۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

سحر

هرشب تاصبح که میخوادبشه تنم میلرزه ازاینکه صبح بعددیگه ..آی پی ..
-سحرکه پامیشم ترسناک ترین خیالات به سرم میزنه! اونموقع شب وقتی همه خوابن به نظرم دنیاخیلی زشت ومتروکه غم انگیزه!
احساس میکنم آخردنیاست وهمه مردن و من اشتباهی موندم!
موندم بااشتباهات وبیچاره گیم تنها..
خداهم هنوزداره باسرزنش نگام میکنه ، نگاهی که میگه کاری ازدستم دیگه برنمیاد!
من فقط آرزومیکنم اون لحظه کاش منم مرده بودم..
نمازوکه میخونم میخوابم وصبح پامیشم میبینم همه زنده ن!
هیچ کی هم هیچی یادش نمیادونمیدونه چه اتفاقی افتاده بوده !باخودم میگم خداروشکریه روزدیگه هم به خیرگذشت!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر