یادم میادکه برامنم چندباری پیش اومده بود که خانمی پیری سرراهم قرارگرفته باشه..همیشه هم یه وقتی بود که عجله داشتم یا کاملاحس میکردم که خدامنوسرراه اون یااونوسرراه من قرارداده..منم که دوست داشتم ربط میدادم به یه نشونه..
بعدکه سوارماشین میشدن شروع مبکردن ازاون اول تااخربه دعاکردن ..همونطورکه معذب میشدم که اون معذب شده خداخدامیکردم که داره دعامیکنه... دعانکنه خوشبخت شم..
دعاکنه به آرزوم برسم!!
بعدتودلم خوشحال میشدم که آخ جون یه عالمه افتادم جلو حتما..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر