می گما...من خیلی عوض شدم!
اون موقع ها عوض نشده بودم..حالا عوض شدم..همون وقت ها که با کلی کار زشت پیدام کرده بودی!
اون موقع هنوز هم معصوم بودم !
هنوز...
انقدر عاقل شدم که بلد نیستم دیگه عاشق کسی باشم
حتی به سختی یادم میاد که زمانی بلدبودم..
ازاین منه جدید که هرچند خیلی دوستش ندارم راضی ام اون بلده حالا زندگی کنه!
مثل همه..
تو قدر ندونستی ..
حتی وقتی هنوز می شد..دیگه نمی شه..
دیگه حتی منه الان که خیلی داره اروم و بی حاشیه زندگی می کنه حاضرنیست واسه هزارتا قدم هم یه قدم برداره
چه برسه واسه هیچی اون همه می دویید..!
حالا من ازجام تکون نمی خورم..
اما..
۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه
۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه
۱۳۹۳ بهمن ۷, سهشنبه
یادت یادم بره
دلم برات تنگ می شه..
برای تو..نمی دونم برای من و تویی که دیگه نیستیم و چقدر دورهاست!
انگار یه بار مردیم و زنده شدیم و فقط یه رویای دور یادم می اد..
اما من نه اون آدمم..نه می تونم نه حوصله و انرژیشو دارم..
فقط دلم می خواست بودم..
شبیه حس و میل رشد یه دونه بذر برای روییدن و شکوفاشدن..انگار که تو وجودشه و دست خودش نیست باید جوونه بده و بیاد..!
اما من یه بذرم که جز رویایی دور از قرن هایی که گذشت و نروییدم ،فقط می دونم که می تونستم و نیرویی و عشقی در من هست که بارور بود..اما عقیم شدم به اتفاقی..به دلیلی..به عدم دلیلی..به معلولیتی..
خشکم و چروک..
و گاهی یادی می کنم از خاطره قرن ها دور که در تک تک سلول های تنم کدنویسی شده و می طلبه روییدن رو اما من فقط نگاشون می کنم..فقط نگاه
انگار که میفهممتون..اما کاری براتون نمیتونم کنم..
شاید روزی یادشون بره..
شاید قبل اینکه بمیرم یادم بره..
خوشبخت باشم اگه یه روز یادم بره که میتونستم برویم و نروییدم..
اونجور اروم ازدنیا دل می کنم و چشم می بندم..
یادم بره..
یادم..
یادت..
لعنت به دنیا..
۱۳۹۳ دی ۲۷, شنبه
۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه
جمعه
ماشينو نمى برم..
همين جمعه که خونه م و تنهام..
با همين وسايل حمل و نقل عمومى و کمى پاى گرامى مى رسم به امام زاده صالح
تابه حال نرفتم..
شنيدم که مى گن حال رو خوب مى کنه..
به خصوص که اولين باره..
اين اولين بارها که آدمو ديوونه مى کنه!
بعدهم برم يکم تو بازارچه تجريش و اون اطراف قدم بزنم..
برگشتم شايد بنويسم حالم بهتر شده يانه! نمى دونم شايد هم بهتر شد يانه!
۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه
موند
حالم مدتيه که خوب نيست..
همون حالى که با شروع فصل سرد, درد مي آره..
چقدر گفتم مهم نيست!
مهم اينه که مى گذره..
اما نگذشت..همه که بلد نيستن بگذرن!
بعضى چيزها فقط بلدن بمونن!
اومده بودن که ازاول هم فقط بمونن!
نظرشون هم عوض نمى شه که نمى شه!
هى بهشون بگى بيا مى برمت بگردى اين ور و اين ور !
واسه خريدهاى گرون گرون!
بريم تو همين اولين برف اسکى!حالا اگه برف هم نيومد کوه!
مهمونى!
نمى آد !
نشسته!
همونجا!
همونجا که زمستون زد وسفيد شد همه جا و کل شيشه بخار گرفت!
وبخارى نفتى فکسنى توى اتاق هم هى بوى دود مى داد!
بهش گفتم پاشو بيا بريم شيشه رو دستى بکشيم
دستاش يخ بود!
زانوى غم به بغل!
تو صورتم هم نگاه نمى کرد!
مى ترسيدم دستاشو بگيرم!دستاى خودم هم که نمى رسيد.آخه قد شيشه خيلى بلند بود!
بهش گفتم اگه همينجورى بمونه!زمستون هم مى مونه ها!
نگام مى کرد اما هيچى نمى گفت تازه اگه مى گفت هم مى گفت:خوب مى دونم که مى مونه!
هى زيرلب يه چيزى مى گفت..نمى فهميدم چيه!
بهش مى گفتم اين بخارى ه يکى دوروز ديگه روشنه
بيا يه کارى کنيم!
بيا تو طرف زمستون رو نگير!
گفت بى طرفم اماطرف تو هم نيستم..
هيچى ديگه نگفتم!
ديگه به شيشه هم نگاه نکردم!
اون هم همونجا موند..
همونجا که زمستون موند.