همون جورکه فکرمیکردم..والاآدم روش نمیشه حتی به خودش اجازه بده که توذهنش راجع به باباش اینطورفکرکنه..!
معلوم نیست داره چکارمیکنه خدایا..بیچاره مامانم که نمیتونی یه کلمه حرف بزنه میزااره ازخونه بیرون!
من نمیفهمم که اخه اخرش میخوای اینجوری رفتارکنی چراهی میپرسی خوب اونجا چقدرشدفلان جاچقدرشد؟ بعدمیخوای هی بگی ندارم ندارم!..منم اصن اشتباه میکنم که فکرمیکنم که بابای عادی ای شدی میام باهات حرف بزنم ودردودل کنم وفکرکنم که توپشت وپناهمی بعداینجوری سنگ روی یخ شم ویادم بیادکه توهیچ وقت نه تونستی دستموبگیری نه راهنمام باشی !
همیشه جوری رفتارکردی که تشنه شدم بدونم یه مردچجوری میتونه واسه یه زن معنای تکیه گاه باشه! نه برای مامان بودی نه برای مادخترها!پسرت روهم شبیه خودت باراوزدی! بارکه نیاوردی هرچی ازتودیدهمون شد!
حق دارم که راجع بهت اینجوری فکرکنم! خیلی هم حقداریم چون این فقط دردمن نیست!خوبه حالایه جمعی هستیم که ازت گله مندیم حتی اگه احساس شرمندگی کنیم که چرانسبت بهت این احساسوداریم میدونیم که حق داریم!
هیچ وقت فکرمانبودی ! فکرخواهروبرادرهای خودت بودی اگه غیرازین بودالان سایه ای بالای سرمابودوبهت برنمیخوردوقتی ازت سوال کنیم بی جواب دروخونه روواکنی وبری!
توبه هم ماظلم کردی..اول به مامان وبعددرنتیجه اش به همه ماتوخونه درنتیجه رفتاروتفکرت! وتمام اون زمان که فکرمیکردیم داری فقط به آینده مافکرمیکنی به فکر آینده خواهرزاده وبرادرزاده هات مثل اینکه بودی!
گذشت هرچی بودگذشت حتی کمبودهایی که یه زمانی چاله وچوله های زندگیم شدحالابه لطف خداپرشدوگذشت بهش اصلا فکرنمیکنم.من به حال وروزخونوادم فکرمیکنم..به مامانم ومظلومیت همیشگیش که انقدربزرگ بودحتی نذاشت ظلم تونشون داده بشه به بچه هات!..به اینکه مردم چطورفکرمیکنند وتودرخونه حقیقتاچطوررفتارمیکنی!
ازاین دوگانگی وچندگانگی..
خدایا..خودت کمک کن به خیربگذره
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر