4 نروبمون ،بازهم امیدواری بده،بازهم بگو توکه میدونی شکست نمیخوره..جوری بگو که دیگه نتونه بهونه بیاره..
۱۳۹۲ دی ۱۰, سهشنبه
خل شدم قشنگ!
انگشت های دست و پام یخ شدن
هزارجوربلاهم سرناخونام اوردم..
سرکارهامم که نمیرم..میدونم تو آروم نیستی..چه کاری بود من اصلا چنین حرفی زدم که انقدر بهم ریختم حالتو..
من که نمیرم سردرسم..
چون سرم خیلی دردمیکنه..شماامابرو..این اواخراصلاواقعامیخواستم تصمیم گرفته بودم حداقل موقع کارهای پایان نامه ات اذیت نکنم ..
مگه آروم میگیرم ..بایدیه جوری که میتونم آزاربدم دیگه..غیرازین که ازم برنیومده هیچ وقت
=من اگه گفتم چیزی رودوست ندارم ببینی یا وقتش نبوده یا معذب ام وگرنه چیزی نیست که درکل ناراحتت کنه یانخوام کلا بدونی ازش
انگشت های دست و پام یخ شدن
هزارجوربلاهم سرناخونام اوردم..
سرکارهامم که نمیرم..میدونم تو آروم نیستی..چه کاری بود من اصلا چنین حرفی زدم که انقدر بهم ریختم حالتو..
من که نمیرم سردرسم..
چون سرم خیلی دردمیکنه..شماامابرو..این اواخراصلاواقعامیخواستم تصمیم گرفته بودم حداقل موقع کارهای پایان نامه ات اذیت نکنم ..
مگه آروم میگیرم ..بایدیه جوری که میتونم آزاربدم دیگه..غیرازین که ازم برنیومده هیچ وقت
=من اگه گفتم چیزی رودوست ندارم ببینی یا وقتش نبوده یا معذب ام وگرنه چیزی نیست که درکل ناراحتت کنه یانخوام کلا بدونی ازش
معذرت میخوام بازهم نشد..
کل امروزرو نشسته بودم پای لپ تاپ هی صفحه تو رفرش میکردم دیگه همخونه هام به طنز وکنایه دیدند کارسازنیست
دستموگرفت بلندم کردند ازجام که ساعت 5 ناهاروصبحانه روباهم بخورم
صدباراینستاگرامو بازکردم حالاخواستم ازنگاه تو به عکسها نگاه کنم
به خودم که میرسیدم ازجای تو روموبرمیگردوندم که نبینم خودمو!
حالاانگارتحفه ست چیز ارزشمندی نیست بقیه شم
اماچمیدونم باخودم فکرکردم حداقل الان میدونی..عین خوره وجودمومیخورد
به هرحال امامن بازهم از کل عکس های اینستام پرینت اسکرین گرفتم نگه داشتم..نمیدونم چرا!که به خودم ثابت کنم شاید چیزی روبهم نزدم!
زندگیمو کنم..
زندگی!
حالابرم سردرسم اگه بتونم..! کل این هفته رو حتی اگه شب هم نخوابم نمیرسم!
کل امروزرو نشسته بودم پای لپ تاپ هی صفحه تو رفرش میکردم دیگه همخونه هام به طنز وکنایه دیدند کارسازنیست
دستموگرفت بلندم کردند ازجام که ساعت 5 ناهاروصبحانه روباهم بخورم
صدباراینستاگرامو بازکردم حالاخواستم ازنگاه تو به عکسها نگاه کنم
به خودم که میرسیدم ازجای تو روموبرمیگردوندم که نبینم خودمو!
حالاانگارتحفه ست چیز ارزشمندی نیست بقیه شم
اماچمیدونم باخودم فکرکردم حداقل الان میدونی..عین خوره وجودمومیخورد
به هرحال امامن بازهم از کل عکس های اینستام پرینت اسکرین گرفتم نگه داشتم..نمیدونم چرا!که به خودم ثابت کنم شاید چیزی روبهم نزدم!
زندگیمو کنم..
زندگی!
حالابرم سردرسم اگه بتونم..! کل این هفته رو حتی اگه شب هم نخوابم نمیرسم!
میخوام کمک کنم
باورم کنی
گفتم بخشی از عکس هام مخاطبش شمایی
واونارودوست داشتم ببینی
وعکس های خواهرزاده هام و
گهگاهی عکس های روزمره
صادقانه گفتم من هنوزسختمه و خجالت میکشم شما منو انقدرازنزدیک ببینی
الان مشکلم فقط همینه
میدونم شما خودت هم آماده نیستی بعد اون همه اتفاق و گناهکاری هام چشمات به صورتم بیفته
من واققعانمیخوام کاری کنم که بدترشه
ومیترسم شدیدا بهت آسیب برسونم دوباره
درعین حال هم نمیخوام که ندیدن اون عکس ها و اینکه من دیگه اصرارنکنم حالتو بدترکنه
راست میگی کی گفته که من باید کمک کنم
کی گفته که اصلا الان وقتشه
منم دلم نمیخوادبرگردی به اون وضعیت
نمیدونم چی دیدی که حالتو بدکرده..
همین که چون نمیدونی و نصفه ونیمه دیدی حالت اینطورشده
=من فکرمیکنم فقط باید مرده باشم که به اطمینان برسی..
باورم کنی
گفتم بخشی از عکس هام مخاطبش شمایی
واونارودوست داشتم ببینی
وعکس های خواهرزاده هام و
گهگاهی عکس های روزمره
صادقانه گفتم من هنوزسختمه و خجالت میکشم شما منو انقدرازنزدیک ببینی
الان مشکلم فقط همینه
میدونم شما خودت هم آماده نیستی بعد اون همه اتفاق و گناهکاری هام چشمات به صورتم بیفته
من واققعانمیخوام کاری کنم که بدترشه
ومیترسم شدیدا بهت آسیب برسونم دوباره
درعین حال هم نمیخوام که ندیدن اون عکس ها و اینکه من دیگه اصرارنکنم حالتو بدترکنه
راست میگی کی گفته که من باید کمک کنم
کی گفته که اصلا الان وقتشه
منم دلم نمیخوادبرگردی به اون وضعیت
نمیدونم چی دیدی که حالتو بدکرده..
همین که چون نمیدونی و نصفه ونیمه دیدی حالت اینطورشده
=من فکرمیکنم فقط باید مرده باشم که به اطمینان برسی..
باشه .منم چون نمیخوام چیزی روتغییربدم
خودم الان خیلی خصوصیه من واقعا آمادگیشو نداشتم
ازکل 93 تا عکس 4 تا عکس خودمو میخواستم بردارم
بقیه ش سرجاش میمونه قول بدن هیچ تغییری!
چون واقعا نمیخوام بدترشه میتونیم ولش کنیم
اما من برای اثبات اینکه دست نمیزنم به اون 4 تاعکس فقط نمیخوام که الان ببینیش میتونم اینکاروکنم
چون میخوام ثابت شه بهت وازجات بلندشی و تردید به دلت نیفته که من دارم چیزدیگه ای رو مخفی میکنم
اتفاقا فکرمیکنم حالاکه خودموتویه موقعیت انجام شده پیش بینی نشده قراردادم و همینطور شمارو بزار این تابوش بریزه
من ازصفحه کل عکس های ایستاگرامم پرینت اسکرین میگیرم وبعداون چهارتاعکسو برمیدارم
بعدتر اگه خواستی بیشترازم بدونی و یا من آمادگیشو داشتم که ببینیم اونارودوباره میزارم
این تنهافکریه که برای صداقتم به ذهنم میرسه
که نشون بدم من فقط فعلا نمیخوام منو ازنزدیک ببینی
وگرنه هیچ عکسی نیست که توروآزاربده
=لرزم گرفته ازاین اضطراب دندونام بهم میخوره
خودم الان خیلی خصوصیه من واقعا آمادگیشو نداشتم
ازکل 93 تا عکس 4 تا عکس خودمو میخواستم بردارم
بقیه ش سرجاش میمونه قول بدن هیچ تغییری!
چون واقعا نمیخوام بدترشه میتونیم ولش کنیم
اما من برای اثبات اینکه دست نمیزنم به اون 4 تاعکس فقط نمیخوام که الان ببینیش میتونم اینکاروکنم
چون میخوام ثابت شه بهت وازجات بلندشی و تردید به دلت نیفته که من دارم چیزدیگه ای رو مخفی میکنم
اتفاقا فکرمیکنم حالاکه خودموتویه موقعیت انجام شده پیش بینی نشده قراردادم و همینطور شمارو بزار این تابوش بریزه
من ازصفحه کل عکس های ایستاگرامم پرینت اسکرین میگیرم وبعداون چهارتاعکسو برمیدارم
بعدتر اگه خواستی بیشترازم بدونی و یا من آمادگیشو داشتم که ببینیم اونارودوباره میزارم
این تنهافکریه که برای صداقتم به ذهنم میرسه
که نشون بدم من فقط فعلا نمیخوام منو ازنزدیک ببینی
وگرنه هیچ عکسی نیست که توروآزاربده
=لرزم گرفته ازاین اضطراب دندونام بهم میخوره
من میخوام چندتاعکس خودموبردارم
یعنی اصا قرارنبود وترجیح میدم وآمادگیشو ندارم..
میخوام بیشتر همینطوری عکس های گاهی به گاهی منو ببینی
الان دیدم فالوم کردی اما گیجم
نمیدونم نکنه اسن شرطی که گذاشتی شامل همه چیز میشه ومن نباید به هیچی دست بزنم؟الان نمیدونم چکارکنم
قبول کنم درخواست فالوتودرحالی که اگه اجازه بدی میخوام این تغییروبدم؟
غیراون سرقول و شرطمون هستم هیچی رو به هنوزنزدم
یعنی اصا قرارنبود وترجیح میدم وآمادگیشو ندارم..
میخوام بیشتر همینطوری عکس های گاهی به گاهی منو ببینی
الان دیدم فالوم کردی اما گیجم
نمیدونم نکنه اسن شرطی که گذاشتی شامل همه چیز میشه ومن نباید به هیچی دست بزنم؟الان نمیدونم چکارکنم
قبول کنم درخواست فالوتودرحالی که اگه اجازه بدی میخوام این تغییروبدم؟
غیراون سرقول و شرطمون هستم هیچی رو به هنوزنزدم
خیالت راحت آزارت نمیده..
چراباید به روی تو بسته باشه..
بیا مخاظب بخشی ازعکس ها شمایی..
واقعافکرنمیکردم هیچ وقت که بشه بیای..
راستش گفتم که هروقت بیای و نزدیک شی
تو تماشاچی باشی من سخت ترخودم میشم
اما فکرهم نمیکردم انقدربرسرم منت بزاری و بخوای بدونی یا ببینی..
بیا من چندتاعکس خودم روبرمیدارم
شاید حالت بهترشد..
بیاخواهش میکنم مسخره کن عکس هامو
بیاببین زندگیم چقدرمعمولیه
بیاببین هیچ خبری نیست
چراباید به روی تو بسته باشه..
بیا مخاظب بخشی ازعکس ها شمایی..
واقعافکرنمیکردم هیچ وقت که بشه بیای..
راستش گفتم که هروقت بیای و نزدیک شی
تو تماشاچی باشی من سخت ترخودم میشم
اما فکرهم نمیکردم انقدربرسرم منت بزاری و بخوای بدونی یا ببینی..
بیا من چندتاعکس خودم روبرمیدارم
شاید حالت بهترشد..
بیاخواهش میکنم مسخره کن عکس هامو
بیاببین زندگیم چقدرمعمولیه
بیاببین هیچ خبری نیست
http://instagram.com/p/cTKKsYBIwg/
نمیدونم چی بگم..
اما اینو میتونم بگم وقول میدم که نه چیزی توزندگیم وجود نداره که عذابت بده..
جزتصویرخودم شاید..
نه درمجازنه درحقیقت..
هرچند هیچ چیز حقیقی صددرصدی وجودنداره!
شاید اما ناشناخته وندونسته هاست که توی این فاصله هاجاخوش کرده..این که نشناسیم..
این که عجیب به نظربیام ازتعاریف ذهنی دورت حتی..
شاید اینطورباشه اما این روزهای منه..حتی اگه آزاردهنده..
من همینونمیخوام..این که نشناسیم..!
اما اینو میتونم بگم وقول میدم که نه چیزی توزندگیم وجود نداره که عذابت بده..
جزتصویرخودم شاید..
نه درمجازنه درحقیقت..
هرچند هیچ چیز حقیقی صددرصدی وجودنداره!
شاید اما ناشناخته وندونسته هاست که توی این فاصله هاجاخوش کرده..این که نشناسیم..
این که عجیب به نظربیام ازتعاریف ذهنی دورت حتی..
شاید اینطورباشه اما این روزهای منه..حتی اگه آزاردهنده..
من همینونمیخوام..این که نشناسیم..!
خدانکنه..خدای من..چطوردلت میاد..اصلانمیخوام راجع بهش حرف بزنم یا تصورکنم یا هرچی..حتی یه لحظه
خیلی بی رحمی که حالا باعث شدی اینجوری هم هرلحظه زجربکشم.. هرلحظه ته دلم خالی شه ازفکروخیال های اینجوری..
توروخدااینوبیاربیرون ازذهنت..این دنیای لعنتی دست ازسرماورداره..
اگه خدادعاهامو هنوزبشنوه من همیشه دارم واسه سلامتی شما و خانواده دعامیکنم قبل ازخودم و خانواده ام..
ولی خودمنم یه حس اینجوری داشتم ..این که مثلا من تو سی و خورده ای سال میمیرم..ترجیحا نیمه اول دهه سی..
حالاخودم هنوزنمیدونم چه مدلی میمریم..
اماتا ابد هم نمیخوام بیام اونجوری ببینمت..!
همیشه ازاین چیزها خودم هم ترسیدم و داستان های واقعی اینطوری که شنیدم به خودم لرزیدم..
من ازدنیا میترسم..ازاینکه اینجوری بازی میکرده باآدمها..
من ازاصرارمیترسم..ازاینکه دنیابعدش بگه من قوی ترم..
حق نداری مواظب خودت نباشی!
خوب رواقعانباید وقتتوبزاری واسه حرف های بیخود من..من معمولا تنهایی حرف بزنم برات انقدرها نمیشه هروقت میخوام جواب بدم یه جوری اینهمه میشد..پررومیشم ترجیح میدم نخونده باشیشون..اتفاقی نمیفته وخودم مهم هاشو که میخوام توبدونی بازهم مینویسم
اونهایی که باورش میکنی هرزمان چه گذشته باشه..چه حال وچه آینده..
این که دوباره اونهارو برگردوندوم به پست هام نه واسه اینکه ارزش خوندن دارن.
واسه اینکه نمیخوام به هیچ دست بزنم و منکرهیچی ازگذشته شم..
نمیدونم میخوام یه چی برسیم..مثل اینکه بگی ازغذاخوردن به چی میرسی..یاازنفس کشیدن؟؟!
حالاهمه بیان بگن..همه منطق و عاقلهای دنیابیان بگن یعنی که چی اینجوری..؟!من هیچ جوابی ندارم
خیلی بی رحمی که حالا باعث شدی اینجوری هم هرلحظه زجربکشم.. هرلحظه ته دلم خالی شه ازفکروخیال های اینجوری..
توروخدااینوبیاربیرون ازذهنت..این دنیای لعنتی دست ازسرماورداره..
اگه خدادعاهامو هنوزبشنوه من همیشه دارم واسه سلامتی شما و خانواده دعامیکنم قبل ازخودم و خانواده ام..
ولی خودمنم یه حس اینجوری داشتم ..این که مثلا من تو سی و خورده ای سال میمیرم..ترجیحا نیمه اول دهه سی..
حالاخودم هنوزنمیدونم چه مدلی میمریم..
اماتا ابد هم نمیخوام بیام اونجوری ببینمت..!
همیشه ازاین چیزها خودم هم ترسیدم و داستان های واقعی اینطوری که شنیدم به خودم لرزیدم..
من ازدنیا میترسم..ازاینکه اینجوری بازی میکرده باآدمها..
من ازاصرارمیترسم..ازاینکه دنیابعدش بگه من قوی ترم..
حق نداری مواظب خودت نباشی!
خوب رواقعانباید وقتتوبزاری واسه حرف های بیخود من..من معمولا تنهایی حرف بزنم برات انقدرها نمیشه هروقت میخوام جواب بدم یه جوری اینهمه میشد..پررومیشم ترجیح میدم نخونده باشیشون..اتفاقی نمیفته وخودم مهم هاشو که میخوام توبدونی بازهم مینویسم
اونهایی که باورش میکنی هرزمان چه گذشته باشه..چه حال وچه آینده..
این که دوباره اونهارو برگردوندوم به پست هام نه واسه اینکه ارزش خوندن دارن.
واسه اینکه نمیخوام به هیچ دست بزنم و منکرهیچی ازگذشته شم..
نمیدونم میخوام یه چی برسیم..مثل اینکه بگی ازغذاخوردن به چی میرسی..یاازنفس کشیدن؟؟!
حالاهمه بیان بگن..همه منطق و عاقلهای دنیابیان بگن یعنی که چی اینجوری..؟!من هیچ جوابی ندارم
من سردم است.
دلم برای تو تنگ شده است.
درد دارد نبودنت.
میکُشد نبودنت.
اما همهی درد من از آن نیست. من خودم را گم کردهام. هنوز نمیدانم با زندگی چند چندم.هنوز تصویر روشنی از رابطهام با خدا ندارم.هنوز دلم به جایی، به کسی، به اعتقادی قرص نیست! هنوز نجاتدهندهای، مایهی تسکینی برای خودم نمیشناسم. هنوز خودم را بلد نیستم.
من سردم است. و تو را دوست دارم. خودم را بلد نیستم، اما دوست داشتن تو را بلدم. در هر حالتی که باشم تو را دوست دارم. و این حتی، حالم را خوب نمیکند.کاشکی صرف دوست داشتن معجزه میکرد. کاشکی بودن کسی که دوستش داری، کاشکی حضور او لازم نبود. کاشکی صرف این همه دوست داشتن معجزه میکرد...!
نام تو
در صدا کردن ِ نام ِ تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش میبودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمیرفتی»
من نام ِ تو را
حذف به قرینهی ِ این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم...
۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه
اینجادیگه هست..
اما اگه یه روز تصمیم گرفتم نیام بنویسم میام میگم..
توییترهم هست هشت نه ماهیه مینویسم.ازوقتی گوشی نوخریدم..ازهمون وقتا بود که داaت حالم بهتر میشد چون دیگه تموم شدن و رهاشدن از زنچیری که دور گردنم انداخته بودم داشت بازمیشد!..
اونجاروبیشتر واسه احساسات و حرف های کوتاه نتخاب کردم جایی که همون لحظه باید مینوشتم..واگه نمیگفتم دق میکردم ازتنهایی..
خیلی سخت نیست پیداکردن اونجا..شاید هم میدونستی نمیدونم..
اونجاخیلی بیشتر واقعیم اگه عصبانی بشم داد مییزنم شاید!
دعوا میکنم
گریه میکنم
هق هق میفتم
و گاهی بیشترازهمیشه دلتنگت میشم
اینکه میرم دورترمینویسم بدون اینکه بدونی..همون احساسیه که به نظرم میاد وقتی کمترازم میدونی بیشتر نگرانم میشی
..
من مثل یه زورگیر ازین استفاده میکنم..
اینستاگرام هم دارم
اونجاهم گاهی چندتا عکسی میزارم..این کارو ازوقتی شروع کردم که حالم خواستم بهتر شه ..احساس فردیت دلم میخواست پپیداکنم اینکه بلدم زندگی کنم مثل بقیه و از منزوی بودن افراطیم خواستم بیام بیرون ..درعین حال هم فکر میکنم همیشه عاشق عکاسی بودم اصلا راستش یه دلیل واسه خریدن این گوشی ها که همه جور امکانات ارتباطات احتماعی داره همین بود که میخواستم احساسات تصویریمو نگه دارم..کلی ایده وخاطره وبرنامه داشتم ..امااونطورنشد
به هرحال برنامه ام اینه که اینجاحقیقت گاه وبی گاه روزهاموبنویسم همونطورکه قراربود ازروزاولی که اینجاروبناکردم باشه..
قراربود وقت نمیتونم حرفامو بهت راست و بی واسطه بزنم بیام اینجادردودل کنم...
کاری ندارم که چه اتفاقی میفته ..
اما اگه یه روز تصمیم گرفتم نیام بنویسم میام میگم..
توییترهم هست هشت نه ماهیه مینویسم.ازوقتی گوشی نوخریدم..ازهمون وقتا بود که داaت حالم بهتر میشد چون دیگه تموم شدن و رهاشدن از زنچیری که دور گردنم انداخته بودم داشت بازمیشد!..
اونجاروبیشتر واسه احساسات و حرف های کوتاه نتخاب کردم جایی که همون لحظه باید مینوشتم..واگه نمیگفتم دق میکردم ازتنهایی..
خیلی سخت نیست پیداکردن اونجا..شاید هم میدونستی نمیدونم..
اونجاخیلی بیشتر واقعیم اگه عصبانی بشم داد مییزنم شاید!
دعوا میکنم
گریه میکنم
هق هق میفتم
و گاهی بیشترازهمیشه دلتنگت میشم
اینکه میرم دورترمینویسم بدون اینکه بدونی..همون احساسیه که به نظرم میاد وقتی کمترازم میدونی بیشتر نگرانم میشی
..
من مثل یه زورگیر ازین استفاده میکنم..
اینستاگرام هم دارم
اونجاهم گاهی چندتا عکسی میزارم..این کارو ازوقتی شروع کردم که حالم خواستم بهتر شه ..احساس فردیت دلم میخواست پپیداکنم اینکه بلدم زندگی کنم مثل بقیه و از منزوی بودن افراطیم خواستم بیام بیرون ..درعین حال هم فکر میکنم همیشه عاشق عکاسی بودم اصلا راستش یه دلیل واسه خریدن این گوشی ها که همه جور امکانات ارتباطات احتماعی داره همین بود که میخواستم احساسات تصویریمو نگه دارم..کلی ایده وخاطره وبرنامه داشتم ..امااونطورنشد
به هرحال برنامه ام اینه که اینجاحقیقت گاه وبی گاه روزهاموبنویسم همونطورکه قراربود ازروزاولی که اینجاروبناکردم باشه..
قراربود وقت نمیتونم حرفامو بهت راست و بی واسطه بزنم بیام اینجادردودل کنم...
کاری ندارم که چه اتفاقی میفته ..
اعتراف
نخونم...
خجالت میکشم ازاینکه انقدر کم ام..
ازاینکه هیچ بار مقابلت ازت معذرت نخواستم
ازاینکه منم یه طور دیگه ای مغرورم..
ازینکه من هم طوربیشتری لجبازی کردم..
ازینکه انقدراعتمادنداشتم بهت که باورت کنم..
خجالت میکشم ازینکه به خاک پاهایت نمیافتم تا ازت بخوام ببخشیم
واقعا..برای همیشه از ته دلت..بتونی ببخشیم
خجالت میکشم ازینکه هربارصحبت از گذشته میشه
رودرروی تو میاستمو پا به پای توتظاهرمیکنم که راهی جزراه خطانبود..
خجالت میکشم ازاینکه نتونستم..
خجالت میکشم و نمیتونم بپذیرم که نتونستم..
چون فراترازحد تحملمه درد روی این شونه اینکه خودم بادستهای خودم ..
خجالت میکشم که تو روهم شریک میکنم
خجالت میکشم ازاینکه تماما نتونستم ازخودم بگذرم .
خجالت میکشم ازینکه هنوزم قدری خودم مهمترم!
خودم که نه ..تنهایی بعدازتو
نخونم..
خجالت میکشم که دیریادگرفتم که میتونم برات روی رو باشم..
معذرت میخوام..
معذرت میخوام..
معذرت میخوام که به تو ..به باورت به ادعاهام..به رویایی که اون همه دور روزها و سالها ساختم خیانت کردم..
معذرت میخوام ازینکه انقدر دروغ شده بودم و غیرازون که جلوی چشمت رفتارمیکردم
معذرت میخوام ازاینکه آبرو وحرمتتو خیلی جاهاحفظ نکردم
معذرت میخوام که انقدرازت روبرگردونده بودم وقصد راهه دیگه کرده بودم و جلوی روت لبخند وفاداری میزدم و بهت نگفتم
معذرت میخوام که پشت سرت بلدشدم که خیلی کارها کنم اونهایی که تو خیالت هم نمیشد توخیالم هم نمیشد
معذرت میخوام که واسه اون همه زحمتت که بریاد دادم..
معذرت میخوام که انسان بودم و ادعای فرشته شدنم شد..
معذرت میخوام که دستم خالی بودبرای آروم کردنت از اون همه واقعیت درد که همه اش واقعی بود..
معذرت میخوام که تنها کاری که ازدستم برمیومدبعد اینکه همه چیزرودونستی این بود که برای همیشه تنهاباشم..
معذرت میخوام فقط اینو تونستم که یه روز بیشترهم نمونم..اینکه ازفردای همون روزها تمومش کنم فقط به این خاطرکه به خیال خودم دختری که باید نفرینش کنی کنارهیچ چی و هیچ کی نمیتونست و نباید باشه..
معذرت میخوام دیردونستم هنوزمهم ام
معذرت میخوام که انقدر خراب کردم که نتونی ببخشیم..
معذرت میخوام که حقیقت رو وارونه کردم..
معذرت میخوام که بدبخت شدن رو فقط بلدم..
معذرت میخوام ازاول تا آخر گناهکار اصلی خودم بودم و بازهم شکایت کردم
معإرت میخوام ازینکه تو بودی همیشه درک کردی
معذرت میخوام ازگذشته ..از امروز.
معذرت میخوام ازاینکه لیاقتتو نداتشم
معذرت میخوام ازینکه برای معذرت خواهی هم حتی دیربودم..
خجالت میکشم ازاینکه انقدر کم ام..
ازاینکه هیچ بار مقابلت ازت معذرت نخواستم
ازاینکه منم یه طور دیگه ای مغرورم..
ازینکه من هم طوربیشتری لجبازی کردم..
ازینکه انقدراعتمادنداشتم بهت که باورت کنم..
خجالت میکشم ازینکه به خاک پاهایت نمیافتم تا ازت بخوام ببخشیم
واقعا..برای همیشه از ته دلت..بتونی ببخشیم
خجالت میکشم ازینکه هربارصحبت از گذشته میشه
رودرروی تو میاستمو پا به پای توتظاهرمیکنم که راهی جزراه خطانبود..
خجالت میکشم ازاینکه نتونستم..
خجالت میکشم و نمیتونم بپذیرم که نتونستم..
چون فراترازحد تحملمه درد روی این شونه اینکه خودم بادستهای خودم ..
خجالت میکشم که تو روهم شریک میکنم
خجالت میکشم ازاینکه تماما نتونستم ازخودم بگذرم .
خجالت میکشم ازینکه هنوزم قدری خودم مهمترم!
خودم که نه ..تنهایی بعدازتو
نخونم..
خجالت میکشم که دیریادگرفتم که میتونم برات روی رو باشم..
معذرت میخوام..
معذرت میخوام..
معذرت میخوام که به تو ..به باورت به ادعاهام..به رویایی که اون همه دور روزها و سالها ساختم خیانت کردم..
معذرت میخوام ازینکه انقدر دروغ شده بودم و غیرازون که جلوی چشمت رفتارمیکردم
معذرت میخوام ازاینکه آبرو وحرمتتو خیلی جاهاحفظ نکردم
معذرت میخوام که انقدرازت روبرگردونده بودم وقصد راهه دیگه کرده بودم و جلوی روت لبخند وفاداری میزدم و بهت نگفتم
معذرت میخوام که پشت سرت بلدشدم که خیلی کارها کنم اونهایی که تو خیالت هم نمیشد توخیالم هم نمیشد
معذرت میخوام که واسه اون همه زحمتت که بریاد دادم..
معذرت میخوام که انسان بودم و ادعای فرشته شدنم شد..
معذرت میخوام که دستم خالی بودبرای آروم کردنت از اون همه واقعیت درد که همه اش واقعی بود..
معذرت میخوام که تنها کاری که ازدستم برمیومدبعد اینکه همه چیزرودونستی این بود که برای همیشه تنهاباشم..
معذرت میخوام فقط اینو تونستم که یه روز بیشترهم نمونم..اینکه ازفردای همون روزها تمومش کنم فقط به این خاطرکه به خیال خودم دختری که باید نفرینش کنی کنارهیچ چی و هیچ کی نمیتونست و نباید باشه..
معذرت میخوام دیردونستم هنوزمهم ام
معذرت میخوام که انقدر خراب کردم که نتونی ببخشیم..
معذرت میخوام که حقیقت رو وارونه کردم..
معذرت میخوام که بدبخت شدن رو فقط بلدم..
معذرت میخوام ازاول تا آخر گناهکار اصلی خودم بودم و بازهم شکایت کردم
معإرت میخوام ازینکه تو بودی همیشه درک کردی
معذرت میخوام ازگذشته ..از امروز.
معذرت میخوام ازاینکه لیاقتتو نداتشم
معذرت میخوام ازینکه برای معذرت خواهی هم حتی دیربودم..
من از تو چی دارم که مخفی کنم..
بزارهمش باشه..اداهای خودمستقل پنداری عاقل مابانه!
اداهای دورایستادن و بعد اینکه میون نوشته هات پنهانی، تنها دارایی ارزشمندم.. شب و روزغوطه بخورم..
ادای اینکه میتونم بپذیرم
ادای اینکه میتونم دردنکشم ازینکه کنار..
ادای اینکه امیدوارنیستم یه روزازدنیا اگه مونده باشه شاید که بشه..
که چی..
توراهت رو برو..
مرز دستاشو با گازگرفتن درنوردیدن..
تاهرجایی که میتونی
تا ثابت کنی بهم ..
من هم راهمو میرم..
راه ..
باشه میرم که خودم بازهم این راه روبرم
میرم که بازهم دوستت داشته باشم
تاجایی که من بازهم باورکنم
که دورغه..
که دروغن..
که باید تنهایی روبرای همیشه بغل بگیرم..
بزارهمش باشه..اداهای خودمستقل پنداری عاقل مابانه!
اداهای دورایستادن و بعد اینکه میون نوشته هات پنهانی، تنها دارایی ارزشمندم.. شب و روزغوطه بخورم..
ادای اینکه میتونم بپذیرم
ادای اینکه میتونم دردنکشم ازینکه کنار..
ادای اینکه امیدوارنیستم یه روزازدنیا اگه مونده باشه شاید که بشه..
که چی..
توراهت رو برو..
مرز دستاشو با گازگرفتن درنوردیدن..
تاهرجایی که میتونی
تا ثابت کنی بهم ..
من هم راهمو میرم..
راه ..
باشه میرم که خودم بازهم این راه روبرم
میرم که بازهم دوستت داشته باشم
تاجایی که من بازهم باورکنم
که دورغه..
که دروغن..
که باید تنهایی روبرای همیشه بغل بگیرم..
۱۳۹۲ دی ۶, جمعه
خوب قرارنبودیعنی باخودم قرارگذشته بودم که ننویسم..که علنامسئول نوشته هام نباشم..دلم میخواست تنهایی بدون حضور سایه سرزنش بار بنویسم برای دل خودم ..وه همین اینجاروبستم تا آزادباشم..آزادنه واسه هرکاری هرراهی..آزاد ازینکه ذاتم تحقیرنشه!
همیشه تنهایی بدون اینکه تو بخوای بدونی یابخونی بهتربلدبودم دوستت داشته باشم..حتی درنبودت بیشترمسئول داشته هام بودم ویا سعی میکردم اونطورباشم که تو ازمن انتظارداریوواتفاقا وقتی بودیم وبودی ..مسئولیت باتو بود..
حالااصلا همه نوشته های این مدت روتقریباپاک کردم که دیگه پرحرفی یا دفاع یا توجیه به حساب نیاد الان هم نخواستم دوباره همون داستان پیش بیاد..
اگه اینجاروبستم نه از سرهیچ کدوم ازتصوراتی که شماازمن داری بود...نه از سرتداوم لذت..نه از سرراحتیه خیال..نه خودخواهی..نه توجیه..
واسه نبودنم بود...
واسه اینکه باور کنم وجودندارم..
اینکه خودم قبول کنم که وجودم دیگه هیچ ارزشی نداره..
اما خوب نمیتونم..خودم که میدونی چقدرهنوز خوش باوره ..
اینجانباشم یه جای دیگه ام..
ولی خوب وقتی میای و آدم حساب میکنی گاهیم..
انتظارداری که خبری باشه ازمن من هم انتظارداشتم به امروز من احترام بگذاری و
برای باقی احساسات و نیازهای انسانیم ارزش قائل باشی..
من نه یادم رفته چه قدراشتباه و گناه کارم نه توجیه کردم و اگه حرافی ای هم بودفقط واسه این بودکه ثابت کنم که دیگه اشتباهی نیست نه اینکه اشتباهی نبوده..نه اینکه من....
نمیدونم اما فعلا میدونم..که وقتی تو باخودت روراست نیستی من تنها کاریه که میتونم انجام بدم..
تومیدونی حال و روزمو..
من هم میدونم که تو تنها تصورمیکنی که این شمایی که بامشکلات تنهاموندی..این من هستم که حقیقت همه محالیات داره درموردم اتفاق میفته!
من دارم زندگی عادیمو میکنم..یه زندگی عادی در شان خودم!
هیچ دلیلی هم نیست که من رااه و ازچاه نشناسم یا حتی اگه میشناسم چاهو انتخاب کنم..
خودم ام و خودم هیچ دلیلی هم نمیشناسه که بخواد خودشو اثبات کنه
من حتی مواظب خودم نیستم!یعنی اصلا آگاهانه ی من خودشو تو راه تردید هم قرارنمیده..
این آخرین باریه که میخوام رواین تاکید کنم..
من چرابخوام غیرازین تظاهرکنم..؟کدوم منطقی جواب این سوال رومیده..
من بهت احتیاج دارم..
خیلی فراتراینکه نیاز باشه واسش تعریفی بیارم..
اماتوواقعیت زندگی احتیاج های دیگه ای هم هستند..اما احتیاجم به تو همه اینهاروتحت تاثیرقرارداده ..حتی اگه تو به حداقل ترین حالت ممکن احتیاجم روبرطرف کنی..
واینکه مطمعنا من اگه روزی بخوام طوردیگه ای رفتارکنم ودرواقع یعنی اگه تونستم بی خبر اینکارونمیکنم..
من براي تو يا هر كس ديگر نميتوانم توضيح دهم كه در درونم چه ميگذرد. چطور ميتوانم آن را براي ديگري روشن سازم در حالي كه نميتوانم آن را براي خودم روشن كنم. اما مطلب اصلي اين نيست. اصل مطلب واضح است: امكان يك زندگي انساني در پيرامون من وجود ندارد. تو اين را ميبيني اما نميخواهي باور كني. اگر به طرف من بيايي يكسره در مُغاك فرو ميلغزي. آيا از اين آگاهي داري؟ عشق در نظر من آن است كه تو خنجري هستي كه من در درون خويش ميچرخانم.
از كتاب نامههايي به ميلنا /ترجمه سياوش جمادي/ نشر شادگان
۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه
"برای من همیشه ازاول ..همین بوده..هرچقدرهم که به خودم وتوو همه برای فرارازقدرت این بنددروغ بگم و بخوام خودموبه بادبدم حتی...
اصرارندارم که ادعاکنم ..امادلم که هیچوقت محرم هیچی نشده..ازاول تااون آخرشوتنها خودت رفتی خودت دیدی..خودت لمس کردی..خودت دست کشیدی..خودت درآغوش گرفتی وهمراهانه ازش نفس کشیدی..روح من تنهابا توشریک شد..بی ربط وباربط تنهاتوروهرلحظه تصویرجلوی چشممام میساختم..من هیچ وقت نتونستم به جزتوبرایی هیچ کسی خوب باشم و بی پرده وخودم..من هیچ وقت ازدلم وروحم برای کسی نزاشتم ..بدبودن تنهاراه ممکن برای حصارکشیدن دوردلم بود..
همه اون اولین هاهنوزهم برای توفقط بلده عزیزباشه..تازه الان بعدازاونهمه سال هزارباربیشترازقبل..هزاربرابرماهرترازقبل..هزاربرابرشبیه تربه اونچه که توازمن تورویات توقع داشتی..هزارباخانم تر..هزاربارعاقل تر..گاهی به حماقت هام ویچه گیای اون موقعم که یادم میادمیخندم وخجالت میکشم که انقدرسربه هوا وغیرخانم بودم!
تازه مطمعنم خودت خبرنداری که هنوزنگرانیت اطرافمه..همین چندروزپیش درجواب دوستم که ازدستبندروی دستم تعریف کرد گفتم خوبه اما روی دستم ردمیندازه واذیتم میکنه همون شب تاصبح دستبندروی دستم بازشدباورمیکنی پاره نشد واشد!..درحالی که چندماهه که روی دستمه..یادت نمیادخودت اماتونگران ردساعت روی دستم وقت خواب بودی وآروم جوری که بیدارنشم برام بازش میکردی و.."
۱۳۹۲ دی ۳, سهشنبه
خیلی این روزها خستم..خیلی این روزها که نه خیلی ماه هاست..
که نه سالهاست..
دردم میگیره وقتی میگی من واسه لذتش دست به اون غلطها زدم!چه لذتی..چه اطمینان خاطری !؟..
تو اگه همه اون صددرصد که نه هردرصدی ازگناه منو تو اون سال دیدی ..هزار
برابر اون رو ندیدی که چطور گذشت و جلوی چشم خیلی ها گذشت..آره ذات منه!همین ذاتو همین روزهاکه تونیستی خیلیها سرش قسم میخورند و ازم گاهی میخوان که برای خواسته هاشون واسشون
دعاکنم..همین ذات رو هستن هنوزکسایی که به خاطرایمانی که به خوبی های ناچیزم دارند
واسه سرنوشتم گریه میکنند!
نگفتم اصلا اینهاروکه ادعایی کنم..نه اونها نمیدونن که من چقدرناپاکم..چقدر کارم ازحدگذشته..امامن واسه
بنده خدابودنم دارم الان میسوزم که نمیتونی قبول کنی که انسان میتونه گناهکارترین
باشه و بازهم برگرده ازراهش..
دردم میگیره وقتی میگی من شرمسار نیستم..آخه مومن خدا شمامگه جای منی که بدونی من چی
میکشم..اگه مقابل تو گاهی شاکیم یا به نظرت میاد قبول نمیکنم دلیلی نیست که من تو
زندگی و بدبختی خودم دارم چی میکشم ..روزهامو زندگیم چظورپیش میره ..چقدررنج میکشم
یا هرچی...
من حرف نمیزنم که توجیه کنم اینو چندبارگفتم...پس الان که میدونی من اینهمه بیشتربرات مینوشتم چقدرپس حرافم..!من هیچ وقت توجیه نکردم من
فقط راه های لغزش و چاه های کثیف شدنمو پیداکردم نه اینکه بگم تقضیراینهاست پس
یافتم و دیگه تقصیرمن نیست نه من پیداکردم دراونهاروبستم!من حرف نزدم که توروگمراه کنم که که گناه من نلچیطبه شماربیاد..من کی خیالمو راحت
کردم..خدای من..خواهش میکنم ازت ..چه لذتی..چه ارتباطی..؟!اصلامن همینم .تواما اینهمه مربوط شدی به همه..کی الان مربوطه به زندگی من؟انخیرخودشمایی که فقط هستی وفقط هم به خودت ربط داره هرحالی که من دارم وندارم..من به هیچ کی نمیتونم مربوط بشم..تویه راه بگو..تویه راه مونده بگو که بشه من خودموبه کسی مربوط کنم..خدایااین چه بدبختیه..
ازدیشب تاالان انگاریه هفته واسم گذشته.
خداروخوش نمیاد..درسته من هزاروهزار و هزارغلط کردم..ولی توخودت میدونی من
چقدربدبختم..چقدر من همه این سالها یادنگرفتم زندگی عادی کنم..تو میدونی روزگارمنو..ادای
زندگی رو درمیارم ..ادای مستقل بودنو ادای چهارتارفتارشبیه به دخترهای امروزی
رودرمیارم اما تومیدونی منو چقدزمنزوی و و ازاول تاآخر مظابق میل خودت بارآوردی..
اینهاروقبلا گفتم حتما..هرچقدرفکرکنی من شبیه همه شدم..شبیه ذات همه
دخترهای هرزه ام..هنوزشبیه هیچ کدوم اینها نیستم!
بخوای باورکنی یانه..بخوای ببینی یانه..نمیدونم..
اما تومیدونی وچقدرهمیشه به تو تکیه کردم همیشه وهمیشه.پس بایدبدونی چقدرالان دارم همه سعیمو میکنم که ازهمه لحاظ ازهمه جوانب بعد
اون همه سختی و مشکلات رو پای خودم بایستموولظفادرکم کن..دیگه مثل قدیمها سرم
پرباد و امیدواری نیست که بتونه هرحرفی و هر چیزی و هرسختی ای رو تحمل کنه ..پس
اگه پناه نمیشی وقت نگرانمی خواهش میکنم زخم نزن به دردو بدبختیم..
حق داری اعتمادنکنی و بخوای دوربایستی..حق داری..به خدامن حتی روم نمیشه
فکرکنم به غیرازین ..اما وقتی میبینم این بندانقدرانقدردورگلومو میپیچونه خوب
خودخواهی انسانیم شاید ...
حق داری ..اما اگه نگرانمی فقط حق داری که ازهمون دورنگرانم باشی..و بهم
تهمت نزنی..چون این منو شدیدا ازتو دورمیکنه ودلم نمیخواد تو باورم نداشته
باشی..چون من به مهرتاییدتوبه هرحالتی احتیاج دارم..
آره نمیشه زمانو به عقب برد..اما زمان همیشه داره به جلو میره و فرصت من تاابد خیلی
بیشترازاون یه ساله برای اثبات اینکه ذاتم..!
تو که تنها نموندی..این منم که باهمه سرنوشت تلخم تنهاموندم..تو تو اعتراف
هم حتی اعتراف نمیکنی!
من هیچ وقت به آدمها به عنوان وسیله تفریحی نگاه نکردم و نمیدونم تو هم
حتما داری تصورمیکنی که داری به آدمها اینجور نگاه میکنی..
من سرمو انداختم پایین..اگه جسارتی میکنم شاید فقط به این خاطره که به عزت
نفسم احتیاج دارم..
نمیدونم خیلی خسته ام..اداهم دیگه بلدنیستم..همینم..هرچندکه میدونم به
نفعم نیست..نمیدونم هرچی که اذیتت میکنه وهنوزازمن میبینی که ناراحتت میکنه
بگو..چیزی که درتعریفت ازمن دوره..
باید این ژست خود مستقل پنداری و ابهام آور و شک برانداز و ازرو چهره م
بردارم!
من نمیدونم..
اصلا فکر میکنم یعنی فرض محال میگیریم نهایت تو قراره تاابد نگرانم
باشی..منم همینو میخوام که خیالم تاابد راحت باشه که همون گوشه های دلت هنوزمیتونم
ازت کمک بخوام اگه لازم باشه..
چون نمیتونم..دروغ چرا..همین الان مینویسم و اعتراف میکنمو که بعدا توهم
برنداره تم..
نه پشیمون شدم اعتراف کنم!هینجوری خوبه ..تااینجابسه
من هرکاری بخوام بکنم بهت میگم..هرکاری که تعریف تازه ای داره..
۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه
اینوهمین الان که خوندم مینویسم که بدونم..
کی ؟
من یاتو؟
توقراره مریض بشی یامن
من قراره ازهوش برم یاتو..
بدتاریخ کجاست؟
بدتاریخ کجامعناپیدامیکنه؟
تورویا
توی این فاصله؟
توی این رابطه تعریف نشده ای هردومیخواییم یه جوری این بندروپاره کنیم؟
توی زندگی توکنارکسی دیگه؟ کنارلب راین؟
یاتوی تنهایی وبی کسی مثل اینکه غیرقابل باور من که12 ساعت هم دووم نمیارم وبرمیگردم بچسبم به خونوادم چون هیچ جاوهیچ کیو نداشتن توتهران خیلی حقیقیقه
توی گاه وبی گاه خواستنه من واسه که اینباردیگه واقعا نمیام که ازتوبدونم که احساس کنم چقدرمسخره خودم رووصله کردم به روابط دونفره غیره ات..
توی اینکه مردم به من هم مدام میگن ..توی سوالاتی مثل چته؟ تو چشات چیه؟چرابازاینجوری؟
چراحالت خوب نیست؟
معناپیدامیکنه؟
بدتاریخ کجااتفاق میفته؟ اینکه همیشه اون دورمی ایستی؟ نگاه میکنی که چقدرازدوریت عذاب میبینم ونمیتونم تحمل کنم پس زدن این دلبستگی ووابستگی..توهمون روزهاکه دارم ازباورکردنت من هم دورمیشم ..نه اینکه میومدی میگفتی بیابرای همیشه باهم هم هستیم..فقط میومدی همین رومیگفتی باورکردنی هاروباورکردم..
اصلا مگه بدتاریخ میتونه معناپیداکنه وقتی به باراتفاق افتاده ومن توروازدست دادم..
نه توبیابرام اینو تعریف کن..بدتاریخ رو نه..خودت روکه هنوزفکرمیکنی من بازهم میتونم بدمیکنم؟
خودت رواراونجایی که ایستادی توزندگیت و من کجای زندگی توام که سرتاریخ داستانی که مانیست بدبیارم..
اصلاازاونجایی که تو هستی چی میشه دید؟ چی میشه حدس زد؟ چی ازمن میدونی که چه طور میگذره به روزهاوحال من...
من همیشه تودوریت بیشتردوستت داشتم.بیشترنگران امانت تو بودم..بیشترحواسم به خودم بود..چون هیچ وقت هیچ انتظاری نبود..هیچ دلشکستنی نبود..چون وقتی بودی مسولیت من باخودت بود..!امانبودی مسعولیت خودم بامن..
کی ؟
من یاتو؟
توقراره مریض بشی یامن
من قراره ازهوش برم یاتو..
بدتاریخ کجاست؟
بدتاریخ کجامعناپیدامیکنه؟
تورویا
توی این فاصله؟
توی این رابطه تعریف نشده ای هردومیخواییم یه جوری این بندروپاره کنیم؟
توی زندگی توکنارکسی دیگه؟ کنارلب راین؟
یاتوی تنهایی وبی کسی مثل اینکه غیرقابل باور من که12 ساعت هم دووم نمیارم وبرمیگردم بچسبم به خونوادم چون هیچ جاوهیچ کیو نداشتن توتهران خیلی حقیقیقه
توی گاه وبی گاه خواستنه من واسه که اینباردیگه واقعا نمیام که ازتوبدونم که احساس کنم چقدرمسخره خودم رووصله کردم به روابط دونفره غیره ات..
توی اینکه مردم به من هم مدام میگن ..توی سوالاتی مثل چته؟ تو چشات چیه؟چرابازاینجوری؟
چراحالت خوب نیست؟
معناپیدامیکنه؟
بدتاریخ کجااتفاق میفته؟ اینکه همیشه اون دورمی ایستی؟ نگاه میکنی که چقدرازدوریت عذاب میبینم ونمیتونم تحمل کنم پس زدن این دلبستگی ووابستگی..توهمون روزهاکه دارم ازباورکردنت من هم دورمیشم ..نه اینکه میومدی میگفتی بیابرای همیشه باهم هم هستیم..فقط میومدی همین رومیگفتی باورکردنی هاروباورکردم..
اصلا مگه بدتاریخ میتونه معناپیداکنه وقتی به باراتفاق افتاده ومن توروازدست دادم..
نه توبیابرام اینو تعریف کن..بدتاریخ رو نه..خودت روکه هنوزفکرمیکنی من بازهم میتونم بدمیکنم؟
خودت رواراونجایی که ایستادی توزندگیت و من کجای زندگی توام که سرتاریخ داستانی که مانیست بدبیارم..
اصلاازاونجایی که تو هستی چی میشه دید؟ چی میشه حدس زد؟ چی ازمن میدونی که چه طور میگذره به روزهاوحال من...
من همیشه تودوریت بیشتردوستت داشتم.بیشترنگران امانت تو بودم..بیشترحواسم به خودم بود..چون هیچ وقت هیچ انتظاری نبود..هیچ دلشکستنی نبود..چون وقتی بودی مسولیت من باخودت بود..!امانبودی مسعولیت خودم بامن..
ازهیچ چی دنیااطمینان نداشته باشم اینوقول میدم ..دارم قول میدم ..واین قول اصلا نبایدازجایگاه من درمقابل شماباشه..
که من اینطوراصلا دوست ندارم..نبایدیعنی اینطورمیشد! متاسفام..
اما اون روزنیست..هیچوقت نیست..اینکه اصلاقول حساب کنم معنیش این نیست که احتمالش هست حتی، امادرعین حال من قول میدم که پیش نیاد..نه حتی اصلا این هم نیست..! اصلااحتمالش هم نیست که نیازباشه من تاکیدکنم روش..
من اصلامواظب خودم نیستم..یعنی نیازنیست..من نمیتونم که اون حقایقی که ازمن میدونی وخوندی دوباره ای داشته باشه...
این برام انقدرواضحه که حتی شک هم نمیکنم که ته دلم شاید...
فکرمیکنم دیگه بسه برای اعتراف که حتی فکرمیکنم بیشترتاکیدکردن ازقاطعیت قولم میکاهه..
امااینکه تاریخ چطورپیش میره یابد...
فقط برای من یک حالت داره ...
که اونهم اگه روزی پیش اومد که احتمالا وقتی هست که تو برای خودت خوب تاریختوانتخاب کردی و..وقتی که احساس کردی میتونی که دیگه نگران من نباشی..میتونی که برات مهم نباشم هراتفاقی که برام بیفته..میتونی خودت کناردیگری باشی درحالی که مهم نباشه که من هم کناردیگری باشم..که اصلااینونمیتونم خودم تحمل کنم..من ازهمون بهمن دوسال پیش بعدازهزاراتفاق کثیف تر ...ازاون لحظه ای که دونستم هنوزانقدرمهم ام که چه بلایی به سرم میاد..همین که فکرکردم تویه ثانیه..فقط یه ثانیه اضافه بعدازین که قراره بهم فکرکنی..واینکه میدونستم قراره نفرینم کنی..یه ثانیه نزاشتم دست اون بی لیاقت بهم بخوره تاروزآخر..مثل همین دست دادن ساده که من به دست دادن هم حساسم..من ازخودت بدترحساسم سرخیلی چیزهای کوچیکترازاین که برای تو فقط میخواستم صرف شده باشه..
چون من مال تورووقتی حتی اگه قرار باشه زیرپالهش کنی وحتی هربلایی سرش بیاری نمیخواستم به هیچ چیه دنیابدم.من حتی نمیخواستم اونی که توداری لعنتش میکنی هنوزهم جوردیگه ای آزاردهنده باشه...
حالااصلانمیخواستم اینهاروبگم..گذشته خیلی دردناکه..
خیلی ازحدتحمل من گذشتم دردناکه..اماآینده ازاون بدتره..آینده ای که خودمون دوباره میدیمش به یه گذشته دردناک تر..
بایه سری قوانین ومحدودیت های انسانی..
شمانمیتونی توآینده بگی بدتاریخ روبازمن پیش آوردم..چون هیچ حالتی نه خوداون ویاشبیه به اون تاریخ افتضاح دیگه برای این رابطه تکرارنمیشه..
من اگه لازم باشه هراتفاقی که پیش بیادمیام ومیگم..
من دیگه چی دارم که ازتومخفی کنم..گاهی میگم استغفرالله درحدخدا که نه امااینجورازگناهان من باخبری..
بعدمن برای توچه نقش تازه ای میتونم بازی کنم..
چیرودروغ بگم..
هرچی هستم هستم..واین منم این روزها حتی کاملااونجوری نباشه که ازمن میخوای...
منه چون احتیاج به استقلال داره درنبودت تااین حد برای زندگی عادی..
زندگیم جوری پیش میره که نه دروغ میخواد نه پنهان کردن..
واینکه فکرمیکنم کاملامعلومم وهزارباربیشتراعتمادکردنیم..
که من اینطوراصلا دوست ندارم..نبایدیعنی اینطورمیشد! متاسفام..
اما اون روزنیست..هیچوقت نیست..اینکه اصلاقول حساب کنم معنیش این نیست که احتمالش هست حتی، امادرعین حال من قول میدم که پیش نیاد..نه حتی اصلا این هم نیست..! اصلااحتمالش هم نیست که نیازباشه من تاکیدکنم روش..
من اصلامواظب خودم نیستم..یعنی نیازنیست..من نمیتونم که اون حقایقی که ازمن میدونی وخوندی دوباره ای داشته باشه...
این برام انقدرواضحه که حتی شک هم نمیکنم که ته دلم شاید...
فکرمیکنم دیگه بسه برای اعتراف که حتی فکرمیکنم بیشترتاکیدکردن ازقاطعیت قولم میکاهه..
امااینکه تاریخ چطورپیش میره یابد...
فقط برای من یک حالت داره ...
که اونهم اگه روزی پیش اومد که احتمالا وقتی هست که تو برای خودت خوب تاریختوانتخاب کردی و..وقتی که احساس کردی میتونی که دیگه نگران من نباشی..میتونی که برات مهم نباشم هراتفاقی که برام بیفته..میتونی خودت کناردیگری باشی درحالی که مهم نباشه که من هم کناردیگری باشم..که اصلااینونمیتونم خودم تحمل کنم..من ازهمون بهمن دوسال پیش بعدازهزاراتفاق کثیف تر ...ازاون لحظه ای که دونستم هنوزانقدرمهم ام که چه بلایی به سرم میاد..همین که فکرکردم تویه ثانیه..فقط یه ثانیه اضافه بعدازین که قراره بهم فکرکنی..واینکه میدونستم قراره نفرینم کنی..یه ثانیه نزاشتم دست اون بی لیاقت بهم بخوره تاروزآخر..مثل همین دست دادن ساده که من به دست دادن هم حساسم..من ازخودت بدترحساسم سرخیلی چیزهای کوچیکترازاین که برای تو فقط میخواستم صرف شده باشه..
چون من مال تورووقتی حتی اگه قرار باشه زیرپالهش کنی وحتی هربلایی سرش بیاری نمیخواستم به هیچ چیه دنیابدم.من حتی نمیخواستم اونی که توداری لعنتش میکنی هنوزهم جوردیگه ای آزاردهنده باشه...
حالااصلانمیخواستم اینهاروبگم..گذشته خیلی دردناکه..
خیلی ازحدتحمل من گذشتم دردناکه..اماآینده ازاون بدتره..آینده ای که خودمون دوباره میدیمش به یه گذشته دردناک تر..
بایه سری قوانین ومحدودیت های انسانی..
شمانمیتونی توآینده بگی بدتاریخ روبازمن پیش آوردم..چون هیچ حالتی نه خوداون ویاشبیه به اون تاریخ افتضاح دیگه برای این رابطه تکرارنمیشه..
من اگه لازم باشه هراتفاقی که پیش بیادمیام ومیگم..
من دیگه چی دارم که ازتومخفی کنم..گاهی میگم استغفرالله درحدخدا که نه امااینجورازگناهان من باخبری..
بعدمن برای توچه نقش تازه ای میتونم بازی کنم..
چیرودروغ بگم..
هرچی هستم هستم..واین منم این روزها حتی کاملااونجوری نباشه که ازمن میخوای...
منه چون احتیاج به استقلال داره درنبودت تااین حد برای زندگی عادی..
زندگیم جوری پیش میره که نه دروغ میخواد نه پنهان کردن..
واینکه فکرمیکنم کاملامعلومم وهزارباربیشتراعتمادکردنیم..
۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه
تعریفی که ازدرونی شدن شما ازش گفتی من مطمعنم یه جایی قبلابهش معترف شدم..نمیدونم حتمایه جایی ازاینجاهایی که گوشه وکنارزندگیم حقیقی یامجازی پیدامیکنم مینویسم نوشتم..یعنی اصلااین رو که گفتی من خیلی وقت پیش ها باتمام وجودحس کردم هرموقع که به خصوص تشویق میشدم یاخودم مثلامیخواستم منطقی تصمیم به ترک این رابطه بگیرم وبعد که خواستم سرموبرگردونم بایه دیواربلندمحکم درست جلوی صورتم روبرومیشدم که خیلی تعریف نشده ومبهم بود..میگفتم آخه من نمیتونم..حالانمیدونم دقیقاازکی اینطورشد..ولی میدونم وقتی کم میاوردم ازهمه حساب های منطقیم میخواستم تورومثل یک برادرتعریف کنم..نمیدونم پدر..نمیدونم یه تعریفی که هیچ جا جانمیشد!..چون آمیخته بودبااحساساتی فرارتدازحتی اینها..یه حس همخون..یه حسی که نمیتونی بگی تموم وبعدرهاکنی وادامه بدی به زندگی..یه حس به تمام معناتعریف نشده...وگنگ بودنش همینجابودکه توتمام رابطه های تعریف شده تومستقلی...یعنی مستقل میشی..یعنی یک انسانی که یه زمانی باهمه وابستگیت به پدرومادرت وهمینطورفرزندت به تو اجازه جداشدن ازتوروداره..واحساس نمیکنه که داره نامردی میکنه یاداره خیانت میکنه یاحداقل داره بدمیکنه که روزی رفت پی زندگی ومثلاتونست علاوه برپدرومادرش دیگری رودوست داشته باشه !
همینماست که میگم که اگه قراره کسی روی خوشبختی رونبینه منم...چون من اصلابرام تعریف نشده..من نمیتونم..اماتوتونستی..توتونستی تورابطه ای بمونی حتی نصفه ونیمه..!نمیگم نمیتونم که یعنی نمیخوام..هرچقدرهم الان بخوام میتونه فقط سعی باشه که دوباره سرخونه اولم!من نمیتونم چون اصلا انگارمن مال خودم نیستم...همون که گفتم من یه نفرنیستم..بایدهمراه رضایت یه نفری رودراعمال ورفتارم ودروجودم جلب کنم ..که حس امانت دارم خودموبرای خودم..اصلا جسما نه تماما..تمامنی که دقیقا همیشه باهاش جنگیدم که انقدرمطلق برای تونباشه...آره من همیشه جنگیدم..بادرون خودم وبخش بزرگی ازوجودم که ازش میترسیداتفاق بیفته که اتفاق افتاد..همیشه خواستم که برخلاف اونچه که باهاش واقعااروم میگرفتم بجنگم.این که اینی بشم که بالاخره شدم وهستم..نمیدونم چطوربگم که مفصل نشه ودرعین حال گویاباشه ..راستش چیزی دربرون من متظاهرانه میخواست اون دخترفمنیست ومستقل وتوانایی نشون بده که نبودم ونمیتونستم باشم واومدن تو اون هم بااونهمه ویرون ساختن من که منوازینکه دلم میخواست معشوق باشم به عاشق برمیگردوند ..منوداشت به خودم برمیگردوند که من ازش میترسیدم یاانگارهیچ وقت تحسینش نمیکردم..فکرمیکنم همیشه به صورت دوره ای درتکاپوی خفه کردنش بودم ولی انقدرقوی بود..نفوذ ورخنه تو دروجودم که خیلی زوداون سرکوب شد همه اون سالها تاهشت نه ماه یا اصلاسال آخر باتمام وجودهمون بودم که هم خودم عمیقا وغریزا دوست داشتم باشم وهم اگه اشتباه نکنم توترجیح میدادی من همون جوردختری بشم..امافکرمیکنم شایدهم کلا شدم یه موجوددوگانه..!دوگانه فقط نه چندگانه که اون هم نه کاملابه خاطرتوکه همیشه وجودداشته.. حالا نمیخوام خیلی این داستانو جدی یاپررنگ درنظربگیرم ومثلابهونه حسابش کنم..امااینومیدونم که همیشه یه ترمز اضطراری هم درست در مقابل سرعت وتوانایی تودرمسخ کردن من کنارگذاشته بودم..انقدرکه بپرم پایین...!
شایدکه حتی خودکشی ازآب دراومد..
همینماست که میگم که اگه قراره کسی روی خوشبختی رونبینه منم...چون من اصلابرام تعریف نشده..من نمیتونم..اماتوتونستی..توتونستی تورابطه ای بمونی حتی نصفه ونیمه..!نمیگم نمیتونم که یعنی نمیخوام..هرچقدرهم الان بخوام میتونه فقط سعی باشه که دوباره سرخونه اولم!من نمیتونم چون اصلا انگارمن مال خودم نیستم...همون که گفتم من یه نفرنیستم..بایدهمراه رضایت یه نفری رودراعمال ورفتارم ودروجودم جلب کنم ..که حس امانت دارم خودموبرای خودم..اصلا جسما نه تماما..تمامنی که دقیقا همیشه باهاش جنگیدم که انقدرمطلق برای تونباشه...آره من همیشه جنگیدم..بادرون خودم وبخش بزرگی ازوجودم که ازش میترسیداتفاق بیفته که اتفاق افتاد..همیشه خواستم که برخلاف اونچه که باهاش واقعااروم میگرفتم بجنگم.این که اینی بشم که بالاخره شدم وهستم..نمیدونم چطوربگم که مفصل نشه ودرعین حال گویاباشه ..راستش چیزی دربرون من متظاهرانه میخواست اون دخترفمنیست ومستقل وتوانایی نشون بده که نبودم ونمیتونستم باشم واومدن تو اون هم بااونهمه ویرون ساختن من که منوازینکه دلم میخواست معشوق باشم به عاشق برمیگردوند ..منوداشت به خودم برمیگردوند که من ازش میترسیدم یاانگارهیچ وقت تحسینش نمیکردم..فکرمیکنم همیشه به صورت دوره ای درتکاپوی خفه کردنش بودم ولی انقدرقوی بود..نفوذ ورخنه تو دروجودم که خیلی زوداون سرکوب شد همه اون سالها تاهشت نه ماه یا اصلاسال آخر باتمام وجودهمون بودم که هم خودم عمیقا وغریزا دوست داشتم باشم وهم اگه اشتباه نکنم توترجیح میدادی من همون جوردختری بشم..امافکرمیکنم شایدهم کلا شدم یه موجوددوگانه..!دوگانه فقط نه چندگانه که اون هم نه کاملابه خاطرتوکه همیشه وجودداشته.. حالا نمیخوام خیلی این داستانو جدی یاپررنگ درنظربگیرم ومثلابهونه حسابش کنم..امااینومیدونم که همیشه یه ترمز اضطراری هم درست در مقابل سرعت وتوانایی تودرمسخ کردن من کنارگذاشته بودم..انقدرکه بپرم پایین...!
شایدکه حتی خودکشی ازآب دراومد..
واقعیت اینه که من بااینکه میتونم خیلی بدوخیلی هم کثیف شم..اماشدیداهم نمیتونم باشم!..این یه متناقضه بی معنیه..خودم میدونم..اماخودم هم میدونم یعنی چی..من خیلی ازکارهای دخترهای دیگه روبلدنیستم انجام بدم..امامتاسفانه به نظرمیاد حاضرم خیلی کارهایی که بلدنیستم ونمیتونم روانجام بدم!نمیدونم چراانقدرمقطعی بامعصومیت خودم میجنگم..چیزی دردرونم که خیلی کارهاازش برنمی اومد..مازوخیست بودنم به خودم و روحم واصولم حمله میبره..
وبخشی ازمن خودتو بود..دردرونم..همون کاری که توبعدهاانجام دادی..امامن نه ازسرانتقام که ازسربی چارگی بود..
حالااصلاصحبت اینهای من نبود..صحبت اینجاست..اونی که قراره بدبخت بشه منم..هرچندکه این روندیه که من پیش اوردم وبه قول خودت من بایدبدختی بکشم چون خودم باعثشم.
امابعدازاین میخوام راجع به این بگم که خیلی چیزها دست توبود وهست..بعضی وقتافکرمیکنم کاش خیلی زودتراین ها منوازخودت جداکرده بودی هرچقدرکه اصرارمیکردم که بمونیم هراتفاقی که اصلا میافتادبرام کاش یک بار برای همیشه اونجاکه هنوزنمیدونستیم بندی هست تموم میشد..حالاکه حتی فکرمیکنم این بندجوربی معنای غیرقابل باوری درمقابل همه چی ضدپاره شدنه..که انگارحتی درد وغمو کینه وظلم وحتی اونومحکمتر میکنه!..که درمقابل هربهونه دنیایی ایستاده وحتی فاصله و زمان ومکان وابعادوقوانین جهان رو به سخره گرفته !
میدونی توبرای من تااونجابه من بندی که نگران وجودتم که آروم باشه وخوشحال ازروزگار..واگه خودم باشم به خاطربلایی که به وجوداوردم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم که انتظاری ازمحدوده تصوردنیایی ازروابطت براخودم ایجادکنم..
هرچندکه مطمعنم تااینجایی که پیش اومده اگه روزی تونخوای ازمن بدونی ومن برات هیچ اهمیتی نداشته باشم من مدتی حداقل مدتی مجنون به بیابون میشم به قولی..ولی حتمابعدمدتی دیگه بهترخواهم شد..هیچ تصوری ازاون روز ندارم وحتی فکرمیکنم تازمانی که من زنده ام این اتفاق نمیفته انقدرکه برام غیرقابل باوره!
آخه من فعلا دارم نفس میکشم ازهمین تعریف رابطه ..
امامیدونم اینطوری هم دووم نمیارم!یعنی این رومطمعنم !
این که تواقرارمیکنی به اینکه هنوزفکرمیکنی تعصبی روی من وجودداره..من فکرکنم همون قدر (میگم همون قدر چون فکرنمیکنم بیشترازاین قدرتووجودداشته باشه، نگفتم ده برابر یابیشتر) روی خودمه تو حساسیت داره..من اصلاهمینوبلدم..من همینوبلدم که تواصلا همون تعاریفت رو که اصلا میگفتی شایسته انسان نیست...ومن میدونم چیه .(.فکرکنم یه باری یه جوری ازش سربسته گفتی ومن فکرمیکنم که فهمیدم هموناست) رواصلا میمیرم براش تا همون باشم...!امامن هم توخودم میکشم چون فکرمیکنم خیلی ....اصلانمیدونم خیلی چی میشه گفت هرچقدرسازمان حمایت ازحقوق زنان بیانیه بده!!اماخوبه!..خیلی خوب ومیدونم اونجوری آرومم..اماواقعیت اینکه متاسفانه من هیچ وقت به تواعتمادنداشتم تاقبل ترها..!اصلاالان ربطی هم به زن ومرد نداره ها..یادته یکبار میگفتم تواصلابرای من پسرنیستی بعدشما ناراحت شده بودی ومیگفتی یعنی چی!..خوب نمیتونستم خوب منظورموبگم..هنوزم نمیتونم خیلی خوب بگم ! امااون درونی شدن انگار درمن مقدمه همونا بود که تواون وقتاحواست نبود و مسخره مم حتی میکردی..
راستش جوری درخودم رفته بودی من حتی جنسیت روهم نمیدیدم!..من این روبعدهافهمیدم..
وبخشی ازمن خودتو بود..دردرونم..همون کاری که توبعدهاانجام دادی..امامن نه ازسرانتقام که ازسربی چارگی بود..
حالااصلاصحبت اینهای من نبود..صحبت اینجاست..اونی که قراره بدبخت بشه منم..هرچندکه این روندیه که من پیش اوردم وبه قول خودت من بایدبدختی بکشم چون خودم باعثشم.
امابعدازاین میخوام راجع به این بگم که خیلی چیزها دست توبود وهست..بعضی وقتافکرمیکنم کاش خیلی زودتراین ها منوازخودت جداکرده بودی هرچقدرکه اصرارمیکردم که بمونیم هراتفاقی که اصلا میافتادبرام کاش یک بار برای همیشه اونجاکه هنوزنمیدونستیم بندی هست تموم میشد..حالاکه حتی فکرمیکنم این بندجوربی معنای غیرقابل باوری درمقابل همه چی ضدپاره شدنه..که انگارحتی درد وغمو کینه وظلم وحتی اونومحکمتر میکنه!..که درمقابل هربهونه دنیایی ایستاده وحتی فاصله و زمان ومکان وابعادوقوانین جهان رو به سخره گرفته !
میدونی توبرای من تااونجابه من بندی که نگران وجودتم که آروم باشه وخوشحال ازروزگار..واگه خودم باشم به خاطربلایی که به وجوداوردم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم که انتظاری ازمحدوده تصوردنیایی ازروابطت براخودم ایجادکنم..
هرچندکه مطمعنم تااینجایی که پیش اومده اگه روزی تونخوای ازمن بدونی ومن برات هیچ اهمیتی نداشته باشم من مدتی حداقل مدتی مجنون به بیابون میشم به قولی..ولی حتمابعدمدتی دیگه بهترخواهم شد..هیچ تصوری ازاون روز ندارم وحتی فکرمیکنم تازمانی که من زنده ام این اتفاق نمیفته انقدرکه برام غیرقابل باوره!
آخه من فعلا دارم نفس میکشم ازهمین تعریف رابطه ..
امامیدونم اینطوری هم دووم نمیارم!یعنی این رومطمعنم !
این که تواقرارمیکنی به اینکه هنوزفکرمیکنی تعصبی روی من وجودداره..من فکرکنم همون قدر (میگم همون قدر چون فکرنمیکنم بیشترازاین قدرتووجودداشته باشه، نگفتم ده برابر یابیشتر) روی خودمه تو حساسیت داره..من اصلاهمینوبلدم..من همینوبلدم که تواصلا همون تعاریفت رو که اصلا میگفتی شایسته انسان نیست...ومن میدونم چیه .(.فکرکنم یه باری یه جوری ازش سربسته گفتی ومن فکرمیکنم که فهمیدم هموناست) رواصلا میمیرم براش تا همون باشم...!امامن هم توخودم میکشم چون فکرمیکنم خیلی ....اصلانمیدونم خیلی چی میشه گفت هرچقدرسازمان حمایت ازحقوق زنان بیانیه بده!!اماخوبه!..خیلی خوب ومیدونم اونجوری آرومم..اماواقعیت اینکه متاسفانه من هیچ وقت به تواعتمادنداشتم تاقبل ترها..!اصلاالان ربطی هم به زن ومرد نداره ها..یادته یکبار میگفتم تواصلابرای من پسرنیستی بعدشما ناراحت شده بودی ومیگفتی یعنی چی!..خوب نمیتونستم خوب منظورموبگم..هنوزم نمیتونم خیلی خوب بگم ! امااون درونی شدن انگار درمن مقدمه همونا بود که تواون وقتاحواست نبود و مسخره مم حتی میکردی..
راستش جوری درخودم رفته بودی من حتی جنسیت روهم نمیدیدم!..من این روبعدهافهمیدم..
حالااینکه میگی هنوزبه وضوح احساس میکنی حضورحس تملک رو..میخوای بااین حس چکارکنی؟! این بندنیست به نظرت ؟ این همونی نیست که من باتمام وجوددورخودم احساس میکنم وازش گفتم وتوگفتی من کی باتواینکاروکردم وتوآزادی!
من خوب یادم میادکه بهم گفتی توحتی تکون مژه های منوواسه نگاه به اطرافی که تودوست نداری نمیخواستی....
چکارمیتونیم کنیم..نمیگم اصلا نگاه که من مدتهاست حتی ازاون روزی که ازتوروبرگردوندم نگاموازهمه غیرتوبرگردوندم همیشه چشام مضطرب به همه اطراف بی هدف وسراسیمه میچرخه ناامیدانه هنوزمیخواداون لحظه هایی روپیداکنه که سراپاچشم می ایستادم روبروتو..!میگم اما که من واقعن اینکه بایدخودموشکنجه بدم که بتونم حتی حرف زدن عادی با یه آدم دیگه رو تحمل کنم ..نمیگم نمیشه..حتمامیشه شدنیه چون شده..امارنج میکشم وهمین الان به خدا به هین ثانیه چشمام ازتصوراین رنج پرآب شد..!
یه چیزی اینکه من ازیه روزی به بعدهمش بیدارم..همه چی یادمه..همه حواسم هوشیاره..من قبلااینجوری نبودم..اماالان شدیداهمه حسگرهای عاطفی و منطقیم فعاله وازون روززندگی خیلی سخت شده ..الان خیلی چیزهارومیدونم همیشه حواسم هست ومغزم نمیتونه ازپس همه چی بربیادوهمش خسته م بس که همه چی رومیبینم.. نمیتونم شایدتقصیرتوست تویی که همش فکرمیکنی!من ازآینده خیلی میترسم..همه امیدم اینه که عمرم کوتاهه یه چیزی دروجودم میگه اینجوریه واسه همین سردنیاهمش نق نمیزنم وبچه خوبیم وصبورم!
چی داشتم میگفتم اینکه مامیخواییم بااین نسبت چکارکنیم..میخوای چجوری تعریفش کنی..توهمین الان هم تعریفت بامن فرق میکنه..من الان همینم..وروحاوجسماوکلاخودم دربندم..اداشومیام که خیلی مستقل وتنهام..یاحداقل من هم مثل تودارم سعی میکنم..نمیدونم چی ازمن میبینی که هنوزنمیپسندی..بعیدمیدونم برخلاف تصورت بازهم رفتاری کرده باشم.نه به خاطرتوحتی..خودم ...
اماتوخیلی پیچیده ای..من هنوزهم فکرمیکنم که توهمیشه قراربود طبق برنامه ات پیش بری و قطعا روزی همونطورکه من هیچ وقت جایی نداشتم وقرارنبودباشم ادامه پیدامیکنه..
گاهی حتی فکرمیکنم شما ازاین گله مندنیستی که چرامن اون بلاروبه وجوداوردم چون قرارنبودکه باشم!شماازین غمگینی که چرااصلا اومدم چراموندم وبودم که توامروز نتونی خاطره ای که ارزش موندگاری داره پایداربمونه..فکرمیکنم ازاین غمگینی که چرانمیشه دوباره روی دل نوشت..یاچرااصلاتویی که قرار نبودباشی اینهمه اشتباهی مونده بودی..من خیلی متاسفم وعمیقا غمگینم..اماهیچی ندارم بگم.فکرمیکنم گاهی که نه یعنی همیشه مطمعن بودم که هیچ وقت نیستم وتوالان که نه مدتهاست داری سوگواری میکنی تابالاخره روزی به پایان برسه برای همیشه..من هم فقط نشستم دارم نگاه میکنم که اون روز دیرتربرسه ..همیشه هروقت که میای ومینویسی ازین بندبه نظرم میادکه خیلی ساده بالاخره روزی قاطعانه وجدی تمومش میکنی ومیری پی زندگی واقعی وخوشبختی ایشالله..
بعدهم لابدمن دست به شکنجه خودم میزنم ویه تصمیم احمقانه دیگه میگیرم یااینکه نه انقدرعاقل میمونم تایه روزخیلی زودمیمیرم!..واین میشه مثل همه اتفاق های این روزگار..
بقیه ش انقدرمعلوم و معمولیه که لازم نیست بگم..
ازنظرمن شماالان هم رفتی دنبال زندگیت..واینها فقط باقی مونده احساساتی ازگذشته ست که نگرانش نبایدباشی.میگذره...وتعهدی که هنوزمن در خودم اینجوری معناش میکنم نه به خاطرتوبه خاطرخودم دروجودمه..خودمی که نمیدونم توست یامن..میدونی اصلااین طرزرفتارمن که یخشیش ازذات خودمه وبخشیش هم تو درمن به بارآوردی..کلااین سیستم خیلی آسیب پذیریه ومن همیشه بایددوری کنم ازآدمها..چون مدل دیگه ای بلدنیستم من همونو بلدم که کنارتوفقط امان داشتم..
کنارتوبودکه نمیفهمیدم اونوقتهاامابرات مهم بودنم مهمترازنسبت بود..امابدبختانه نمیدونستم مهم ام..حالا اما میدونم زندگی خیلی واقعیه..وباهمه نسبت های زمینیش تعریف میشه..حتی یه روز..میدونی اینهمه متفاوت بودن آدمو بایه عالمه چالش روبرومیکنه..بایه عالمه سواله بی جواب درذهن که کلافه میکنه..زندگیت همیشه مبهم وگنگه..چون هنوزتوآسموناست وباتعاریف دنیای مامدام درتناقضه..چون جوابی شبیه به این هیچ جاپیدانکردیم..همیشه درتب وتاب ظلم به همیم..همیشه به هم مدیونیم..مجبوریم که پیداکنیم..من برای خودم ..توبرای خودت..که شایدوای برما..
-اینوبگم که تودراعترافت هم اعتراف نمیکنی!! اگه اعترافی بود..
من خوب یادم میادکه بهم گفتی توحتی تکون مژه های منوواسه نگاه به اطرافی که تودوست نداری نمیخواستی....
چکارمیتونیم کنیم..نمیگم اصلا نگاه که من مدتهاست حتی ازاون روزی که ازتوروبرگردوندم نگاموازهمه غیرتوبرگردوندم همیشه چشام مضطرب به همه اطراف بی هدف وسراسیمه میچرخه ناامیدانه هنوزمیخواداون لحظه هایی روپیداکنه که سراپاچشم می ایستادم روبروتو..!میگم اما که من واقعن اینکه بایدخودموشکنجه بدم که بتونم حتی حرف زدن عادی با یه آدم دیگه رو تحمل کنم ..نمیگم نمیشه..حتمامیشه شدنیه چون شده..امارنج میکشم وهمین الان به خدا به هین ثانیه چشمام ازتصوراین رنج پرآب شد..!
یه چیزی اینکه من ازیه روزی به بعدهمش بیدارم..همه چی یادمه..همه حواسم هوشیاره..من قبلااینجوری نبودم..اماالان شدیداهمه حسگرهای عاطفی و منطقیم فعاله وازون روززندگی خیلی سخت شده ..الان خیلی چیزهارومیدونم همیشه حواسم هست ومغزم نمیتونه ازپس همه چی بربیادوهمش خسته م بس که همه چی رومیبینم.. نمیتونم شایدتقصیرتوست تویی که همش فکرمیکنی!من ازآینده خیلی میترسم..همه امیدم اینه که عمرم کوتاهه یه چیزی دروجودم میگه اینجوریه واسه همین سردنیاهمش نق نمیزنم وبچه خوبیم وصبورم!
چی داشتم میگفتم اینکه مامیخواییم بااین نسبت چکارکنیم..میخوای چجوری تعریفش کنی..توهمین الان هم تعریفت بامن فرق میکنه..من الان همینم..وروحاوجسماوکلاخودم دربندم..اداشومیام که خیلی مستقل وتنهام..یاحداقل من هم مثل تودارم سعی میکنم..نمیدونم چی ازمن میبینی که هنوزنمیپسندی..بعیدمیدونم برخلاف تصورت بازهم رفتاری کرده باشم.نه به خاطرتوحتی..خودم ...
اماتوخیلی پیچیده ای..من هنوزهم فکرمیکنم که توهمیشه قراربود طبق برنامه ات پیش بری و قطعا روزی همونطورکه من هیچ وقت جایی نداشتم وقرارنبودباشم ادامه پیدامیکنه..
گاهی حتی فکرمیکنم شما ازاین گله مندنیستی که چرامن اون بلاروبه وجوداوردم چون قرارنبودکه باشم!شماازین غمگینی که چرااصلا اومدم چراموندم وبودم که توامروز نتونی خاطره ای که ارزش موندگاری داره پایداربمونه..فکرمیکنم ازاین غمگینی که چرانمیشه دوباره روی دل نوشت..یاچرااصلاتویی که قرار نبودباشی اینهمه اشتباهی مونده بودی..من خیلی متاسفم وعمیقا غمگینم..اماهیچی ندارم بگم.فکرمیکنم گاهی که نه یعنی همیشه مطمعن بودم که هیچ وقت نیستم وتوالان که نه مدتهاست داری سوگواری میکنی تابالاخره روزی به پایان برسه برای همیشه..من هم فقط نشستم دارم نگاه میکنم که اون روز دیرتربرسه ..همیشه هروقت که میای ومینویسی ازین بندبه نظرم میادکه خیلی ساده بالاخره روزی قاطعانه وجدی تمومش میکنی ومیری پی زندگی واقعی وخوشبختی ایشالله..
بعدهم لابدمن دست به شکنجه خودم میزنم ویه تصمیم احمقانه دیگه میگیرم یااینکه نه انقدرعاقل میمونم تایه روزخیلی زودمیمیرم!..واین میشه مثل همه اتفاق های این روزگار..
بقیه ش انقدرمعلوم و معمولیه که لازم نیست بگم..
ازنظرمن شماالان هم رفتی دنبال زندگیت..واینها فقط باقی مونده احساساتی ازگذشته ست که نگرانش نبایدباشی.میگذره...وتعهدی که هنوزمن در خودم اینجوری معناش میکنم نه به خاطرتوبه خاطرخودم دروجودمه..خودمی که نمیدونم توست یامن..میدونی اصلااین طرزرفتارمن که یخشیش ازذات خودمه وبخشیش هم تو درمن به بارآوردی..کلااین سیستم خیلی آسیب پذیریه ومن همیشه بایددوری کنم ازآدمها..چون مدل دیگه ای بلدنیستم من همونو بلدم که کنارتوفقط امان داشتم..
کنارتوبودکه نمیفهمیدم اونوقتهاامابرات مهم بودنم مهمترازنسبت بود..امابدبختانه نمیدونستم مهم ام..حالا اما میدونم زندگی خیلی واقعیه..وباهمه نسبت های زمینیش تعریف میشه..حتی یه روز..میدونی اینهمه متفاوت بودن آدمو بایه عالمه چالش روبرومیکنه..بایه عالمه سواله بی جواب درذهن که کلافه میکنه..زندگیت همیشه مبهم وگنگه..چون هنوزتوآسموناست وباتعاریف دنیای مامدام درتناقضه..چون جوابی شبیه به این هیچ جاپیدانکردیم..همیشه درتب وتاب ظلم به همیم..همیشه به هم مدیونیم..مجبوریم که پیداکنیم..من برای خودم ..توبرای خودت..که شایدوای برما..
-اینوبگم که تودراعترافت هم اعتراف نمیکنی!! اگه اعترافی بود..
۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه
کلا
کلاهروقت میام کمی دورباشم ..میای و به این بندازسمت من یه گره محکم دیگه میزنی..و..بعدمیری خودت اون دورترمی ایستی..
فکرمیکنم اون که زندگیرو ازعادت درمیاره پیداکردنی نیست که دنبالش باشیم..خواستنیه وبه وجوداومدنی..وبعدکه به وجوداومدبایدباورش کنی و بال وپرش بدی..
این ها هم معمولاگاهی توزندگی آدم به وجودمیایند که بایدبه وقتش خودمون ببینیمشون ونادیده نگیریم..خیلی هم ساده اند توخودزندگی اند نه بیرون ازون که آدم میتونه دلشونوخوش کنه بهش..
میدونی نزارپاییزبشه یادبهارکنی
نزارزمستون بشه یادتابستون..!
داشته های امروزتورهانکن..به خداخوشبختی چیز دست نیافتنی نیست که سرقله گذاشته باشن..
تو من روهم همینجور ایده آلیست کردی..همه اینهایی که دارم میگم به خودم هم هست..
روزی ده باربه آخرخط هرچی دلخوشیه میرسم..هیچ چی به نظرم موندگاروراضی کننده نیست.. همه ی نارضایتی هام اززندگی شکل توشده..بهونه گیریهام حتی.. هزارجورتصورازدلخوشی های مردم عادی واسه خودم میچینم درست میکنم همون وسط خیالاتم میگم اوه نه ه..
امامیدونم که لازمه زندگی رودست کم بگیریم وبلدبشیم کمی معمولی واسه خودمون دلخوشی بسازیم..من حتماروزی اینکارومیکنم وبلدمیشم!
مثلا من همین دوتافسقلی هاامیداین روزهاوسالهامن من واسه همین ، قدری بهونه زندگی دارم..خیلی شایدتکراری باشه برای بعضی ها ولی برای من هنوزجذاب ترین معجزه شادی بخش خداست..هنوزبه خواهرم باتعجب میگم چطورممکنه اینهابه وجوداومده باشن وآدم شده باشن!
فکرمیکنم اون که زندگیرو ازعادت درمیاره پیداکردنی نیست که دنبالش باشیم..خواستنیه وبه وجوداومدنی..وبعدکه به وجوداومدبایدباورش کنی و بال وپرش بدی..
این ها هم معمولاگاهی توزندگی آدم به وجودمیایند که بایدبه وقتش خودمون ببینیمشون ونادیده نگیریم..خیلی هم ساده اند توخودزندگی اند نه بیرون ازون که آدم میتونه دلشونوخوش کنه بهش..
میدونی نزارپاییزبشه یادبهارکنی
نزارزمستون بشه یادتابستون..!
داشته های امروزتورهانکن..به خداخوشبختی چیز دست نیافتنی نیست که سرقله گذاشته باشن..
تو من روهم همینجور ایده آلیست کردی..همه اینهایی که دارم میگم به خودم هم هست..
روزی ده باربه آخرخط هرچی دلخوشیه میرسم..هیچ چی به نظرم موندگاروراضی کننده نیست.. همه ی نارضایتی هام اززندگی شکل توشده..بهونه گیریهام حتی.. هزارجورتصورازدلخوشی های مردم عادی واسه خودم میچینم درست میکنم همون وسط خیالاتم میگم اوه نه ه..
امامیدونم که لازمه زندگی رودست کم بگیریم وبلدبشیم کمی معمولی واسه خودمون دلخوشی بسازیم..من حتماروزی اینکارومیکنم وبلدمیشم!
مثلا من همین دوتافسقلی هاامیداین روزهاوسالهامن من واسه همین ، قدری بهونه زندگی دارم..خیلی شایدتکراری باشه برای بعضی ها ولی برای من هنوزجذاب ترین معجزه شادی بخش خداست..هنوزبه خواهرم باتعجب میگم چطورممکنه اینهابه وجوداومده باشن وآدم شده باشن!
میدونم بعدچندوقت که کلا دست دنیاواست خوندست سخت میشه اینکاروکردامامیدونم وقتی بخوای پی اش هم بگردی ناباورانه وبدبختانه هیچی پیدانمیکنی وانگارازت حتی دورمیشن..آره من هم فکرمیکنم کل حقیقت زندگی خیلی غم انگیز وتراژدیه اینکه ..اینهمه آدم همش دارن میرن ومیان ومااین وسط چقدرجدی گرفتیم این دوروزو ..
تازه شم میدونم همین روزهاکه به نظرمون خیلی بده بعداقراره روزهایی باشن که حسرتشومیخوریم تازه هنوزسخت هاش مونده وقتی واقعادیگه جوون نیستیم! امانمیتونم کاری براشون من لااقل بکنم..
بعضی چیزهادست من نیست...!
تازه شم میدونم همین روزهاکه به نظرمون خیلی بده بعداقراره روزهایی باشن که حسرتشومیخوریم تازه هنوزسخت هاش مونده وقتی واقعادیگه جوون نیستیم! امانمیتونم کاری براشون من لااقل بکنم..
بعضی چیزهادست من نیست...!
۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه
خدای من انقدرسختش نکن..زندگی خیلی ساده ترازونه که ما درگیرش شدیم..این فقط یه حرف نیست..عین واقعیته..الان چی کم داری که انقدرناشکرشدی..غیرازینه که همین راهی که رفتیرو برنامه ریزی کرده بودی واسش..؟!
حاااگه سخته یادیرمیگذره یاغمگین میگذره خودمون خواستیم..دیگه هرچیزمتفاوتی راحت بدست نمیاد..توکه هرراهی خواستی ورفتی وشد..پس بازهم میتونی..حالامیدونم میخوای بگی کلا.کلا..بازندگی مشکل دارم! کلازندگی رونمیخوای..این زندگیرو اصلا کی میخواد..!؟ خوبه بازتوامیدواشتیاق بعضی هاهستی..!!!
این هم شده روزگارمن..اونطرف توناامید میشی حالت اززندگی بهم میخوره ..کلافه ایی..منم همین داستانوپیدامیکنم..صبح پامیشم نمیفهمم چه حالیه که من دارم..شما خوشحالی یادست کم حالت بدک نیست من اینطرف تازه زندگی عادیموازسرمیگیرم..اصلااین حال من انگارحال من نیست...
به خدامنم خسته ام..شماامابهونه داری میگیری..ازچی داری دور میشی!
مگه غیرازین بود که رویای کودکیتت همین بوده....!
مگه درست چندوقت دیگه تموم نمیشه حالا دیرتریازودتر..
غیرازینه ..
یه چیزی یا میشه یانمیشه..
یه چیزی هست یانیست..
توباخودت روراست باش..ببین کدوم طرف میتونی بایستی!
ببین کجاحسرت نمیخوری..کجاخودتوسرزنش نمیکنی.کجادلت آروم میگیره..
وگرنه بقیه زندگی انقدرهم ..نیست!
ببین خدامارونیافریده که ماتواین دنیا بهمون خوش بگذره..همه جاش ازاول تاآخرش وقتی ازبهشت اخراج شدیم قراربود سخت باشه..
فقط یه راه بودواسه اینکه این سختی واین غم دیرینه سرگشتگی ودوریمون ازخدامون راحت تربشه که اون همه همه یه جوردیگه شوانتخاب میکنند..
راهی که منافعشونو پیش ببره نه راه که دلشونو راضی نگه داره..
میدونم بهم نمیادنصیحت کنم توخودت بیشترازمن همیشه بلدبودی..
هیچ کاری برات نتونم کنم هیچ چی وهیچ کی برات نباشم هنوزبلدم دعاکنم..غصه اینونخور..هروقت ازهمه زمونه خسته شدی بیاسرمن همه روبکوب..بیاوشاکی شو که همه ش حق خودمه..
توهمین الان هم خیلی جلویی ..همه چی پیش توخوبه..چراباورنمیکنی..ازهیچ چی هم دورنشدی...! تازه هیچ خبری هم نیست اون جلو..نگران چی ای..زندگی همین امروزه که داریم ازدستش میدیم..چشم به هم بزاریم این روزهاهم میگذره حسرت همین روزهارومیخوریم که کاش..
کاش...بعدمیگیم بازهم دیربودیم..
حاااگه سخته یادیرمیگذره یاغمگین میگذره خودمون خواستیم..دیگه هرچیزمتفاوتی راحت بدست نمیاد..توکه هرراهی خواستی ورفتی وشد..پس بازهم میتونی..حالامیدونم میخوای بگی کلا.کلا..بازندگی مشکل دارم! کلازندگی رونمیخوای..این زندگیرو اصلا کی میخواد..!؟ خوبه بازتوامیدواشتیاق بعضی هاهستی..!!!
این هم شده روزگارمن..اونطرف توناامید میشی حالت اززندگی بهم میخوره ..کلافه ایی..منم همین داستانوپیدامیکنم..صبح پامیشم نمیفهمم چه حالیه که من دارم..شما خوشحالی یادست کم حالت بدک نیست من اینطرف تازه زندگی عادیموازسرمیگیرم..اصلااین حال من انگارحال من نیست...
به خدامنم خسته ام..شماامابهونه داری میگیری..ازچی داری دور میشی!
مگه غیرازین بود که رویای کودکیتت همین بوده....!
مگه درست چندوقت دیگه تموم نمیشه حالا دیرتریازودتر..
غیرازینه ..
یه چیزی یا میشه یانمیشه..
یه چیزی هست یانیست..
توباخودت روراست باش..ببین کدوم طرف میتونی بایستی!
ببین کجاحسرت نمیخوری..کجاخودتوسرزنش نمیکنی.کجادلت آروم میگیره..
وگرنه بقیه زندگی انقدرهم ..نیست!
ببین خدامارونیافریده که ماتواین دنیا بهمون خوش بگذره..همه جاش ازاول تاآخرش وقتی ازبهشت اخراج شدیم قراربود سخت باشه..
فقط یه راه بودواسه اینکه این سختی واین غم دیرینه سرگشتگی ودوریمون ازخدامون راحت تربشه که اون همه همه یه جوردیگه شوانتخاب میکنند..
راهی که منافعشونو پیش ببره نه راه که دلشونو راضی نگه داره..
میدونم بهم نمیادنصیحت کنم توخودت بیشترازمن همیشه بلدبودی..
هیچ کاری برات نتونم کنم هیچ چی وهیچ کی برات نباشم هنوزبلدم دعاکنم..غصه اینونخور..هروقت ازهمه زمونه خسته شدی بیاسرمن همه روبکوب..بیاوشاکی شو که همه ش حق خودمه..
توهمین الان هم خیلی جلویی ..همه چی پیش توخوبه..چراباورنمیکنی..ازهیچ چی هم دورنشدی...! تازه هیچ خبری هم نیست اون جلو..نگران چی ای..زندگی همین امروزه که داریم ازدستش میدیم..چشم به هم بزاریم این روزهاهم میگذره حسرت همین روزهارومیخوریم که کاش..
کاش...بعدمیگیم بازهم دیربودیم..
۱۳۹۲ آذر ۲۶, سهشنبه
نمیدونم چقدرحق دارم که بگم وقدراین واقعیتی که توذهنم مدام تکرارمیشه جایی داره که گفته بشه..
اماحالاکه هنوزهم دارم میخونمت..فکرمیکنم بازهم میشه ازین حرفهازد...هنوزشایدفرصت هست..
راستش ابنکه گاهی انقدرمطمعنم که راهی که داری میری همیشه قراربودبری..راهی که توش هستی همیشه بوده وقراربوده همین باشه وتومیری چون همیشه رفته بودی....امااین بین من باخودم فکرمیکنم چراانقدرپس گله داری..چراادعامیکنی اینهمه که نمیتونی چراتوبامن بدکردی وخاطره هادست از سرلحظه هات برنمیدارند..بعدیادم میادکه توداری سوگواری میکنی واسه مرگ رویاهای بربادرفته اشتباهی که دیرزمانی باورمحض روزگارت شده بود و این دلیل همه غم ودرداین روزهای توست..بعدمیدونم که تو لحظه ای درنگ نمیکنی وتوی این راه نمی ایستی.فقط نمیدونم من چراهنوز نگرانتم..چراهنوزغصه میخورم..که راه ازاول هم پیدا وهمراه ازابتداهم هیچ وقت قرارنبودمن باشم..بعدمیدونم که توخودت هم همین الان هم مقصدرومیدونی و میببنی..بعدمیدونم که توفقط سعی داری این عادتواززندگیت کمرنگ کنی همه این دوسال. بدون توجه به اینکه برای من چه پیش میاد..پس همین زوزهاست که تموم بشه..بعدمن میدونم که همه دردتواینه که چرامن اومدم وبودم..چرااومدم وموندم وقتی که قرارنبودراه این باشه ..بعد میدونم که توناراحت ااینی که چرامن هنوزهستم باهمه رضایتی که ازامروزت داری بابودن درگذشته همه چی روخراب کردم..ناراحتی که چرامن اشتباهی خودم رواشتباها گره زدم به امروزی که خیلی میتونست برات شیرین و خاطره خوب برای فردات باشه..بعدفکرکردم توحسرت گذشته رونمیخوری که اینطورشد شاید..توحسرت این رو میخوری که چرااصلابود که نتونی باسرنوشت خاطره هات چکارکنی که ندونی جواب همه اون لحظه های چشم انتظاروچی بدی..
اماحالاکه هنوزهم دارم میخونمت..فکرمیکنم بازهم میشه ازین حرفهازد...هنوزشایدفرصت هست..
راستش ابنکه گاهی انقدرمطمعنم که راهی که داری میری همیشه قراربودبری..راهی که توش هستی همیشه بوده وقراربوده همین باشه وتومیری چون همیشه رفته بودی....امااین بین من باخودم فکرمیکنم چراانقدرپس گله داری..چراادعامیکنی اینهمه که نمیتونی چراتوبامن بدکردی وخاطره هادست از سرلحظه هات برنمیدارند..بعدیادم میادکه توداری سوگواری میکنی واسه مرگ رویاهای بربادرفته اشتباهی که دیرزمانی باورمحض روزگارت شده بود و این دلیل همه غم ودرداین روزهای توست..بعدمیدونم که تو لحظه ای درنگ نمیکنی وتوی این راه نمی ایستی.فقط نمیدونم من چراهنوز نگرانتم..چراهنوزغصه میخورم..که راه ازاول هم پیدا وهمراه ازابتداهم هیچ وقت قرارنبودمن باشم..بعدمیدونم که توخودت هم همین الان هم مقصدرومیدونی و میببنی..بعدمیدونم که توفقط سعی داری این عادتواززندگیت کمرنگ کنی همه این دوسال. بدون توجه به اینکه برای من چه پیش میاد..پس همین زوزهاست که تموم بشه..بعدمن میدونم که همه دردتواینه که چرامن اومدم وبودم..چرااومدم وموندم وقتی که قرارنبودراه این باشه ..بعد میدونم که توناراحت ااینی که چرامن هنوزهستم باهمه رضایتی که ازامروزت داری بابودن درگذشته همه چی روخراب کردم..ناراحتی که چرامن اشتباهی خودم رواشتباها گره زدم به امروزی که خیلی میتونست برات شیرین و خاطره خوب برای فردات باشه..بعدفکرکردم توحسرت گذشته رونمیخوری که اینطورشد شاید..توحسرت این رو میخوری که چرااصلابود که نتونی باسرنوشت خاطره هات چکارکنی که ندونی جواب همه اون لحظه های چشم انتظاروچی بدی..
توهمین راه رومیخواستی بی هیچ چشم انتظاری از خاطرات دوربه دستای سرنوشت سازتو..بی هیچ تمنایی ازنگاه کوچه هایی که شاهدگرمای دست های بین مابودند..
تونمیخواستی جواب امیدواری هیچ خاطره ای روبدی و بعددیدی که نشد..
وقت پاییز، یادبهارکردی..زمستان یادتابستان..
توهمیشه نیمه شمال بودی ومن نیمه جنوب...
دورخودمان همیشه چرخیدیم وچرخیدیم ..
تنهاچرخیدیم..
معذرت میخوام که میتونست خیلی این روزهابرات خوب باشن انقدرکه دوستشون داشتی..تونمیخواستی جواب امیدواری هیچ خاطره ای روبدی و بعددیدی که نشد..
وقت پاییز، یادبهارکردی..زمستان یادتابستان..
توهمیشه نیمه شمال بودی ومن نیمه جنوب...
دورخودمان همیشه چرخیدیم وچرخیدیم ..
تنهاچرخیدیم..
۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه
یعنی فکرمیکنی من نفهمیدم....اینکه چطورایمان آدم ازدست میره اونم به همه شکل ممکن چه حسی داره..من که اول کافربه همه چی شدم..
میدونم توخیلی حق داشتی..مثلااینکه تواگه اینکارومیکردی شاید هزارجوراتفاق برام میافتاداماخوب به خودت نگاه کن..توازمن همیشه قوی تربودی..توحتی دربدترین شرایط هم برای خودت شرایط بدتری ایجادنکردی...
راستش همین اواخر..تازه یه چیزهایی روفهمیدم..ازقضاتوجمعی یه نفری تلاش میکردکه توجهم روجلب کنه.میدونی قسمت مهم این بودکه این نفر خیلی ازنظرهمه خوب بود دروغ چرا شایدمن اگه درشرایط دیگه ای بودم داستان برای من هم خیلی فرق میکرداماچیزی که اون روزبرای اولین بارفهمیدم این بودکه تونستم بفهمم که شرایط خوب ومنفعت طلبانه یعنی چی..من هیچ وقت فرصت طلب نبودم..شرایطی که یک نفرو درهرشرایطی به یه نفره دیگه ارجحیت میده ..میدونی درست یااغلط احساس کردم همه اون سالها که پس زده میشدم این بودکه واقعا به چشمت نمیومدم..البته کاملا میدونم حق داشتی ..حتمالیاقتت خیلی بیشترازهمه من بود..میدونی احساس کردم فهمیدم که نه دل آدمها که شرایط وموقعیت های برترشون برای وسوسه پیشرفت آدموجذب میکنه برای داشتن وخواستن یه نفر..ومن تااون لحظه نفهمیده بودم چون هیچ وقت برام هیچ چیزدیگه ای جزخودت مهم نبود..غمگین شدم که چقدردرمن همه چی کم بود..!اگه درست فکرکرده باشم که منظورمومیفهمی..اگه که نه واقعا معذرت میخوام
بگذریم ..
شمااگه اینجاننویسی وببندی قطعابلایی به سرم میاد..!ما حتی اگه بنویسی ومن نخونم این اتفاق نمافته..
قبلاهم گفتم اینکه گاهی اصراردارم ننویسم وتمومش کنم این بندنیمه جونو که به مویی بسته ست ..واسه اینه که فکرمی کنم اینجوری بهتره نه برای من که برای تواول..که اینکه دوپاره نمیشی..توخودت اعتراف کردی که عادته..عادت همونطورکه نشسته روزی میادکه دیگه پاشده ازوجودت رفته..
تواگه میتونی من نمیتونم..من حس حماقت بهم دست میده..گاهی خندم میگرفت حتی که من این وسط دارم چی میگم...آخه من میدونم !دارم میخونم حتی نمیتونستم خودموگول بزنم و خیال پردازی کنم..توحتی رویاهامو...رویاهای آیندموازم گرفتی..اره شایدمن دوست دارم دروغ بشنوم وندونم نمیدونم..
ااصلاخودم هم نمیدونم..تونمیدونی...منم نمیدونم..همیشه همینطوربوده..که اینطورشده روزگارمون..توندونستی ومنم نمیدونستم..
من هنوزهم احساس پرروبودن یا اشغالگری یا یه مهمون ناخونده رودارم که به زور اون بندوبه خودم گره زدم..درحالی که هیچ کس منودعوت نکرده بوده..اینکه حتی اعتراف کردی منو غمگین کرد..چون واقعااحساس کردم اضافی گره خوردم..
ببین من هیچ وقت منطقی نبودم..به خصوص درموردتوکه اینجور منطقو زیرپاله کردم ..امااینجوری نمیشه...میشه؟؟
من دیگه خیلی بیشترازقبل میشناسمت..همونطورتومنو درکنارهمه اعتمادی که ازبین رفت حقایقی هم به همون قیمت عیان شد..
میدونی همین الانشم صدات وحی میشه تو وجودم..
یه چیزی که هی تکرارمیشه..
گاهی گوشاموبادستام میگیرم
بعدبلندترمیشه..
بعدیه حسی باوزن "هرکسی دورماندازاصل خویش.."
بی اختیار کلافه وپریشون می کشدم به همه ممنوعه های فرض شده ام..
به خیالم برای رهایی ،همین نوشته ها محدوده قدغن اند..
فکرمیکنی برای من غیرازاینه..وقتی مینویسی انقدربرام عجیبه که چطورممکنه..این احساس منه..چطورممکنه این اززبون توبیاد..این نوشته های منه..!
گفتم که منم فقط یه تعریف دارم وغیرازاون برام آزاردهنده وزشته حتی..حتی وقتی میام یواشکی فرض کنم که میشه..چین روصورتم میفته که نه ه ه..چطورممکنه..اه ه..حتی اینکه میدونی من اصلاهیچ تعریفی ازمخالفت وناراحتی ازگذشتمون عجیبه ندارم..وقتی میبینم که دونفرکه تازه اینکه همدیگرووهردودوست دارند دعواشون میشه پیش هم یاازهم شاکی میشن که این اخلاقت این رفتارت آزارم میده الان تعجب میکنم!برام اصلامعنی نمیده که مگه میشه..؟! چرامن هیچی یادم نمیادکه ماباهم بوده باشیم ودعوامون شده باشه وبعدقهرکرده باشیم..
همه حرف اینکه من فقط یه جاآروم میگرفتم وماواداشتم..که نیست..یادته میگفتم دستای توست که فقط برام حس امنیت تعریف نشده ازدست رفته ای گذشتم روتداعی میکنه..
میدونم توخیلی حق داشتی..مثلااینکه تواگه اینکارومیکردی شاید هزارجوراتفاق برام میافتاداماخوب به خودت نگاه کن..توازمن همیشه قوی تربودی..توحتی دربدترین شرایط هم برای خودت شرایط بدتری ایجادنکردی...
راستش همین اواخر..تازه یه چیزهایی روفهمیدم..ازقضاتوجمعی یه نفری تلاش میکردکه توجهم روجلب کنه.میدونی قسمت مهم این بودکه این نفر خیلی ازنظرهمه خوب بود دروغ چرا شایدمن اگه درشرایط دیگه ای بودم داستان برای من هم خیلی فرق میکرداماچیزی که اون روزبرای اولین بارفهمیدم این بودکه تونستم بفهمم که شرایط خوب ومنفعت طلبانه یعنی چی..من هیچ وقت فرصت طلب نبودم..شرایطی که یک نفرو درهرشرایطی به یه نفره دیگه ارجحیت میده ..میدونی درست یااغلط احساس کردم همه اون سالها که پس زده میشدم این بودکه واقعا به چشمت نمیومدم..البته کاملا میدونم حق داشتی ..حتمالیاقتت خیلی بیشترازهمه من بود..میدونی احساس کردم فهمیدم که نه دل آدمها که شرایط وموقعیت های برترشون برای وسوسه پیشرفت آدموجذب میکنه برای داشتن وخواستن یه نفر..ومن تااون لحظه نفهمیده بودم چون هیچ وقت برام هیچ چیزدیگه ای جزخودت مهم نبود..غمگین شدم که چقدردرمن همه چی کم بود..!اگه درست فکرکرده باشم که منظورمومیفهمی..اگه که نه واقعا معذرت میخوام
بگذریم ..
شمااگه اینجاننویسی وببندی قطعابلایی به سرم میاد..!ما حتی اگه بنویسی ومن نخونم این اتفاق نمافته..
قبلاهم گفتم اینکه گاهی اصراردارم ننویسم وتمومش کنم این بندنیمه جونو که به مویی بسته ست ..واسه اینه که فکرمی کنم اینجوری بهتره نه برای من که برای تواول..که اینکه دوپاره نمیشی..توخودت اعتراف کردی که عادته..عادت همونطورکه نشسته روزی میادکه دیگه پاشده ازوجودت رفته..
تواگه میتونی من نمیتونم..من حس حماقت بهم دست میده..گاهی خندم میگرفت حتی که من این وسط دارم چی میگم...آخه من میدونم !دارم میخونم حتی نمیتونستم خودموگول بزنم و خیال پردازی کنم..توحتی رویاهامو...رویاهای آیندموازم گرفتی..اره شایدمن دوست دارم دروغ بشنوم وندونم نمیدونم..
ااصلاخودم هم نمیدونم..تونمیدونی...منم نمیدونم..همیشه همینطوربوده..که اینطورشده روزگارمون..توندونستی ومنم نمیدونستم..
من هنوزهم احساس پرروبودن یا اشغالگری یا یه مهمون ناخونده رودارم که به زور اون بندوبه خودم گره زدم..درحالی که هیچ کس منودعوت نکرده بوده..اینکه حتی اعتراف کردی منو غمگین کرد..چون واقعااحساس کردم اضافی گره خوردم..
ببین من هیچ وقت منطقی نبودم..به خصوص درموردتوکه اینجور منطقو زیرپاله کردم ..امااینجوری نمیشه...میشه؟؟
من دیگه خیلی بیشترازقبل میشناسمت..همونطورتومنو درکنارهمه اعتمادی که ازبین رفت حقایقی هم به همون قیمت عیان شد..
میدونی همین الانشم صدات وحی میشه تو وجودم..
یه چیزی که هی تکرارمیشه..
گاهی گوشاموبادستام میگیرم
بعدبلندترمیشه..
بعدیه حسی باوزن "هرکسی دورماندازاصل خویش.."
بی اختیار کلافه وپریشون می کشدم به همه ممنوعه های فرض شده ام..
به خیالم برای رهایی ،همین نوشته ها محدوده قدغن اند..
فکرمیکنی برای من غیرازاینه..وقتی مینویسی انقدربرام عجیبه که چطورممکنه..این احساس منه..چطورممکنه این اززبون توبیاد..این نوشته های منه..!
گفتم که منم فقط یه تعریف دارم وغیرازاون برام آزاردهنده وزشته حتی..حتی وقتی میام یواشکی فرض کنم که میشه..چین روصورتم میفته که نه ه ه..چطورممکنه..اه ه..حتی اینکه میدونی من اصلاهیچ تعریفی ازمخالفت وناراحتی ازگذشتمون عجیبه ندارم..وقتی میبینم که دونفرکه تازه اینکه همدیگرووهردودوست دارند دعواشون میشه پیش هم یاازهم شاکی میشن که این اخلاقت این رفتارت آزارم میده الان تعجب میکنم!برام اصلامعنی نمیده که مگه میشه..؟! چرامن هیچی یادم نمیادکه ماباهم بوده باشیم ودعوامون شده باشه وبعدقهرکرده باشیم..
همه حرف اینکه من فقط یه جاآروم میگرفتم وماواداشتم..که نیست..یادته میگفتم دستای توست که فقط برام حس امنیت تعریف نشده ازدست رفته ای گذشتم روتداعی میکنه..
واقعاراستش ازین بندخسته میشم..نه ازخودش..ازین بی سروسامونی..
انقدرمیدونم ازتو که بااینکه میخوام صادق باشم ودلم نخواست ونمیخواست معنای بی خبرگذاشتن ازخودم ، آزاردادنت باشه..
اماازاینراه که نیمه راهه هم میترسم..
میدونم نیازه که من نباشم تاجزهمه اون چیزهای دورباشم..
درموردتوهیچ وقت نمیشه نقشه های پنهانی باخودم بکشم!!من میدونم که هیچ جوری نمیشه برگشت..
فقط باخودت روراست نیستی..
نمیدونم.به هرحال یادلت روباورکن ویا..
چیزی به سی سالگی نمونده..باورکن من ازاین حال توناآروم ترم ..دلم نمیخواد ودردمیکشم که میبینم این روزهات این سالهات اینطورمیگذره..توروخدااون سیگارلعنتی روحداقل کمتربکش..میدونم بهم نمیادکه من نصیحت کنم!..این همیشه کارتوبوده..امابایدپاشی..یه راهی هست حتما..
ببین من هرچقدرغیرمنطقی باشم بایدبگم اینومن نمیفهمم که اینجوری ادامه بدی وبازهم بیای بنویسی که نتونستی..
میگی نمیشه بهم فکرکرد..خوب من هم دارم همین راهومیرم....مهم نیست اصلا کدوم راهه اماقول بده که آخرش بگی این روزهارودوست دارم..هنوزهم میتونم دعاکنم اگه حتی برات هیچ کی نباشم..
انقدرمیدونم ازتو که بااینکه میخوام صادق باشم ودلم نخواست ونمیخواست معنای بی خبرگذاشتن ازخودم ، آزاردادنت باشه..
اماازاینراه که نیمه راهه هم میترسم..
میدونم نیازه که من نباشم تاجزهمه اون چیزهای دورباشم..
درموردتوهیچ وقت نمیشه نقشه های پنهانی باخودم بکشم!!من میدونم که هیچ جوری نمیشه برگشت..
فقط باخودت روراست نیستی..
نمیدونم.به هرحال یادلت روباورکن ویا..
چیزی به سی سالگی نمونده..باورکن من ازاین حال توناآروم ترم ..دلم نمیخواد ودردمیکشم که میبینم این روزهات این سالهات اینطورمیگذره..توروخدااون سیگارلعنتی روحداقل کمتربکش..میدونم بهم نمیادکه من نصیحت کنم!..این همیشه کارتوبوده..امابایدپاشی..یه راهی هست حتما..
ببین من هرچقدرغیرمنطقی باشم بایدبگم اینومن نمیفهمم که اینجوری ادامه بدی وبازهم بیای بنویسی که نتونستی..
میگی نمیشه بهم فکرکرد..خوب من هم دارم همین راهومیرم....مهم نیست اصلا کدوم راهه اماقول بده که آخرش بگی این روزهارودوست دارم..هنوزهم میتونم دعاکنم اگه حتی برات هیچ کی نباشم..
اشتراک در:
پستها (Atom)