۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

رهایی

چقدرخوبه آدم احساس رهایی کنه گاهی..انگاریه بارسنگین چندین ساله ازدوشم برداشته شد..

- من تو رو اشتباهی گرفتم مثه یه شاخه از صخره ای سرد
که نجاتم نداد از سقوط و هی ترک خورد و زخمی ترم کرد

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

خدایاشکرت..من عاشقتم خداواسه هرچیزی که برام پیش میاری..واسه راه روشنی که توپیش روم میزاری..
واسه آرامشی که توراهه تو حس میکنم.واسه اینکه همش دعاهاموبراورده نمیکنی اون دعااصلیاموکه من همش دعاکنم وباشم فعلا حالاحالاهااین نزدیکیا..

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

ازاونجا میای اینجا...
نه..حالونیارتوگذشته..
اینجاحریم گذشته دورمنه..

ومن یعمل مثقال ذره شرا یره

ومن یعمل مثقال ذره شرا یره

پله

اون پله هه که الان پله برقی شده..

عمگین نیستم که رفتی..من فقط عذادارم..ودارم سوگواری میکنم
خوشحالم که بهشتتوانتخاب کردی..
من اصلاموافق هرچی انتخابم که تومیکنی.
راضیم به هرخواسته ای..به هربرنامه ای..به هرتصمیمی که میگیری..فقط قول بده خوشبخت باشی

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

جمشیدیه

نشستیم دوریه میزی که من اونجاباتوبستنی سورپرایزخورده بودم..کنارشومینه وقتی داشتیم خشک میشدیم ازبرفای آب شده رو لباسامون..

موضوع تحقیقم بررسی منظر پارک جمشیدیه وباغ فردوسی شده..دارم میرم الان اونجا..خدابه دادم برسه بعدهفت سال..
تازه بعدازاون نوبت پارک پردیسان میرسه..
امیدوارم بادبادکی روهوانمونده باشه تامن برسم..

خواب

دیشب برای اولین بارخواب دیدم که کنارتویکی دیگه هست..برای اولین باردرطول سالها خواب دیدنت..
انگارروحم باورکرده..
جالب اینه که اون دختر..دخترخوبی نبود واصلاباارزش های تومتضادبود..اماتوبودی کنارش..
بعدمیون اونهمه شلوغ وپلوغی وسردرگمی توخوابم..فرصتی پیش اومد که من وتوتنها بشیم بدون حضوراون نفرسوم..
من دلم نمیخواست حریم تازه ت رو خدشه دارکنم وبااحترام ازت فاصله میگرفتم اماتمام وجودم توخواب داشت میسوخت..بعدبرگشتی به سمتمو خواستی درآغوشم بگیری ..آغوشی ازحمایت وامنیت..
گفتی نیستی اما هستی..
جسمت نیست واحتیاجی بهش نیست خودت هستی..

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

نیست

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﺮﺍﻍ ﻣُﺮﺩﮔﯽ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺮ ﺁﺏ ﺳﻮﺧﺘﻦ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﮐﺸﺘﻦ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﻔﺲ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺳﺮ ﮐﻨﻢ
ﮐﻪ ﯾﺎﺭ ﻏﻤﮕﺴﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﺍﻡ ﺑﺒﺮ
ﮐﻪ ﺷﻬﺮ، ﺷﻬﺮ ﯾﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

نیست

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﺮﺍﻍ ﻣُﺮﺩﮔﯽ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺮ ﺁﺏ ﺳﻮﺧﺘﻦ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﮐﺸﺘﻦ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﻔﺲ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺳﺮ ﮐﻨﻢ
ﮐﻪ ﯾﺎﺭ ﻏﻤﮕﺴﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﺍﻡ ﺑﺒﺮ
ﮐﻪ ﺷﻬﺮ، ﺷﻬﺮ ﯾﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

یه کتاب به اسم1000x landscape architecture دارم ورق میزنم..هزارتاپروژه ست که من همینطورداشتم ورق میزدم ونگاه میکردم..رسیدم به اروپا..وبعدبه اتریش..بیزارم از هرچیزی مربوط به اتریش..و وین وگرتس..
بستمش تحویل کتابداردادم وحال هرچی پژوهش روازم گرفت!

خاطره

داری باهاش خاطره میسازی..
داری..
داری..

حالا که رفتـــه ای
بهانه ی خوبی است
شــب، سکـــوت، کــویر
فقــط صدای این هــق هــق را
کم کنید..

۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﻝ ﺗﻮ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺧﻤﻮﺷﻢ ﺑﺎ ﮐﻪ ﺑﺠﻮﺷﻢ
ﺟﻔﺖ ﺗﻨﻢ ﺗﻮ ...
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﻏﺮﯾﺒﺎﻥ
ﭘﯿﺮﻫﻨﻢ ﺗﻮ

ساعت شنی

احساسم شده شبیه یه ساعت شنی..ازاینطرف که خالی میشه ازاونطرف ازش لبریزمیشم..

خداروچه دیدی

ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﭼﻪ ﺩﻳﺪﻱ، ﺷﺎﻳﺪ ﻏﺼﻪ ﺭﺩ ﺷﺪ
ﺩﻟﻢ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻢ ﺍﻳﻦ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺑﻠﺪ ﺷﺪ

-اول شب بودداشتم چشمامومیبستم که که یه صحنه هایی اومدجلوچشمم..خدااا..این کلمه که اون لحظه هامیگفتم ..نه این محبتی یودبه خدا وبعدنگاه توکه اخم همراه لبخندوحالی که نمیدونستی ازدستم چکارکنی..

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

بعضی وقتابعداینکه کلی واسه خودم قصه میگم ...
ازخودم میپرسه:نه توواقعا میتونی؟!میتونی؟!!

هشت.. 

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

پناه

داشت صدام میکرد که پانمیشی؟
چرا..چراپامیشم
چه صبح شده بود..
بعد یادم اومد وتودلم گفتم؛ پناه میبرم از تو به خدا...

۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

بزن


فقط سکوت میکنم...

نسبی بودن همه مساعل این دنیا،ارزش همه چیزوازبین میبیره!
-تاالان نشسته بودم کارفرداروآماه میکردم صبح اول وقت هم بایدپاشم برم.اصلااین وضع آغشته به استرس روزهامودوست ندارم..اماازخالی بودن وفکروخیال کردن بهتره.شبیه آدمهای معمولی میشم این عادی بودن تنهاحسیه که به زندگی برمیگردونتم.
-

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

They are to die for..

شبیه معتادیم که ازنون شبم میزنم که فقط حالم خوب شه!

دگردیسی

اسمشوگذاشته بودم دگردیسی..که توهرآدمی یه زمانی بایداتفاق بیفته که بعدازاون تازه ویژگی های انسانی ای مثل آگاهی وهوشیاری پیدامیکنندشبیه یه بیدارشدن یا ازتوپیله دراومدنه..حالاراجع به مردهاهمراه باویژگی های مردونه ست وبرای خانمهاباخصوصیات زنونه وفطرت خودشون تکامل پیدامیکنه..اماخوب این دگردیسی یه چیزی فراتراز زن بودن ومردبودنه..که اون انسان بودنه..این نقطه عطف فکرمیکنم ازجایی شروع میشه..یه اتفاق سخت یه مشکل بزرگ یاحتی رسیدن به پوچی وبی معنایی زندگی وحتی افراط درخوشی ممکنه تلنگرش باشه وبشه مقدمه ای واسه تغییر..این روند بلوغ درونی آدمهاست که تاهراتش تورفتاراجتماعیش هم تاثیرمیزاره..بعدازاینه که آدم تقریبا به همون شکل باقی میمونه.این اتفاق هم فکرمیکنم یباربه صورت بزرگ وموثرپیش میادواسه آدمها هرچقدرزودتر بین بیست تا سی سالگی پیش بیادبهتره چون مهمترین تصمیمات زندگیش توهمون دوره ست وبراساس شکل ثابت شده ش میتونه تصمیم بگیره ومطمعن باشه بعدها پشیمون نخواهدشد..بعضی هاهم هستن اصلا این دوره دگردیسی روتجربه نمیکنندهیچ جااجازه نمیدن که اززیر این فیلترردشن و تغییرکنند تومرحله پاسخگویی ومسولیت انسانی قراربگیرند..بعدازاون دیگه ناامیدکنندست ازاون آدم انتظاری داشته باشی..ازکسی که این دوره زوگذرونده ومحصولش بازهم تغییری نکرده یا ازکسی که اصلا ازاین فرارکرده تاتوعالم خودخواهی وخودپرستیش بمونه..

میشنیدم

بازهم چشماموبازکردم وقتی همون لحظه که داشتی مینوشتی..میشنیدم..واقعامیشنیدم!داشتی همه اینهارومیگفتی..حتی شایدهم بیشتر..اونهایی که ننوشتی وبود وتوحرفات..

صحبت ازکدوم عطش؟ عطشی بعدازاین؟لذتی بعدازین واقعا؟چه لذتی؟ کدوم دوباره..دوباره باختنی بعدازاین...؟
ماییم که هیشه شرمنده خداییم..

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

هرجا

هرجاکه باشم توهرحالی..توهرحالتی..توهرشرایطی..وقتی اینجوری ازت میخونم..دست وپاهام سست میشه..دیگه نمیتونم هیچ کاری کنم..فقط میخوام همونجاکه هستم توماشین..توخیابون..توکوچه..روپله..یه جارونگه دارم دیواروشاید..یااصلابشینم..واسه این غم ودردبی پایان زارزارگریه کنم..
-اینواون لحظه نوشتم

خواب

دم صبح بودفکرکنم یادیشب..خواب میدیدم که بارون شدیدی میاد..بعدمیگفتن اونجورکه بارون میادتاده روزدیگه تمام دنیاروسیل میگیره وهیچ راهی نیست وانگارآخردنیاست یاهمون توخوابم روزقیامت میشه!..خیلی ترسیدم واحساس میکردم دیگه وقت نیست ازخداطلب بخشش کنم یاتوبه کنم..داشتم توهمون خواب داشتم فکرمیکردم چه گناه هایی هست که حالاخودم میدونم ودارم انجامش میدم وهنوزتوبه نکردم..
یادمه اولین باری که ازاینجورخوابهامیدیدم سال 87 بوددوسه ماه ازسفرمکه اومده بودم یه نصفه شب ازخواب پریدم وانقدرترسیده بودم از این خواب سروین وساراروهم بیدارکرده بودم..وحشتناکیش به این بودکه میدونستی خداازت دلبریده ودیگه ناامیدشده ازت یادیگه اونلحظه نمیتونی خواهش کنی که پناهت باشه..بعدهاکه چندین بارشبیه این خوابهارودیدم عادی شدبرام!
امروزهم صبح که بیدارشدم یادم رفت چقدرترسیدم ازاینکه روزقیامت برسه ومن هیچ وقتی برام نمونده باشه که ازهمه گناه ها عاری شده باشم..

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

هست


خداکه هست..
من هم که دستانم رادورتادورهمین کورسوی چراغ نگه میدارم وتودست بادرابگیروکنارگوشهایش باقصه برگهای پاییزی که سرگرمش میکنی ،آرام آرام دورگردان..

ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻮﻓﺎﻥ

ﮐﺪﻭﻡ ﭼﻠﻪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩ
ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﮔﻞ ﻧﺪﺍﺩﻩ
ﮐﺪﻭﻡ ﭘﺎﯾﯿﺰ ، ﺯﻣﺴﺘﻮﻧﻮ ﺧﺒﺮ ﮐﺮﺩ

بعضی شبایااصلابعضی روزهاازخواب که میپرم حس میکنم کابوس همین زندگی واقعیه ست که داره میگذره ست..

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

اتفاقاهمین امروزیکی از آشناهام ازم دعوت کردکه برم دفترکارش وببینمش.البته من خودم سفارشی داشتم که بایدازش میگرفتم.همه جورصحبت باهام کرد ونشست ازم سوال های عجیب پرسید..حرف به اینجارسیدکه توچجورآدمیوواسه زندگی میپسندی..من درکمال تعجب خیلی ساده یه چیزی جمع وجورکردم فقط واسه اینکه احساس کردم اگه سکوت کنم دوتامون ممکنه معذب شیم وفضاآوکاردشه حرفی زده باشم وبعدصحبتوعوض کنم وبگذریم..بعدهرچی موضوع روعوض میکردم ادامه میدادکه خوب نگفتی!...یابعدسوالشویه جورویگه ازیه شکل دیگه میپرسید..
خلاصه بعدچندساعت صحبت ازاین درواون بالاخره مستقیم اشاره کرد که میخوام توروبه کسی معرفی کنم! خیلی فکرکردم وچون به انتخاب من مطمعن بودتوتنهاپیشنهادمن میتونستی باشی..
شرایطشوداشت میگفت که من همونطورکه داشت حرف میزدداشتم به چیزهای مختلف فکرمیکردم..بعدحرفش که تموم شدمنتظرموندچیزی بگم..من هم دیدم دارم فقط نگاش میکنم وسکوتمون طولانی شد! یادم رفت اصلاواسه چی اومده بودم..پشیمون شدم وباخودم فکرکردم شایدتقصیره منه که پیشنهادش من شده بودم!شایدمن جوری رفتارکردم..
احساس میکردم پشت میله های قفسم تظاهرکرده بودم که آزادم..حس میکردم بدامانتی کردم..داشتم فکرمیکردم که همین امروزبودکه نوشتم چه وچه...
بلندشدم وهمینطورکه خداحافظی میکردم دستمونگه داشت وگفتم فکرمیکنم بهتون خبرمیدم.

روز

چقدرروزهایی هستن که من دعامیکنم هیچ وقت نرسن.همیشه دیرباشن.فکرمیکنم خیلی خیلی بیشترازروزهایی هستن که دعامیکنم برسن.

-این خوابهایی که حواسشون نیست..حواس نمیزارن

تکه

خدای من تنهاتکه پازل خوشبختی که برام مونده اینکه هست جایی که تومینویسی ومن میدونم..فقط همینکه میدونم..مگه اینجابرای خودت نمینویسی.اراول هم برای خودت نوشتی..خوب من میرم گم میشم..بزاراینجاباشه من تنها توخیالم بدونم که هست..

نمیتوم با جی پی اراس زیادبیام بنویسم..چندروزه درگیر حواشی سخت گیرزندگی چمدونیمم!ازخداکه پنهون نیست باار اس اس که هستم!..اگه میدونستی به ثانیه هستم.دوشب پیش ازخواب مدام میپریدم تمام شب حالم هم تعریفی نبود وهربارمیون گیجی ودردوناتوانیم ازبلندشدن دست میبردم به گوشی که باخبرشم از..ساعت به ساعت ونمیفهمیدم و به همین زودی بسته جی پی اراس وتموم کردم حتی بااینکه حواسم به مصرفم بود!تااینکه برسم خونه باورمیکنی الان ترس ازدست دادن 1000 تومن دارم حتی.

هستی

دیگه مثل قبلنانیستم..حوصله ندارم..گاهی تخس وتلخ میشم وراضیم ازاینکه آدمهای تازه ای رومیبینم که نیازنیست خودقبلم روبراشون اجراکنم
فرارکه میکنم ازهمه..
ازحرف هاوسوال ها وتوجه ها..
ازخوم حتی..خودمومیزارم میرم ساعت ها توعالم خلسه..توسکوت.
همه چیزومیزارم وهمه جاروخالی میکنم.بعدهمه درهاروپشت هم میبندم که ازخودم که فقط چشمی بمونه ناچاربه دیدن..
نفس عمیق میکشم وبرمیگردم که تنهایی بشینم..
درخالی محضم به خیال خودم، میبینم توبازهم هستی..
بدون خودم هم حتی..درخودم نشستی..

به خدا به نظرم مسخره ست آدم دروغ بگه! یعنی مسخره که نه ،که چیه! یعنی حالامثلاچه فرقی میکنه..
-به تنهاچیزی که فکرشم نمیکنم همون اشتباه ست!اگه بخوام خودموشکنجه بدم چرافکرمیکنم اره مثلافکرکن که لحظه ای بتونی!ایییوق..اصلا اشتباه و گناهشو کاری ندارم.من کلا کاری ندارم!من اصلا چکاردارم..به من چه چه وچه!به من چه چی وچی و چی!
تنهایه کاری میکنم!ادعاهم نمیکنم..همینکارومیکنم.وقتی همینی همینی!من غیرهمین نمیتونم باشم..دست خودم نیست حتی حتی اگه گاهی غیرازاین هم بخوام باشم نمیتونم!
آره هرکی خودش وخداش میدونه..سرت پیش خدابایدبلندباشه..مگه باخدامیشه مکرکرد

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

جهان

جهانم رابه وسعت تومرزکشیدم وروبروی خدانشستم وگفتم :خدای خوب ببین چه بنده خوبی شدم!هیچ اصراری ندارم! توخودصلاح من بیشترمیدانی! توباهرچه ازجهانم راضیم کنی خوشحالم! باهرچه ازجهانم ببخشایی راضیم! باهرچه ازجهانم مقدرکنی من خوشبختم!

خیلی خسته ام..خیلی..اماممیخواستم اینوبنویسم..حالاحتمابیشترازین بعدهاهم مفصل مینویسم..امامن توکل به خداروخیلی دیرفهمیدم اماعمیقافهمیدم وروبروشدم باهاش!
وقتی ازته دلت باورداشته باشی وبسپاری بهش که درستش کنه وتنهاامیدت به خودش باشه جوری معجزه میکنه که حتی بعدازاتفاق افتادنش هم برات باورکردنی نیست..فقط اینکه راهت وخواسته ت خیروحق باشه..جزخوبی نه برای خودت که برای همه چیزی نخوای وخالصانه منتظراراده خداباشی..اراده توهم که جزیی ازذات خداست حقیقت میشه!

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

غیرت

غیرت که فقط یه کلمه نیست! هست؟
دست مریزاد داره..

-خداگاهی آدمهاروامتحان میکنه که خودشون بفهمن که چقدردراشتباهن!گاهی هم نمره شون روبرداعلانات میزنه وهمه میفهمن.رای بعضیا فرق میکنه همه بفهمن وسرشکسته میشن وجبران میکنند.بعضیامیزارن بدترشه همینجوری بیشترمردودشن.بعضیام که اصلاعین خیالشون نیست

یه روزخوب

قبلاهم اینجوری بودم که چیزهای خوب وقشنگ ولذت بخشوواسه خودم حرووم کنم ودلم نیاددست بزنم بهشون یااستفاده کنم حالاکه دیگه واقعا چندوقته بیماریم شدیدترشده!برای خودم که ارزش قاعل نیستم!زندگی عادیومتوقف کردم چیزی به نام خوشحالیونمیدونم چجوری بایدحس کنم!همه اتفاق های خوب وتجربه های خاطره بخشوقدغن کردم تانگهشون دارم برای یه روزخوب!
یه روز خوبی که فکرمیکنم ازاون روززندگی برای من آغازمیشه به خیالم!
فکرمیکنم انقدربشینم پای اون روزخوب که بیاد که روزمرگم دستموبگیره ببره!

فکرمیکنم جای این برای همه همزمانی ها کم بود..

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

اشتباهی

گاهی می شنوم..می بینم..حس میکنم..من حتمااشتباهیم..حتما..حتمااتفاقی اتفاق میافتد! مثلاهمین امشب من اشتباهی دستانم رافروبردم بین آستین های بلندبافتنیم ازسرماازتنهایی..کزکردم گوشه اتاق بی پناه ازظلم همه این روزها..دست خودم نیست همان لحظه لرزیدم فقط یک ثانیه بودحتماکمتر..همان لحظه که اشتیاهی میشوم!اشتباهی گوشهایم پرمیشودازنجوای نیرویی دعوت کننده !نورمیشودچشمهایم ازسفیدی عالمی دیگر! بعدزمان ومکان به انتظارم میایستد ومن میروم..میروم ومیروم ومیروم وسبکبال میروم وهمانطورکه شادمان درخیالمم ناگهان به تصویرخودم درآیینه برمیخورم و به خاطرمیاورم که ام !همانطورسرشکسته وبیچاره برمیگردم!
یامثلاهمان روزکه برایش نوشتی که برای تارتارگیسوانش شعرگفتی! من بازهم اشتباهی همان روزدرست صبح همان روز میان گیسوان بافته ام چشم بازکردم وخواندم!
وسعت سرزمین حسادتم راهرروز پهناورترمیسازی حتی ازفاصله ای که همیشه بودو هست!
من راببخش اما من به خون تک تک همه حروف ت وابسته به واژه های وصف کننده اش و همه ضمایر دوم شخص میان شعرهایت تشنه ام!

میشه تواین دنیاهمه تکه هاروبه هم چسبوند؟ حتی اگه همشوپیداکنی میتونی همشوکنارهم داشته باشی ؟ تاکی خوشبختی موندگاره؟..

ساراکورو

کوچیک که بودم این کتاب داستان ساراکورو روخیلی دوست داشتم.تازگیها احساس میکنم زندگیم شده تاحدودی شبیه به داستان ها وقصه هایی که بچگی ونوجوانی میخوندم وخیلی دوست داشتم! دوست داشتنه باعث شد تصویراون رویاروحقیقی کنم ناخودآگاه!
آره داشتم میگفتم حس ساراکورورودارم!
باخیلی چیزهام نمیدونم چکارکنم! بهم نمیان! انگاردروغن!

بعضی وقتااین فکرتوسرم میاد ومتوهم میشم که بابابه منافع شراکتش منوفروخت!به دلایل نامعلوم ومبهمی که بین خودشون بود.شایدبه خاطرترس از..
نمیدونم یه چیزی تومایه وصلت های قومی قبیله ای یابین حکومت های مختلف..چمیدونم...
یعنی اون ازاول خیلی چیزهارومیدونست ومخفی کردونخواست باورکنه وخودشوماروفریب داد.نه اینکه تازه فهمیده باشه والان کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته باشه.

-خدایاتنهاخوشبختیموازم نگیر..
-وقتی همه زندگیت دردمیکنه دیگه مرزغصه هات معلوم نیست! دیگه اصلانمیفهمی واسه چی امروز غمگینی..واسه چی دیروز گریه میکردی.واسه چی دیروزدیروزش ..
-ممنونم

همون جورکه فکرمیکردم..والاآدم روش نمیشه حتی به خودش اجازه بده که توذهنش راجع به باباش اینطورفکرکنه..!
معلوم نیست داره چکارمیکنه خدایا..بیچاره مامانم که نمیتونی یه کلمه حرف بزنه میزااره ازخونه بیرون!
من نمیفهمم که اخه اخرش میخوای اینجوری رفتارکنی چراهی میپرسی خوب اونجا چقدرشدفلان جاچقدرشد؟ بعدمیخوای هی بگی ندارم ندارم!..منم اصن اشتباه میکنم که فکرمیکنم که بابای عادی ای شدی میام باهات حرف بزنم ودردودل کنم وفکرکنم که توپشت وپناهمی بعداینجوری سنگ روی یخ شم ویادم بیادکه توهیچ وقت نه تونستی دستموبگیری نه راهنمام باشی !
همیشه جوری رفتارکردی که تشنه شدم بدونم یه مردچجوری میتونه واسه یه زن معنای تکیه گاه باشه! نه برای مامان بودی نه برای مادخترها!پسرت روهم شبیه خودت باراوزدی! بارکه نیاوردی هرچی ازتودیدهمون شد!
حق دارم که راجع بهت اینجوری فکرکنم! خیلی هم حقداریم چون این فقط دردمن نیست!خوبه حالایه جمعی هستیم که ازت گله مندیم حتی اگه احساس شرمندگی کنیم که چرانسبت بهت این احساسوداریم میدونیم که حق داریم!
هیچ وقت فکرمانبودی ! فکرخواهروبرادرهای خودت بودی اگه غیرازین بودالان سایه ای بالای سرمابودوبهت برنمیخوردوقتی ازت سوال کنیم بی جواب دروخونه روواکنی وبری!
توبه هم ماظلم کردی..اول به مامان وبعددرنتیجه اش به همه ماتوخونه درنتیجه رفتاروتفکرت! وتمام اون زمان که فکرمیکردیم داری فقط به آینده مافکرمیکنی به فکر آینده خواهرزاده وبرادرزاده هات مثل اینکه بودی!

گذشت هرچی بودگذشت حتی کمبودهایی که یه زمانی چاله وچوله های زندگیم شدحالابه لطف خداپرشدوگذشت بهش اصلا فکرنمیکنم.من به حال وروزخونوادم فکرمیکنم..به مامانم ومظلومیت همیشگیش که انقدربزرگ بودحتی نذاشت ظلم تونشون داده بشه به بچه هات!..به اینکه مردم چطورفکرمیکنند وتودرخونه حقیقتاچطوررفتارمیکنی!
ازاین دوگانگی وچندگانگی..
خدایا..خودت کمک کن به خیربگذره

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

توروباید..

ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻛﺪﻭﻡ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻛﺪﻭﻡ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺍﺯ ﻛﺪﻭﻡ ﻓﺎﻝ ﻭ ﻛﺪﻭﻡ ﺷﻌﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ

ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻛﺪﻭﻡ ﮔﻞ ﺍﺯ ﻛﺪﻭﻡ ﮔﻠﺨﻮﻧﻪ ﺑﻮﯾﯿﺪ
ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻛﺪﻭﻡ ﺍﺳﺐ ﺍﺯ ﻛﺪﻭﻡ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﺯﺩﯾﺪ

سحر

هرشب تاصبح که میخوادبشه تنم میلرزه ازاینکه صبح بعددیگه ..آی پی ..
-سحرکه پامیشم ترسناک ترین خیالات به سرم میزنه! اونموقع شب وقتی همه خوابن به نظرم دنیاخیلی زشت ومتروکه غم انگیزه!
احساس میکنم آخردنیاست وهمه مردن و من اشتباهی موندم!
موندم بااشتباهات وبیچاره گیم تنها..
خداهم هنوزداره باسرزنش نگام میکنه ، نگاهی که میگه کاری ازدستم دیگه برنمیاد!
من فقط آرزومیکنم اون لحظه کاش منم مرده بودم..
نمازوکه میخونم میخوابم وصبح پامیشم میبینم همه زنده ن!
هیچ کی هم هیچی یادش نمیادونمیدونه چه اتفاقی افتاده بوده !باخودم میگم خداروشکریه روزدیگه هم به خیرگذشت!

خونه ت آباد!

هیچ وقت انقدرمطمعن نبودم که دلم میخوادبرگردم خونمون.هیچ وقت انقدرمطمعن نبودم که دلم نمیخوادیه ساعت ثانیه بیشترتهران بمونم.البته شایدیه باراینجوری شده بود..
امابرخلاف همیشه که دلم میگرفت
باتمام وجودفهمیدم..
چقدرخونه خوبه
احتمالااگه ثبت نام نکرده بودم شاید هیچ وقت دیگه برنمیگشتم!
عین بچه های عزیزکرده هیچ وقت ازخونه دورنبوده لوس دلم واسه آبیه اتاقم..تختم..درودیوارش تابلوهاونقاشیهام..کتابهام..بالشتم..سازم..قلموکاغذوتمرینهام..گلدونهای توی بالکنمو قمری هایی که لونه ساختن لای نرده ها .همه چیزمیزها وخنزرپنزرهای گوش تاگوش اتاقم تنگ شده بود!دلم واسه همه متعلقاتم و.. چرامن اینجوری شدم!
همه اومدن به استقبالم وقت رسیدن!
خونه خیلی خوبه..به خصوص وقتی بشینی بی دغدغه ومامان برات موهاتوببافه..حتی اگه خیلی شل ونامرتب!حتی اگه ته دلت غصه دارباشی..
خونه خیلی خوبه حتی هرثانیه ش توش پرازاضطراب ومشکلات باشه..
خونه خیلی خوبه حتی اگه ...حتی ای وجونداره..خوبه! همش خوبه..

یه سری تصمیمات هستن که این ساعت روز هروزبه سرم میزنه!
+حالم خیلی بده

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

منکهمیمیرمخدا

بعضی وقتااززوردلتنگی احساس میکنم دارن میکشنم..یعنی دارن تاروپودموازهم میگسلن!
این دلتنگیه بااون دلتیهای قدیمی فرق میکنه..اوناهمگرابودن..این واگراست..
اصلادردم میگیره..

هیچ

وقتی هیچ چی نیستی..هیچ کی هم..
هیچی هم نمیشی

چرا....؟

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

مگرخدابرای بنده اش کافی نیست

منم مبتلاشدم که نمیدونم چی میخوام..نمیدونم چمه..نمیدونم چراهیچی خوشحالم نمیکنه..هی میگم نه تلقینه..نه بهونه گیرشدم..امادقیقا همینم کاریش هم نمیشه کرد
خدایامن که اینجوری دنیارونگاه نمیکردم واقعاازت خجالت میکشم که انقدرناشکرم انقدرناراضیم..اینهمه خوبی بااینحال..
مدام احساس میکنم دارم روزهای عمرموتوسربالایی میرونم همش هرچندساعت یبار درروزماشین خاموش میشه هرچی استارت میزنم روشن نمیشم بعدازخودم میپرسم حالااصلا که چی کجا میخوام برم این سربالایی رو!
همین امروزخسته شدم..سرکلاس حواسم هزارجابودالادرس
ازاون ورهم احساس میکنم خیلی عقبم ازبچه ها.همش نگران اینم.نگران هزارتاچیزدیگم هستم که شده دغدغه.امروزاستاده میپرسید کسی ازرشته ی غیرمرتبط اومده.دلم میخواست بگم من! که درکم کنند ازاینکه انقدرپرتم!
یه وقتایی ازخدایه چیزی میخوای..یاهمش دعامیکنی یه چیزی بشه بعد که میرسی خیلی چیزهامیفهمی! ازاین وضع خیلی میترسم! ازاین فهمیدنه..