۱۳۹۳ تیر ۸, یکشنبه

ماه رمضون هاى زيادى رو پشت سر گذاشتم تو سختى و خوشى..
اين چندسال اخير که حداقل ماه رمضون هميشه واسه من بعد از يه چالش يه سختي يه آزمايش ..يه تلنگر...بوده..
گاهى راه نجاتم بوده..گاهى هم نه..
اما هميشه ماه رمضون بوده تا به خودم نگاه کنم و يادم بياد..

اينبار اما.. امسال اما..از همه سالها غمگين تر و دلم بىشتر گرفته ست..انقدر که باهمه مشغله و امتحاناهاى اين روزهام..باهمه دور بودن از خونه يه هفته ست که ماتم ريخته تو دلم و از شروع ماه رمضون مى ترسم..
از خودم مى ترسم..
از خداخجالت مى کشم..
از آينده و دنيا وحشت دارم که مى خواد ديگه چه بلايي سرم بياره..

۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

دارم خودمو اين روزها به فجيع ترين وضع بالا ميارم ..

خدا

خدايا.. خداجونم دوباره اين همه احساس مبهم وبى انتها از کجاست که ريخته تو دلم..
خدايا کمک کن..
نفسم درنمى آد..

۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه

ديشب بعد ازچند وقتى خوابتو ديدم..
خيلى غريب و غم انگيز..
روحم به عادت قديم اشک ريخت و اشک ريخت تا ازخيسى صورتم ازخواب پريدم

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

تنهایی

بعضی وقتا به خودم میام می بینم دارم تو خونه تنهایی بلند بلند گریه می کنم..

۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

کوتاه وبلند

حالا بلند مى خندم..
آنطورکه کمى غافلگيرانه به خوم مى آيم و
صداى خنده هايم رابعدازسالها مى شنوم..
حالا قدم هاى بلند برمى دارم..
انگارکه خواسته باشم همه اين سالهاى جامانده
راحريصانه بدوم وبه خودم برسم
حالا رهاترازهميشه احساس مى کنم که مى توانم عميق وبلند  نفس  بکشم..
بااين حال گاهى اتفاقى سرم رابه آسمان بلند مى کنم
ياد آرزوهاى بلند بربادرفته ام مى افتم
مطمعنم که دستهايم کوتاه نبود