۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

خوابودوست دارم مدتیه..
برای من تنهاراهه دیدنته..
دوباره تازه میشم..

اونجاکه آزادمیشم پروارکنم بیام هرجاکه دلم مبخوادوهیچ مکان وزمانی  وانسانی وقیدی مانعم نشه
اسمشو دیگه نمیزارم خواب...اسمی اصلاهنوزنداره تاپیداکنم..

الان پیشت بودم.دیدم دارم سعی میکنم دارن سعی میکنن که افرادتازه ای روواردزندگیم کنندو من بپذیرم اما حتی اگه آدمهای خوبی هم هستن برام دردسروباعث شرمیشن وراهم به سلامت نیست..تامیام که جورشه بایکی آشنابشم دنیانمیزاره وبرنامه ازاول به هم میخوره..
بعدوسط اینهمه گیج وویجی ..من سرازمیدون انقلاب واول کارگردرمیارم..اونجاتوبودی..فکرمیکنم صحنه ای شبیه به روزامتحانمون بود..یایه بارکه خیلی دیرشده بودتابیای دنبالم ومن ناراحت بودم که چرادیررسیدی..!توایستاده بودی منتظرتاکسی ومن ازراه رسیدم وپرسیدم چطورمیشه رفت پارک گفتگو..! (الان دغدغه مه)
فکرکردی واول نمیدونستی وبعد گفتی صبرکن خودم می رسونمت هرطورشده ازهمون راهی که بلدم بالاخره میرسیم..من خندیدم ازته دل ..دستموگرفتی وقدم زنان رفتیم..توهمون بودی حتی خیلی کوچیکترشاید 19 یابیست سالت..من اما امروزم بودم وفکرمیکردم تومیدونی که من چقدرعوض شدم وچی گذشته اماتوانگارنمیدونستی ومن نگران بودم که ندونی !
به تو گفتم توروخدابه خاطرمن نیا وبه کارت برس وکجامیحواستی بری..گفتی نه اصلااون کارموفراموش کردم وبریم برای کارتو!
من پرروعانه به شیطنت گفتم وای من نمیخوام این یه بهونه روبه توبدم که به خاطرمن  که بعد پدرمودرمیاری!
برگشتی باغصه وناامیدانه وسرزنش بارنگام کردی که چقدرعوض شدی ولحن حرف زدنت ورویی که داری بامن صحبت میکنی!! (هیچ کدومونگفتی ازنگات خوندم)
دستاموکه گرفته بودی و قدم میزدیم ،من باشدت دیگه ای اومدم که تابشون بدم بی خیال که انگاراتفاقی نیفتاده وبااضطراب وگفتم خوب چرانمیشه اصلا باتوشوخی کرد؟!ونزدیک بود؟!
گعتی شوخی نه..من نگران همه درس هاییم که بهت دادم..من توروبااون طرزحرف زدن ورفتار میشناختم که باهمه فرق داشت..تونمیدونی که من چی میخواستم باشی..تونمیدونی که چی میتونستی بشی..
داشتی میگفتی همینطور که قدم میزدیم تند وتند وتند که برسیم..داشتم همینطورافسوس میخوردم..
من ازغصه همه حسرت هام طاقت نیاوردم و پریدم از پیش تو...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر