۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

...

من از همان اولِ باران بی خبر ،
 که ناگهان کوچه تا انتهای گفت و گوی گریه خلوت شد
 جوری غریب دلم روشن بود 
که سر انجام یکی از همین روزهای رهگذر
 دوباره به خواب خانه برخواهی گشت... 

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

حرف که می زنی
انگارسوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم...

۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

ميگم:
...
ميگه:هيچى همين بايد فقط بکوبنت يه بار ديگه از نو بسازن!

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

اى دل سپرده به درناها..

۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

اگرچه غرق دل تو اشک و گریه هاش
نمیذارم بیاد به گوش تو صداش ، منتظر نباش

+فکرشم نکن "محمد عليزاده"

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

اصلا انگار خوشم مى آد همرو فرارى بدم کلا سنگبارون کنم بزنم باخاک يکسانشون کنم بعد احساس رضايت کنم که همينه که هست.
همين جمله" همينى که هست "
همين من که هميشه واسه انسانيت آدمها ارزش قائل بودم ودلم مى سوخت

از ديروز مى خوام بنويسم که..
من حتى همون وقتى که پستتو خوندم داشتم ميشه نگام کنى " محمد عليزاده " گوش مى کردم ..

انقدرى که من دلم مى خواد بميرم..

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

دوباره حس مى کنم يک نفر دستاشو گذاشته رو گلوم و گرفته و ذره ذره محکم تر فشارش مى ده..
دم گوشم آروم زمزمه مى کنه..
مى گه تو حق ندارى زندگى کنى..
حق ندارى بى صدا نفس بکشى
حق ندارى آب خوش بره پايين
حق ندارى خوشحال باشى
حق ندارى بتونى..
بدون من نه..!
حداقل.

يه چيزى رو فهميدم هيچ خرى حاضر نيست رفتارى که تو بامن مى کردى و باهاش کنم و بازهم خربمونه!دوساعت نشده جا مى زنه پا ميشه رو دوتاپاهاش هرچقدر مى تونه مى دوه مى دوه و دور مى شه که ديگه چشش به من نخوره!
=اسمم اونموقع چى بود!

احتياج به شهرکتاب دارم اختصاصا رديف کتاب هاى شعر انتشارات نيماژ..
شايد حالم کمى بسامان شه..