۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

مگرخدابرای بنده اش کافی نیست

منم مبتلاشدم که نمیدونم چی میخوام..نمیدونم چمه..نمیدونم چراهیچی خوشحالم نمیکنه..هی میگم نه تلقینه..نه بهونه گیرشدم..امادقیقا همینم کاریش هم نمیشه کرد
خدایامن که اینجوری دنیارونگاه نمیکردم واقعاازت خجالت میکشم که انقدرناشکرم انقدرناراضیم..اینهمه خوبی بااینحال..
مدام احساس میکنم دارم روزهای عمرموتوسربالایی میرونم همش هرچندساعت یبار درروزماشین خاموش میشه هرچی استارت میزنم روشن نمیشم بعدازخودم میپرسم حالااصلا که چی کجا میخوام برم این سربالایی رو!
همین امروزخسته شدم..سرکلاس حواسم هزارجابودالادرس
ازاون ورهم احساس میکنم خیلی عقبم ازبچه ها.همش نگران اینم.نگران هزارتاچیزدیگم هستم که شده دغدغه.امروزاستاده میپرسید کسی ازرشته ی غیرمرتبط اومده.دلم میخواست بگم من! که درکم کنند ازاینکه انقدرپرتم!
یه وقتایی ازخدایه چیزی میخوای..یاهمش دعامیکنی یه چیزی بشه بعد که میرسی خیلی چیزهامیفهمی! ازاین وضع خیلی میترسم! ازاین فهمیدنه..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر