۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

ده سال و تمام.

شاید این آخرین پستم اینجا باشه
داشتم یه سری وسایل رو تو اتاقم جابجا می کردم که یک لحظه متوجه چیزهایی شدم تو اتاقم که سالهاست گوشه کنار اتاقم هست و حالا واقعا آزارم می ده. و این آزار دادنه حتی ناراحتم می کنه.دارم همه اونارو جمع می کنم .همونطور که از اینستام جمع شد واز جای جای دیگه زندگی م..
نمی خواستم بنویسم چون اون روزی که متوجه شدم که الان چند هفته هست برام مردی..و دیگه حاضر نیستم لحظه ای از عمرم رو برای برگشت به یک ثانیه عقب بپردازم..یک لحظه پایان بود برای ده سالی که گذشت!.
چون حتی دیگه خاطراتم هم برام ارزشمند نیست..من اشتباه کردم در انتخابم در انتخاب مردی که می خواستم دوستش داشته باشم تا ابد..حتی فقط در دلم..
جایی مخفی برای هزاران سال ..حتی در خاک باشم..
تو همیشه همون بودی که این سالهای اخیر برای فرار از حقیقت وجودی خودت بعد از اشتباه من با تمام توان به من تلقین و تحمیل کردی!
اون آدم خود تو بودی که همه اون سالهایی که من خالصانه بی منت بی چشمداشت بی ریا دوستت داشتم رو برگردونده بودی یه سمت همه توجه ها و جلب تحسین های اطرافت از همکلاسی و دوست و آشنا ..
همون موقع هم می دیدم همون موقع هم حتی به چشم دیدم و باور نمی کردم و حتی باور می کردم حاضربودم باشن و باز باشم..من کی بودم ..خدایا که تا این خد خودم تحقیر می کردم برای تو...برای تو که همیشه اطرافت ....دیگه نمی گم..
تو همون بودی و وقتی دیدی من هم شکل تو شدم از هم پاشیدی!.چون داشتی منو باور می کردی!
اما تو خودت برگشتی موندی و من هم برگشتم و امیدوارم خدا همچنان نگهدارم باشه..
تو فقط آدم مغروری هستی که نمی تونی خوبی هارو به موقع ببینی توتنها دوست داری ازدست بدی و حسرت بخوری تو فقط دنبال جلب توجه ی...تو هیچ وقت نتونستی بامن مثل یه آدم سالم رفتار کنی و اونچه که حقم بود و لیاقتش رو داشتم رو در مقابلش به عنوان یک انسان بهم بدی..من چقدر اشتباه کردم که سالهای سال بهترین زمان های زندگی م و تو رویا و توهم از شخصیتی که از تو ساختم زندگی کردم .شاید هم تو هم همینکارو کردی..اصلا هردومون اشتباه کردیم اما تو بهایی ندادی و من بهای خیلی بزرگی دادم.که هرچند خیلی سخت بود اما دل کندن از تو برام رو در یک روز به صورت عجیبی ممکن کرد..فقط کلفی بود به کلیات گذشته فکرکنم و چیزهایی که تو این راه اژدست دادم و جلو چشمم بیارم و اونوقت ازت بیزار باشم.
تو حالا باخیال راحت و بی عذاب وجدان به انواع روابط اینستاگرامی و فیسبوکی و امثال شبکه های اجتماعی و دوستانه و غیره و ذلک ادامه بده.خیلی جالبه روزگار..امام صادق ع می فرمان  که راجع ه هیچ کی قصاوت نکن چون محاله خودت با همون مورد قضاوت قرار نگیری!
دوروزه ارتباط های آنچنانی برقرار کن و خوش باش که اگه می تونی حتما همونی که نیاز داری و باید باشی..
تو هیچ وقت نتونستی اونقدر که حقش بود دینتو به من ادا کنی ..برو انقدر بگرد و تجربه کن تا بدونی  رابطه ی خالصانه ای که باهم داشتیم هیچ وفت هیچ لحظه هیچ کجای دنیا اتفاق نخواهد افتاد هیچ وقت..همین برای من کافیه..
خدایا شکرت که من رو از اون همه عذاب رها کردی..
امسال رهاترازهمیشه زندگی می کنم در پناه خودش..
خیلی اشتباه کردم..خیلی..در حق خودم..خانواده ام..دوستام...روحم ..قلبم..عمرم..زندگی م...
اما امسال به امید و لطف خدا سال دیگه ای خواهد بود.

تمام.
خدایا در پناه تو.

۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

صدا

امروز یه جوری نفس عمیق کشیدم که اومدی بعدش درست جلو چشمام..نمی شناختمت!
یا شایدهم خودم رو نشناختم یه جوری نفس کشیدم خسته و مظلوم و رنجیده مثل یه وقتایی از قدیما..بعد یه صدایی رو شنیدم که می گفت
من زنم هم باید این ادا و اطوارها و نفس کشیدنهای اینجوری رو داشته باشه
هزارتا صدا داری ی ی تو و و..

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

می گما...من خیلی عوض شدم!
اون موقع ها عوض نشده بودم..حالا عوض شدم..همون وقت ها که با کلی کار زشت پیدام کرده بودی!
اون موقع هنوز هم معصوم بودم !
هنوز...
انقدر عاقل شدم که بلد نیستم دیگه عاشق کسی باشم
حتی به سختی یادم میاد که زمانی بلدبودم..
ازاین منه جدید که هرچند خیلی دوستش ندارم راضی ام اون بلده حالا زندگی کنه!
مثل همه..
تو قدر ندونستی ..
حتی وقتی هنوز می شد..دیگه نمی شه..
دیگه حتی منه الان که خیلی داره اروم و بی حاشیه زندگی می کنه حاضرنیست واسه هزارتا قدم هم یه قدم برداره
چه برسه واسه هیچی اون همه می دویید..!
حالا من ازجام تکون نمی خورم..
اما..

۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

بعضی‌ها انواع گیاهان را خوب می شناسند،
برخی انواع ماهی ها را،
من انواع جدایی ها را ..
بعضی‌ها نام ستارگان را از بر می دانند،
من نام حسرت ها را..

۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

یادت یادم بره

دلم برات تنگ می شه..
برای تو..نمی دونم برای من و تویی که دیگه نیستیم و چقدر دورهاست!
انگار یه بار مردیم و زنده شدیم و فقط یه رویای دور یادم می اد..
اما من نه اون آدمم..نه می تونم نه حوصله و انرژیشو دارم..
فقط دلم می خواست بودم..
شبیه حس و میل رشد یه دونه بذر برای روییدن و شکوفاشدن..انگار که تو وجودشه و دست خودش نیست باید جوونه بده و بیاد..!
اما من یه بذرم که جز رویایی دور از قرن هایی که گذشت و نروییدم ،فقط می دونم که می تونستم و نیرویی و عشقی در من هست که بارور بود..اما عقیم شدم به اتفاقی..به دلیلی..به عدم دلیلی..به معلولیتی..
خشکم و چروک..
و گاهی یادی می کنم از خاطره قرن ها دور که در تک تک سلول های تنم کدنویسی شده و می طلبه روییدن رو اما من فقط نگاشون می کنم..فقط نگاه
انگار که میفهممتون..اما کاری براتون نمیتونم کنم..
شاید روزی یادشون بره..
شاید قبل اینکه بمیرم یادم بره..
خوشبخت باشم اگه یه روز یادم بره که میتونستم برویم و نروییدم..
اونجور اروم ازدنیا دل می کنم و چشم می بندم..
یادم بره..
یادم..
یادت..
لعنت به دنیا..

۱۳۹۳ دی ۲۷, شنبه

ساعت

راستی!

در دنیایِ خوشبختِ این روزهایِ تو

ساعت چند است؟

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

جمعه

ماشينو نمى برم..
همين جمعه که خونه م و تنهام..
با همين وسايل حمل و نقل عمومى و کمى پاى گرامى مى رسم به امام زاده صالح
تابه حال نرفتم..
شنيدم که مى گن حال رو خوب مى کنه..
به خصوص که اولين باره..
اين اولين بارها که آدمو ديوونه مى کنه!
بعدهم برم يکم تو بازارچه تجريش و اون اطراف قدم بزنم..
برگشتم شايد بنويسم حالم بهتر شده يانه! نمى دونم شايد هم بهتر شد يانه!