻴﺐ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻣﺎﻧﻮﺱ
ﻭ ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺸﻖ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﺎ ﺑﺮﺩ
ﻣﺮﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﻳﻚ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻥ
ﻭ ﻧﻮﺷﺪﺍﺭﻭﻱ ﺍﻧﺪﻭﻩ ؟
ﺻﺪﺍﻱ ﺧﺎﻟﺺ ﺍﻛﺴﻴﺮ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻧﻮﺵ
ﻭ ﺣﺎﻝ ﺷﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﭼﺮﺍﻍ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﭼﺎﻱ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ
ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﺜﻞ ﺁﻧﻜﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ
ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ
ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ
ﺩﭼﺎﺭ ﺁﻥ ﺭﮒ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺭﻧﮓ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻲ
ﺩﭼﺎﺭ ﻳﻌﻨﻲ
..........ﻋﺎﺷﻖ
ﻭ ﻓﻜﺮ ﻛﻦ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ
۱۳۹۲ آبان ۲۸, سهشنبه
تیغ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
ﻣﺴﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﻥ ﺗﺎﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
ﺯﻟﻒ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺻﺒﺎ ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺭﻗﯿﺐ
ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺳﺎﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
ﺷﺎﻩ ﺧﻮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﮔﺪﺍﯾﺎﻥ ﺷﺪﻩﺍﯼ
ﻗﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
ﻧﻪ ﺳﺮ ﺯﻟﻒ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺩﺍﺩﯼ
ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
ﺳﺨﻨﺖ ﺭﻣﺰ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮐﻤﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺎﻥ
ﻭ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺗﯿﻎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺍﺯ ﻣﻬﺮﻩ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻧﻘﺸﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﮐﺞ ﺑﺎﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
ﺣﺎﻓﻈﺎ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﺖ ﭼﻮ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ
ﯾﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻧﭙﺮﺩﺍﺧﺘﻪﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ
۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه
راستش حواسم به خواسته شمابود! نوشتم اما بعدپاک کردم متاسفانه!به نظرم آمد انچه من باید میگفتم باشد و دقت کنم را فهمیده ام دیگر..واضح است بدون تردید برروی چشم رعایت میشود!
من که خودم ازخدامه..
امابعددیدم.. زمانو ازیادم بردم..من طبق عادت قدیم دلم میخواهدنگرانم باشی و بعدچشم انتظار صدور یک فرمان تازه ات درموردمراقبت ازخودم ،هنوز خیال کنم خیلی مهم ام.. خیلی!
دیدم این دوگفتگو شکل وحالش شبیه امروز نیست ..
اینکه من بیایم بگویم چشم وبعدهمانطورکه دارم قبول میکنم که دفعه بعد حواسم هست بااااشد.. بازهم نازکنم و شکایت کنم که چه میشود کرد مثلا ساعت کلاس همانموقع است یامن اصلافکرنمیکردم که نیم ساعت هم بیشترکلاس طول بکشد که مثلا دلم بیاید کاملا خیالت راحت نشود وتردیدبه دلت راه بیفتدنکنداین دختربازهم حرف گوش نکند که باز هم نگران حالم باشی و من انقدرخوشبخت باشم که دوباره جنس نگرانی شب قبل راکه از کیلومترها دورترباتمام وجودحس کردم رادوباره تجربه کنم!
حالاهمه اینها بهانه است..نگران دلم شدم که باورش شد..
وتاصبح که نه تاظهرخوابیدم که خواب ببینم وتاآخرین لحظه ای که چشم بازکنم بین آرزوهایم پرسه زدم!
-من قول هیچ انتظاروتوقع وباوری رابه دلم نمیدهم.
-دفعه بعد زهرا قول داده که بیاد.نگران نباش.نهایت آژانس مطمعنی رودوستم معرفی کرده هرجاباشم میادومنومیبره.باهاش هماهنگ میکم اون ساعت آماده باشه.خودم توبه کردم.یه بار دوبار تاسه نشه یه اتفاقی برام دیگه میفته..
۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه
یادم میادکه برامنم چندباری پیش اومده بود که خانمی پیری سرراهم قرارگرفته باشه..همیشه هم یه وقتی بود که عجله داشتم یا کاملاحس میکردم که خدامنوسرراه اون یااونوسرراه من قرارداده..منم که دوست داشتم ربط میدادم به یه نشونه..
بعدکه سوارماشین میشدن شروع مبکردن ازاون اول تااخربه دعاکردن ..همونطورکه معذب میشدم که اون معذب شده خداخدامیکردم که داره دعامیکنه... دعانکنه خوشبخت شم..
دعاکنه به آرزوم برسم!!
بعدتودلم خوشحال میشدم که آخ جون یه عالمه افتادم جلو حتما..
خوابودوست دارم مدتیه..
برای من تنهاراهه دیدنته..
دوباره تازه میشم..
اونجاکه آزادمیشم پروارکنم بیام هرجاکه دلم مبخوادوهیچ مکان وزمانی وانسانی وقیدی مانعم نشه
اسمشو دیگه نمیزارم خواب...اسمی اصلاهنوزنداره تاپیداکنم..
الان پیشت بودم.دیدم دارم سعی میکنم دارن سعی میکنن که افرادتازه ای روواردزندگیم کنندو من بپذیرم اما حتی اگه آدمهای خوبی هم هستن برام دردسروباعث شرمیشن وراهم به سلامت نیست..تامیام که جورشه بایکی آشنابشم دنیانمیزاره وبرنامه ازاول به هم میخوره..
بعدوسط اینهمه گیج وویجی ..من سرازمیدون انقلاب واول کارگردرمیارم..اونجاتوبودی..فکرمیکنم صحنه ای شبیه به روزامتحانمون بود..یایه بارکه خیلی دیرشده بودتابیای دنبالم ومن ناراحت بودم که چرادیررسیدی..!توایستاده بودی منتظرتاکسی ومن ازراه رسیدم وپرسیدم چطورمیشه رفت پارک گفتگو..! (الان دغدغه مه)
فکرکردی واول نمیدونستی وبعد گفتی صبرکن خودم می رسونمت هرطورشده ازهمون راهی که بلدم بالاخره میرسیم..من خندیدم ازته دل ..دستموگرفتی وقدم زنان رفتیم..توهمون بودی حتی خیلی کوچیکترشاید 19 یابیست سالت..من اما امروزم بودم وفکرمیکردم تومیدونی که من چقدرعوض شدم وچی گذشته اماتوانگارنمیدونستی ومن نگران بودم که ندونی !
به تو گفتم توروخدابه خاطرمن نیا وبه کارت برس وکجامیحواستی بری..گفتی نه اصلااون کارموفراموش کردم وبریم برای کارتو!
من پرروعانه به شیطنت گفتم وای من نمیخوام این یه بهونه روبه توبدم که به خاطرمن که بعد پدرمودرمیاری!
برگشتی باغصه وناامیدانه وسرزنش بارنگام کردی که چقدرعوض شدی ولحن حرف زدنت ورویی که داری بامن صحبت میکنی!! (هیچ کدومونگفتی ازنگات خوندم)
دستاموکه گرفته بودی و قدم میزدیم ،من باشدت دیگه ای اومدم که تابشون بدم بی خیال که انگاراتفاقی نیفتاده وبااضطراب وگفتم خوب چرانمیشه اصلا باتوشوخی کرد؟!ونزدیک بود؟!
گعتی شوخی نه..من نگران همه درس هاییم که بهت دادم..من توروبااون طرزحرف زدن ورفتار میشناختم که باهمه فرق داشت..تونمیدونی که من چی میخواستم باشی..تونمیدونی که چی میتونستی بشی..
داشتی میگفتی همینطور که قدم میزدیم تند وتند وتند که برسیم..داشتم همینطورافسوس میخوردم..
من ازغصه همه حسرت هام طاقت نیاوردم و پریدم از پیش تو...
دیروقت 2
الان تازه رسیدم خونه!
اصن فکرنمیکردم انقدرادعامیکردم که من نترسم وازپس خودم بربیام این ازآب دربیام وبه هودم توخیابون بلرزم
سه ربع وایسادم دم ایستگاهی نزدیکای عباس آباد نمیدونم کجا..
فکرکنم گریه م دراومده بود که ازچندتااپسره که تنها آدمی بودن که دیده میشد ازاونرف خیابون دادزدم پرسیدم بی آرتی دیگه نمیاد.اومد اینطرف خیابون وگفت نه میاد.بعددوباره برگشت گفت چیزی شده کمکتون کنم.رومو برگردوندم گفتم نه مرشی ده دقیقه بعدبودکه دوباره اومدن وگفتن ماتاونک میریم بیاین همراهمون جای خواهرمون مابچه های همین باشگاه اینجاییم. قیافتون خیلی ناجور ترسیده..گفتم نه مرسی من منتظراتوبوسم..نمیدونم چی گفتن بعد که
من یه نگاهی به ماشین های عبوری ترسناکو مردهای ترسناکترمعتادتوخیابون کردم وبارونی که داشت قاطی اشکهای صورتم میشد کردم وسوارشدم!
مسیرشون تا نک بودازماشینها پرسیدند ماشین پونک عست گفتند نه گذریه فقط..راه افتادنددوباره بااینکه مسیرشون انگارنبودوسرنیایش دوباره پرسیدند ومطمعن شدند پیادم کردن وایستادند که سوارشم وراه بیفتم و من هم براشون دست تکون دادم ازتوماشین!ورفتندو همین..
تمام طول راه عین این مادربزرگا داشتم ایتالکرسی زیرلب میخوندم
-اولین لحظه ای که فهمیدم بدبخت توخیابونهاموندم نمیدونم به کی پناه ببرم نه بی ارتی میومد نه تاکسی بود نه جرعت شخصی داشتم .نه آزانس میشناختم اون دوروبر نه مغازه ای بازبودکه من بدونم واقعابرام آزانس میفرسته..
فقط فکرکردم گوشیوبردارم وبه یه شماره ای که همیشه زنگ میزدم زنگ بزنم وگریه کنم که تنهاموندم وهیچکیو ندارم بعدیادم رفت که چندسالی گذشته..
-این کلاسه زودترتموم شه به استرس برگشتنش هیچی نمی ارزه
-ازاول نبایدبه بابامیگفتم که اونموبسپازه به شوهرزهرا وبعدزهراتعارف نکنه بنده خدا فکرکرده من خودم میتونم بیام.بعدمن به غرورم بربخوره روبندازم ودوباره تاکیدکنم دروقته بعدلج کنم که نگم دوباره که گیرموندم بعد اون دختره دفعه قبلی هم بره بعد همه بچه های کلاس برن من بمونم وحوضم!منوبگو که خسرومملکت خویشم
۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه
یه زمانی واسه اینکه یه بهونه پیداکنم که بیام تهران چه استرسی چه اضطرابی رو چندهفته طی میکردم تا خونه جوری رفتارکنم که طبیعیه بهونه غیرعادیم واسه رفتن..
واسه یه روزبیشترموندن تهران چه قدراذیت میشدم خونه زهراچقدرسختم میشد که فقط یه روزبیشتراحتمالشوپیداکنم که بازهم بشه ..روم هم نمیشددوباره بگم فردا هم میشه؟ امامیموندم شایدمثلا معجزه ای بشه به دلش ..بخواد تویه سری اومدنم به تهران بیشترازدوبارهموببینیم..
فکرمیکردم تهرانو دوست دارم..بااولین بارکه جدی شد موندنم وتازه جامو خونه هم پیداکرده بودم یه ماه پیش همون فرداش فرارکردم..یه ثانیه بیشتربرام تحملش ممکن نبودهفته بعدهم همینطور..حالااما عادت کردم..به اینکه باورکردم هوای اونجادیگه هوای یه نفرنیست..
من حتی نمیفهمیدم تهران انقدربزرگه وانقدرازینجاتا اونجاش دوره..نمیفهمیدم که مثلا دوروبرآزادی وترمینالش چقدروحشتناکه تحملش وباورنمیکنم یه زمانی ترمینال جنوبوبااونهمه ساعت های وقت وبی وقتش طاقت میاوردم..
حالا هرکی ازم میپرسه تهران خوبه ؟ خوش میگذره میری میگردی حسابی؟
جواب میدم آره حصارک تادانشگاه خیلی خوبه!ما آخردنیاست خونمون..زهرامیگه رفتی رفتیا حاج حاجی مکه ! نه؟ میگم من اگه ازپونک پایین تراومدم سمت توهم به خدامیام دوست دارم بیام اما اونورا خیلی آشناست..
خلاصه چه حالا ساده شده اومدنم..موندنم..برنگشتنم حتی..
یه روزبیشتر..دوروزبیشتر..صدروز..
بهونه م اما..
چطورازبغض هنوزنترکیدم نمیدونم..
چطورهنوز زنده م ..
نمیدونم..
سعی میکنم که این احساس مبهمی که هیچ وقت اجازه ندادم درمن شکل بگیره نسبت به توبازهم سرکوب بشه ومیدون پیدانکنه..من هیچ وقت حساسیتی در تصوراین چیزهانمیبایست داشته بوده باشم!
نمیدونم بعد اینکه خوندم سعی کردم به هیچی فکرنکنم هیچی باور تازه ای پیدانکنم هیچ برداشتی مثلاواسه خودم نکنم نشینم واسه خودم نتیجه بگیرم ونشینم دوباره یه غصه عمیق تربه غصه هام وحسرتهام اضافه کنم..
وهمینطوربه زندگی این روزهام بی هدف ادامه بدم
-ولی راستش ازکل این حرفهات ترسیدم..!
-بسپاربه خدا
۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه
یادم میاداون دوسه سال پیشاکه دیگه باخدالج کرده بودم وهمه بدبختیهانفوذکرده بودن توزندگیم همون وقتها که دیگه کلا وجودخداروهیچ به حساب نمیاوردم..یاشایدفکرمیکردم خداهست اماکاری به کارمون نداره..یعنی قرارنبوده ازاول کاری به کارخواسته ها وکلا روزگاربنده هاش داشته باشه این مابودیم که خیال میکردیم خداهنوزهم احساس مسعولیت میکنه وحقیقت این بوده که اگه کاری هم ازدستش بدمیومده نمیکرده یااصلا قرارنبوده صدای خواسته های ماروبشنوه وبه حرف ماگوش کنه! آره همون وقتا که کلا من راه خودمومیرفتم وخداراه خوشومی رفت همون وقت که درست انداختم خودمو تویه چاله بزرگ آخر! یادم میادیه باری ساراگفت آره تونمازنمیخونی که خداکمکت کنه ازین سردرگمی درآی..
من چقدراون لحظه بغضم گرفته بود..فکرمیکنم من فقط همینوگفتم برای من نمازخوندن یادآورهمه التماس ها ونذرونیازهاو دعاهامه که اجابت نشد..نمیدونم شایدهم اصلااین حرفوبلندنگفتم وتودلم گفتم شایدخجالت کشیدم شایدهم نه ! شایدچون دیگه هیچ راهی اونموقع واسه برگشت نداشتم بی رودربایستی حقیقتو بی پرده فاحش کردم.یادم میادکه اونموقع چه حال زارونزارمفلوکانه ای داشتم..یادم میاد قبل انداختن خودموتو چاه به اون بزرگی باخدالج کرده بودم وبعددیگه اونموقع رسیدم به قهر..کاری نداشتم به کارش!حرفاشوگوش میکردم اماباهاش دیگه حرفی نداشتم!
آره اینجوری بود که دست خودم نبود اگه میخواستم بشینم سرنماز..سرمحجوب بودن..سرباحیابودن..سرهرچی که دخترخوب بودن بودبرام یه معناداشت واین خیلی زیادآزارم میداد..یه جوری بودکه انگارقطع شده بود همه راه های تماس من باخدا..بهونه همه نشستنم پای درگاه خدا یکی بودوبس..جوردیگه ای اصلابلدنبودم ویادم نمی اومد!
من برای فرار از اون یک بهونه ازخداهم بایدفرارمیکردم!
خدای من خدای ...بود
حالا هنوزهم هست..امااول خدای خودمه..
بعدکه برگشتم و آشتیمون شد واقعا باهمه آغوشش پذیرفتم و من باتمام وجودم اینوحس کردم ! نمیگم الان خیلی بنده خوبیم واما دید تلاش کردم که برگردم..
من خیلی خوشبختم که حس کردم خدا انقدرمستقیم دست کشید روی سدم سرم ومعجزاتشوبه چشم دیدم وحتی سختی ها ومشکلاتی که کشیدم میدونم لازم بوده که بیشترازین تنبیه بشم گاهی فکرمیکنم لیاقت همین توجهات تازه شوندارم! بااینکه بعضی ازدوروبریام میگن وای تودیگه بست بود تودیگه حقت بود زندگیت آروم شه..
اون اولا که تازه برگشته بودم بعداینکه اون ضربه باعث ششدبه چشم وبه دل ببینم که چکارکردم وچه به روزخودم وخودت آوردم ازتوبه میترسیدم! انقدرگناه توخوردوجودم رفته بود ازخودم میترسیدم که نکنه توبه کنم وبعددوباره گناه واشتباه کنم وبازهمون بشه وهمون..نمیتونستم خودموبشناسم واعتمادی به خودم نبود..
حالاامااصلا نه ازتوبه نمیترسم که دست ودلم به آلودگی نمیره..
اصلانیازی نیست که بترسم که فکرشم نمیکنم واین بزرگترین خوشبختیمه ..
نمیدونم چی میخوام..خیلی خونه خوبه..خیلی خوشحالم که توبچه ها غرق میشم وغوطه میخورم وواقعاهمه چی یادم میره..یه زمانی اون اولاکه اینهادنیااومده بودن ، دیدن ایننها حتی برام حسرت باربود..اینکه تونیستی این روزهاشوتوببینی..من تعریف کنم ازشون..عکساشونوباافتخارنشون بدم..چمیدونم..اماحالازیادبه این احساسم میدون نمیدم..میزارم لذت ببرم کامل وتنهایی ازشون..ولی همش این نیست بااینکه الان بالاترین خوشی وخوشحالی توزندگیم همین لحظه هاست بااینحال زود خسته میشم..زودسرم دردمیگیره ومیام دوباره کزمیکنم تواتاقم..ظرفیت هیچ نوع خوشحالی ای وبی خیالی ای روندارم..مثل یه معتادبه غمگین بودن و کنج عزلت فرورفتن دوباره سرازتنهایی درمیارم..یه حدی فراغت میتونم داشته باشم انگارهمه غم وحسرتم که برای چنددقیقه ای ساعتی که نگه داشته میشه تامن فراموش کنم یه جوری تلنبارمیشه تووجودم که دیگه داره سرریزمیشه..بایدزودی برگردم به حال خودم که غصه دوباره فعالیت خوشوشروع کنه..دوباره رخوت وبی حالی وبی تفاوتی بریزه تووجودم..یه وقتی عقب نمونه!
نمیفهمم دردم چیه..یعنی میفهمم..امااگه درمانشومیفهمیدم..اگه بود!
۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه
حسرت
ﺷﻌﺮ ﻣﻦ ﺻﺪﺍﻱ ﻏﻢ ﻧﻴﺴﺖ ،
ﻫﻢ ﺻﺪﺍﻱ ﺣﺴﺮﺕ ﺗﻮﺳﺖ
ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺍﮔﻪ ﺧﺰﻭﻧﻢ ،
ﻭﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻲ ﺧﻮﻧﻢ
ﺗﻮ ﺭﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﻲ ﺫﺍﺭﻡ ،
ﮔﺮﭼﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺟﺎ ﻣﻲ ﻣﻮﻧﻢ..
دوسال پیش اونوقتاکه عقل نداشتم وفکرمیکردم مشاورهاعقل دارن چقدر دنبال این بودم که اینهابگن راه درست چیه یه چیزی جلوپام بزارن!
میگفتم:نمیتونم..مردازنظرمن اینجوریه..من اینجوری بدم میاد..اونجوری خوشم نمیاد..اینجوری دوست ندارم..اونجوری که اصلا حسن نیست..اینحوری که اصلابه دردنمیخوره!
میگفتن نه توساختارهای ذهنیت طی چندسال اینجوری شکل گرفته درست میشه!طبیعیش اینجوریه که درست بشه!
اصلا صحبت ساختارهای ذهنم نبود! صحبت ساختارهای روحم بود!بعدناکه فهمیدم غیرطبیعیم!
درست نشد براساس حرف اونها که خرابترشد!!
صحبت چندسال هم نبود..صحبت سالهای کل زندگیم بودانگار..اصلاخیلی قبل ترحتی..
بعدافهمیدم ساختارازاول تا آخر واحده وهرجوردستبرد به اصولش کل نظم وایستاییمومیریزونه به هم من اصلاازاول نباید شروع میکردم ریشه به تیشه زدنش!
چقدربه خودم لرزیدم..چقدر به جون خودم افتادم..
-نمیدونم یه جورتو چجوریه..
- ﻫﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺎﻗﺒﺖ
الان آرومم اما یه چندساعت پیش داشتم میسوختم ازگرما..اصلاگرم نبودامانمیدونم چم بود!هوای کی بود
الان آرومم اما دوروزه که خالیم..خالی که نه..حالی ام!
یه حال معلقه سیال..یه حس روان ی..انگاربدست میارم وازدست میدم..یه لحظه سنگین میشم ویک لحظه سبک ترازیه خیال..میام ومیرم..میادومیره..
الان آرومم..اماوقتی چشاموکه میزارم روهم تازه شروع میشه! مثل یه بچه بازیگوش که چشم مامانشودوردیده رهامیشه..قفس انگار خود تنه!..
الان آرومم فقط..
۱۳۹۲ آبان ۲۱, سهشنبه
۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه
باید
منم تا آخر بن بست رفتم
ای سربه راه تر
ای سربه زیرتر
ای گوشه گیرتر
هرلحظه خسته تر
هرلحظه تلختر
هرلحظه پیرتر
دنیای من تویی
دنیا ولی میگن زندون مومنه
جالب اینه که منم همیشه نسبت به هرچیزی وهرجایی که کم میاوردم وهراتفاقی که ممکن بودپیش بیاد یااصلاهر نیش وکنایه، هرجزک دنیا..
اینوداشتم..
چه فایده..من که دلم خوشه!
یااصن شماهاکه مینازید به خوشبختیتون خبرندارید خوشبختی یعنی چی..
باشماخانم شماکه خوشحالی..خوشحالیت موندگارنیست..
یاحالامثلا اونهمه موفقیت واونهمه ادعا..همتون خالی اید..
من اما لبریزم از امیدو امیدواری..من اصلاوصلم به لایتناهی..
وهمه ارزش های دنیاپیشش بی ارزشن..
جنس داشته من اصلاازداشته های این دنیاخارجه..
هنوز گاهی یادم میره که ازدست دادم وجایی که کم میارم دارم خودموباهمین فریب میدم یادم میاد من ازهمه خالی ترم..
چقددستام تهی تره..
صورت زارونزارم باحسرت خیره میشه توزندگی مردم..بعدیکی میزنه به تنم هی..بازچته؟خوب بودی که!
آیاتوخودآن چنان که می نمایی هستی
واسه حماقت دل خودمه. .
میگفت میتونی! حالامگه چی شده! نکنه میخوای منوبندکنی به چهارتااتفاق مسعول وپابندم کنی...
آره تونستم..کی تونست!؟
کی تونست وادامه داد؟
من ؟فکرکردی برام هیچ وقت موقعیتی نبوده که بیارزه که برم وبرنگردم! نه من انقدرخنگ بودم که چون اونوقت به نظرم خیانت بوده..چون اونوقت نامردی وزرنگی بوده که بایکی باشرایط بهتربرم وخوش باشم وراحت به اونچیزهایی که کمبودشوتورابطمون حس میکنم دست پیداکنم.من نرفتم دنبال اونها...
به جاش رفتم دنبال بدترین ها و کثیف تربنها حقیرترینها..
چون اونجوری به نظرم نامردی نبود ..
فکرمیکردی نبود شرایطی که بتونه برام خوب باشه وخوش بگذره نه
من هیج وقت نخواستم لذت ببرم.. ناخوادگام بدترین انتخابو میکدد که هیچ وقت خوشحال نباشم وآزارببینم.هزاربارگفتم من اگه بک درصدمیدونستم که برات باارزشم یک هزارمه کاری که باخودم وخودت کردم ونمیکردم.
من خودم یه پس مونده میدونستم بعدتو..
دلم نمیخواداونروزهارویادم بیاداماهمونقدرکه بعدهاشدکه اذیت وعذاب کشیدم همون روند خراب شدنم برام غذاب بودهمونوقت..همون که حاضربشم هرمرحله کثیف ترشم..
حالاهمون یادآوری عذاب اون روند متعن شدن برام دردناکه که نمیتونم خودموبه هیچی بدم.نمیتونم خودموبه بادبدم..نمیتونم به چه قیمتی بدم؟
من مال توروبه چه قیمتی حتی همینی که الان هستمو!به چی بفروشم که بیارزه...
قاب دل خاطراتتو..دفتریادگاریهات روتنم رو..حتی خط خطیشو به چندبدم به کی بدم که لیاقت داشته باشه..تودلت میاد که دل من بیاد..
بسه دیگه..بسه خواهش میکنپ تومیتونی هرتصوری راجع بهم کنی.امامن نمیتونم بایستم ونگاه کنم که تصورات اشتباه تو بهم وصله میکنی..تایه جایی تحمل دارم..
بسه..
بازی روتوداری میکنی..که معلوم نیست داری چکارمیکنی؟!
میدونی من میخونمت ومیای ازو مینویسی..بعدمیگی هنوزمهمی که چی به سرم میاد..میخوای بدونی؟ همون بلایی که وقتی میخونم به سرم میاد..!اینومیخوای ببینی؟
این برات مهمه که ببینی؟ خدایا یعنی من باورکنم که برات مهمه زجرنکشم..؟! زجرنکشم امابیام بدونم که داره چی میگذره به احوالت..همین امروز خواب دیدم.دیدمش اونو..توخوشحال بودی..اینارومیخوای ببینی که من توخواب وبیداری اینجوری خیال کنم واسه خودم ؟
من اصن به دردهیچ بازی ای نمیخورم.من دیگه دستم روست واسه همه!ازصدفرسخی معلومه چه اوضاعی دارم وحالم چطوره..
من هرچی هستم همینم..اگه میگم نمیتونم..چون نمیتونم..نمیتونم بگم این پرونده بسته وبرم یه پرونده دیگه برای همیشه بازکنم.من فقط میتونستم گندبزنم که دیگه هیچی برام ارزش نداشته باشه.که الان اون کارم خداروهزارمرتبه شکر نمیتونم کنم.
باباگفتم دیگه تنم شرف داره..دلم هم گناه داره..خداشاهده ازم برنمیاد فکرمیکنی نبوده تواین مدت که پیش بیاد.هزارانگ حماقت و اینهاازاطرافم خوردم که چقدرخری ..ول کن گذشته ها گذشته.برودنبال زندگیت..برواین واست میمونه وچمیدونم ازاین حرفا..
من اما ازریشه قطع کردم..خوب بیام چی بگم..من که یه نفرنیستم..من که یه آدم نیستم..کسی حاضره با من وهمراهم همراه بشه!؟اشک چشامی وقت وبی وقتموتوصورت مردمو واسه خودش چی توجیه کنه..منی که حوصله خندیدن وخوشحال بودنوندارم که میخواد تحمل کنه؟!من که کسی میخوادنزدیک شه انقدرهول ودستپاچه ازش دوری میکنم شبیه عقب مونده های ذهنی رفتارمیکنم.من اصلاهیچ جای ذهن ودل ووقتم جا ندارم بازی کنم..
توروخدابس کن
یا خودم بس میکنم.واسه خودم انقدربدبختی دارم که اینم بشه غصه روغصه..
حالا میفهمم دلیل داشت همیشه تنهایی دوست داشتنتو بیشترترجیح میدادم ..اینکه کلا اصلا نباشی بیشتربلدم توراهت ..
برای اینکه همیشه همینجوری بودی!
به ندرت وقتی بودی واقعا بودی..وغیرازین هرباربودی انقدر ناقص و غم انگیزیودکه آدمو..
حتی باهمه اینهایی که بگی وبارهم دلموبلرزونی..
۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه
این ساعت شب کلاسم تموم شده.دارم عین بیدبه خودم میلرزم توخیابونها..میخواستم براصرفه جویی لقمه رو ازونوربزارم برم تاآزادیو برگردم بعددوباره بیام بالا..که یه دوساعتی طول میکشیدادنوقت..حالاخدایه خانمی که بغل دستم بودورسوندتاازنیایش بیاموبعدزیرپل اشرفی پیاده شم.هواانقدرسردهست که من سرمایی یخ بزنم اما ازاسترسم تمام تنم گرگرفته! هزارتاماشین الان تواین ایستگاه خالی بی آری تی که من نشستم صدای بوقش بلندشده.حالاخداروشکرکه محرمه..یه مقداربه خاطرهیعت خیابونها شلوغه..تاازکلاس بااین خانم اومدیم بیرون ازپشت سرمون یه ماشینی نگه داشت وگفت کجامیرین بگین برسونمتون.من واون خانم فکرکردیم یه مزاحمه راهمونوگرفتیم خیلی سریع که بریم .چون فکرنمیکردیم هیچ کدوم ازهمکلاسیای اونجایه داشته باشه.بعدکه ازعابرپیاده ردشدیم سرشوتکون داد وسلام کرد یادمون اومدچهره اون همکلاسی کناردستیمون بود!.بماندکه کلی توخیایون ازونجاکه امدیم بالا اذیت شدیم وبعدهم تاکسیه که حساب دربست کرد وسراون مقدارپولی که گقت تغییرنظردادوهی شروع میکرد به زیادحرف زدن وبالاخره پول زورازماگرفت.اگه شرایطشوداشتم ازهمونجایه آژانسه محلی دربست میگرفتم که توسه ربع توراه موندن اینهمه حرص وجوش نخورم قلبم عین گنجشک الان میزنه.چقدرناراحتم که انقدربی پناهم..چقدربدکه چاره دیگه ای ندارم.
بازهم خداروشکرخداپشت وپناهم بود.همون خانمه رورسوند تایه جایی روهمرام بود..
۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه
شیشه ای
احساس میکنم که آزادم..امامن جاموندم تویه دنیای مکعبی ازجنس شیشه..
آسمونوشفاف میبینم..خیال میکنم دنیاوآرزوهاموهمینجااگه دست درازکنم بدست میارم..فقط کافیه بلندشم وراه بیفتم ..
فقط کافیه که گذشته روجابزارم وسربرنگردونم..
میخوام رهاکنم این بندو برم اماهنوزراه نیفتاده درست باسر میخورم توی این دیوارشیشه ای..
برمیگردم باصورت میرم توی شیشه اونطرف دیگه..
همه خروجی ها رو ازخودت بستی..
همه ورودی ها به خودت روهم قفل کردی..
این چهاردیواری شیشه ای که من زندانیم..
عبورکردن ازکوچه پس کوچه های قدیمی اینجاکه پرازپله هایی یاشیب تنده که باتیربرق های چوبی ویه نورکم سو حس خوبی داشت..بعدرسیدم به یه کوچه تنگ که کلی خانم چادری وبچه های قد ونیم قد میدوییدن که ازیه دالان سرپوشیده میگذشت تامیرسیدبه یه حسینیه بایه حیاط بزرگ..چندتامغازه کوچیک هم این اطراف که ازدیگ وقابلمه وحوله وپتو که درواقع همه چی فروش بودن دیدم.پاموکه گذاشتم داخل خانمه یه چادربهم تعارف کرد ببخشید منم لبخندزدم بهش سرم کردم دیدم ازمانتوم کوتاه تره!یه نگاهی به خانمه کردم واصرارکردم یه بلندترشوبده اینجوری که بدتره! خلاصه الان یه جااین وسطاوسطاکردم کنارم چهارتانی نی مختلف نشستن زل زدن به من وگوشیم هی بهم نزدیکترمیشن.اکثرخانم ها وبچه هایی که میبینن چشمهای کشیده وصورت وچهره افغانی دارن..
فانتزیم مدتیه اینه که مسجدوحسینیه های تازه روتجربه کنم جایی که اصلا نشناسنم ..
-دعاکردم ایشالله پایان نامه ت باموفقیت وبه موقع وبا آرامش تموم شه.مثل همیشه..
-مرسی واسه تبریک.