۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

پناه

داشت صدام میکرد که پانمیشی؟
چرا..چراپامیشم
چه صبح شده بود..
بعد یادم اومد وتودلم گفتم؛ پناه میبرم از تو به خدا...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر