این چیزتازه ای نیست که یکساله که درگیریم امابااینکه میدونستم بابانمیتونه هزینه دانشگاموبده.اماخواستم که نشینم ومستقل ازنوسانات احساسی خونوادم کارخودمو کنم.هیچ کی فکرشونمیکرد من تواون شرایط اصلابتونم درس بخونم که حالا جایی قبول شم.نتونستم اون روزسراسری امتحان بدم.اگه میتونستم یه ساله دیگه بمونم بشینم درس بخونم میموندم اماترسیدم..واقعا توسالی که گذشت روزوشب نداشتیم..البته چندماهیه که خوبه خداروشکرهمه چی..مامانم هم هست اماخوب سه تابچه توخونه ایم هنوز!الان هم هرموقع اگه نیازباشه هستندکسانی دوروبرم که پول نیازداشته باشم کافیه فقط اشاره کنم!خودم هم پس انداز دارم.ننوشتم که بگم احتیاج به پول دارم..نوشتم که بمونه که چقدرسخت شده تاقدربدونم وحواسم باشه به درسم وآیندم..اگه مینویسم برای اینکه دقیقا برای منی که سالها زندگی جزبرای چیزهایی که هوس میکردم بخرم منوتحت استرس مالی قرارنمیداد تازه ست..خوب فکراینجاهاشوزیادنکردم توش قرارنگرفتم کاملاتاحس کنم به قول مامان که اینجورموقع هافقط میگه خدابزرگه..اما میبینم انقدرحساب کتاب برای منی که عادت نداشتم دغدغه شده..اصااین مجبوریه واسه من سخته امااشکال نداره.اصلاحتی اگه باباداشت هم من گفتم تحمل ندارم ..چه حالا که میبینم براش بیشترارزش داره که برم کارکنم حالاهرچی ازآرایشگری گرفته تا اینکه پشت میزمغازه بشینم..اون بخش شکست خوردش درسخوندنوبیهوده میبینه.
البته استقامت وبی توقعی منودیده به غرورپدرانه ش برخورده ودلش سوخته وحالا مظلومانه انتظارداره که من قبول کنم حتی اگه کمه درکش کنم بااینکه اینجوری بیشترباحقیقت روبرومیشم ودرحالی که ترجیح میدم که باورنکنم وفکرکنم خودم ام که چیزی نمیخوام!
من میگم انتظاری ندارم.انتظارم هم بیشترسراینه که شرایط موجودو مدیریت نمیکنه وباضعف نشون دادن ازخودش ودست رودست گذاشتن،سکوت گذاشت همه آسیبومابخوریم.برای خودم نمیگم..برای خودش میگم.شبیه جسم بیماری شدیم که باآرایش وبزک ودوزک ظاهرومیسازیم وحفظ میکنیم وازباطن داریم میپوکیم واما هیچ کاری نمیکنه!هرچندکه من دیگه برام مهم نیست چکارمیکنه..وقتی باماصادق نیست که داره چه کارمیکنه..
اینکه میبینم بی تفاوت نیستی به این وضعم ممنونم ازبزرگواریته..
هرچندکه امروزصبح اومدم پس گرفتی
اماوقتی باراول خوندم این به هرحال هات بازهم اشک منودراورد..
خودم نمیدونم چمه..امااگه نخوام مخفی کنم..حس ترحم بهم دست داد..انتظارنداشتم انقدرمستقیم حرف پول بیادوسط!
بعدمن میدونم.به هرحال من اینجابازهم دوروبرم خالی نیست وتوکشورخودمم..هرچی باشه..میگذره..حالا چندسال هم اینجوری بگذره سخت نیست.
چمیدونم بگم خداخیرت بده..بگم خداازبزرگی کمت نکنه..خداسایه توازسرماکم نکنه..!اما میخوام بگم همین که گفتی نمیزارم چیزی بشه ریختی به حسابم..! ودیگه جانداره..
تعارف ندارم که تاهمینجاکه خداخواست ویه چیزهاییشوواسم جورکرد بقیه بنده خوبی باشم کمک میکنه!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر