این ساعت شب کلاسم تموم شده.دارم عین بیدبه خودم میلرزم توخیابونها..میخواستم براصرفه جویی لقمه رو ازونوربزارم برم تاآزادیو برگردم بعددوباره بیام بالا..که یه دوساعتی طول میکشیدادنوقت..حالاخدایه خانمی که بغل دستم بودورسوندتاازنیایش بیاموبعدزیرپل اشرفی پیاده شم.هواانقدرسردهست که من سرمایی یخ بزنم اما ازاسترسم تمام تنم گرگرفته! هزارتاماشین الان تواین ایستگاه خالی بی آری تی که من نشستم صدای بوقش بلندشده.حالاخداروشکرکه محرمه..یه مقداربه خاطرهیعت خیابونها شلوغه..تاازکلاس بااین خانم اومدیم بیرون ازپشت سرمون یه ماشینی نگه داشت وگفت کجامیرین بگین برسونمتون.من واون خانم فکرکردیم یه مزاحمه راهمونوگرفتیم خیلی سریع که بریم .چون فکرنمیکردیم هیچ کدوم ازهمکلاسیای اونجایه داشته باشه.بعدکه ازعابرپیاده ردشدیم سرشوتکون داد وسلام کرد یادمون اومدچهره اون همکلاسی کناردستیمون بود!.بماندکه کلی توخیایون ازونجاکه امدیم بالا اذیت شدیم وبعدهم تاکسیه که حساب دربست کرد وسراون مقدارپولی که گقت تغییرنظردادوهی شروع میکرد به زیادحرف زدن وبالاخره پول زورازماگرفت.اگه شرایطشوداشتم ازهمونجایه آژانسه محلی دربست میگرفتم که توسه ربع توراه موندن اینهمه حرص وجوش نخورم قلبم عین گنجشک الان میزنه.چقدرناراحتم که انقدربی پناهم..چقدربدکه چاره دیگه ای ندارم.
بازهم خداروشکرخداپشت وپناهم بود.همون خانمه رورسوند تایه جایی روهمرام بود..
۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر