یعنی فکرمیکنی من نفهمیدم....اینکه چطورایمان آدم ازدست میره اونم به همه شکل ممکن چه حسی داره..من که اول کافربه همه چی شدم..
میدونم توخیلی حق داشتی..مثلااینکه تواگه اینکارومیکردی شاید هزارجوراتفاق برام میافتاداماخوب به خودت نگاه کن..توازمن همیشه قوی تربودی..توحتی دربدترین شرایط هم برای خودت شرایط بدتری ایجادنکردی...
راستش همین اواخر..تازه یه چیزهایی روفهمیدم..ازقضاتوجمعی یه نفری تلاش میکردکه توجهم روجلب کنه.میدونی قسمت مهم این بودکه این نفر خیلی ازنظرهمه خوب بود دروغ چرا شایدمن اگه درشرایط دیگه ای بودم داستان برای من هم خیلی فرق میکرداماچیزی که اون روزبرای اولین بارفهمیدم این بودکه تونستم بفهمم که شرایط خوب ومنفعت طلبانه یعنی چی..من هیچ وقت فرصت طلب نبودم..شرایطی که یک نفرو درهرشرایطی به یه نفره دیگه ارجحیت میده ..میدونی درست یااغلط احساس کردم همه اون سالها که پس زده میشدم این بودکه واقعا به چشمت نمیومدم..البته کاملا میدونم حق داشتی ..حتمالیاقتت خیلی بیشترازهمه من بود..میدونی احساس کردم فهمیدم که نه دل آدمها که شرایط وموقعیت های برترشون برای وسوسه پیشرفت آدموجذب میکنه برای داشتن وخواستن یه نفر..ومن تااون لحظه نفهمیده بودم چون هیچ وقت برام هیچ چیزدیگه ای جزخودت مهم نبود..غمگین شدم که چقدردرمن همه چی کم بود..!اگه درست فکرکرده باشم که منظورمومیفهمی..اگه که نه واقعا معذرت میخوام
بگذریم ..
شمااگه اینجاننویسی وببندی قطعابلایی به سرم میاد..!ما حتی اگه بنویسی ومن نخونم این اتفاق نمافته..
قبلاهم گفتم اینکه گاهی اصراردارم ننویسم وتمومش کنم این بندنیمه جونو که به مویی بسته ست ..واسه اینه که فکرمی کنم اینجوری بهتره نه برای من که برای تواول..که اینکه دوپاره نمیشی..توخودت اعتراف کردی که عادته..عادت همونطورکه نشسته روزی میادکه دیگه پاشده ازوجودت رفته..
تواگه میتونی من نمیتونم..من حس حماقت بهم دست میده..گاهی خندم میگرفت حتی که من این وسط دارم چی میگم...آخه من میدونم !دارم میخونم حتی نمیتونستم خودموگول بزنم و خیال پردازی کنم..توحتی رویاهامو...رویاهای آیندموازم گرفتی..اره شایدمن دوست دارم دروغ بشنوم وندونم نمیدونم..
ااصلاخودم هم نمیدونم..تونمیدونی...منم نمیدونم..همیشه همینطوربوده..که اینطورشده روزگارمون..توندونستی ومنم نمیدونستم..
من هنوزهم احساس پرروبودن یا اشغالگری یا یه مهمون ناخونده رودارم که به زور اون بندوبه خودم گره زدم..درحالی که هیچ کس منودعوت نکرده بوده..اینکه حتی اعتراف کردی منو غمگین کرد..چون واقعااحساس کردم اضافی گره خوردم..
ببین من هیچ وقت منطقی نبودم..به خصوص درموردتوکه اینجور منطقو زیرپاله کردم ..امااینجوری نمیشه...میشه؟؟
من دیگه خیلی بیشترازقبل میشناسمت..همونطورتومنو درکنارهمه اعتمادی که ازبین رفت حقایقی هم به همون قیمت عیان شد..
میدونی همین الانشم صدات وحی میشه تو وجودم..
یه چیزی که هی تکرارمیشه..
گاهی گوشاموبادستام میگیرم
بعدبلندترمیشه..
بعدیه حسی باوزن "هرکسی دورماندازاصل خویش.."
بی اختیار کلافه وپریشون می کشدم به همه ممنوعه های فرض شده ام..
به خیالم برای رهایی ،همین نوشته ها محدوده قدغن اند..
فکرمیکنی برای من غیرازاینه..وقتی مینویسی انقدربرام عجیبه که چطورممکنه..این احساس منه..چطورممکنه این اززبون توبیاد..این نوشته های منه..!
گفتم که منم فقط یه تعریف دارم وغیرازاون برام آزاردهنده وزشته حتی..حتی وقتی میام یواشکی فرض کنم که میشه..چین روصورتم میفته که نه ه ه..چطورممکنه..اه ه..حتی اینکه میدونی من اصلاهیچ تعریفی ازمخالفت وناراحتی ازگذشتمون عجیبه ندارم..وقتی میبینم که دونفرکه تازه اینکه همدیگرووهردودوست دارند دعواشون میشه پیش هم یاازهم شاکی میشن که این اخلاقت این رفتارت آزارم میده الان تعجب میکنم!برام اصلامعنی نمیده که مگه میشه..؟! چرامن هیچی یادم نمیادکه ماباهم بوده باشیم ودعوامون شده باشه وبعدقهرکرده باشیم..
همه حرف اینکه من فقط یه جاآروم میگرفتم وماواداشتم..که نیست..یادته میگفتم دستای توست که فقط برام حس امنیت تعریف نشده ازدست رفته ای گذشتم روتداعی میکنه..
میدونم توخیلی حق داشتی..مثلااینکه تواگه اینکارومیکردی شاید هزارجوراتفاق برام میافتاداماخوب به خودت نگاه کن..توازمن همیشه قوی تربودی..توحتی دربدترین شرایط هم برای خودت شرایط بدتری ایجادنکردی...
راستش همین اواخر..تازه یه چیزهایی روفهمیدم..ازقضاتوجمعی یه نفری تلاش میکردکه توجهم روجلب کنه.میدونی قسمت مهم این بودکه این نفر خیلی ازنظرهمه خوب بود دروغ چرا شایدمن اگه درشرایط دیگه ای بودم داستان برای من هم خیلی فرق میکرداماچیزی که اون روزبرای اولین بارفهمیدم این بودکه تونستم بفهمم که شرایط خوب ومنفعت طلبانه یعنی چی..من هیچ وقت فرصت طلب نبودم..شرایطی که یک نفرو درهرشرایطی به یه نفره دیگه ارجحیت میده ..میدونی درست یااغلط احساس کردم همه اون سالها که پس زده میشدم این بودکه واقعا به چشمت نمیومدم..البته کاملا میدونم حق داشتی ..حتمالیاقتت خیلی بیشترازهمه من بود..میدونی احساس کردم فهمیدم که نه دل آدمها که شرایط وموقعیت های برترشون برای وسوسه پیشرفت آدموجذب میکنه برای داشتن وخواستن یه نفر..ومن تااون لحظه نفهمیده بودم چون هیچ وقت برام هیچ چیزدیگه ای جزخودت مهم نبود..غمگین شدم که چقدردرمن همه چی کم بود..!اگه درست فکرکرده باشم که منظورمومیفهمی..اگه که نه واقعا معذرت میخوام
بگذریم ..
شمااگه اینجاننویسی وببندی قطعابلایی به سرم میاد..!ما حتی اگه بنویسی ومن نخونم این اتفاق نمافته..
قبلاهم گفتم اینکه گاهی اصراردارم ننویسم وتمومش کنم این بندنیمه جونو که به مویی بسته ست ..واسه اینه که فکرمی کنم اینجوری بهتره نه برای من که برای تواول..که اینکه دوپاره نمیشی..توخودت اعتراف کردی که عادته..عادت همونطورکه نشسته روزی میادکه دیگه پاشده ازوجودت رفته..
تواگه میتونی من نمیتونم..من حس حماقت بهم دست میده..گاهی خندم میگرفت حتی که من این وسط دارم چی میگم...آخه من میدونم !دارم میخونم حتی نمیتونستم خودموگول بزنم و خیال پردازی کنم..توحتی رویاهامو...رویاهای آیندموازم گرفتی..اره شایدمن دوست دارم دروغ بشنوم وندونم نمیدونم..
ااصلاخودم هم نمیدونم..تونمیدونی...منم نمیدونم..همیشه همینطوربوده..که اینطورشده روزگارمون..توندونستی ومنم نمیدونستم..
من هنوزهم احساس پرروبودن یا اشغالگری یا یه مهمون ناخونده رودارم که به زور اون بندوبه خودم گره زدم..درحالی که هیچ کس منودعوت نکرده بوده..اینکه حتی اعتراف کردی منو غمگین کرد..چون واقعااحساس کردم اضافی گره خوردم..
ببین من هیچ وقت منطقی نبودم..به خصوص درموردتوکه اینجور منطقو زیرپاله کردم ..امااینجوری نمیشه...میشه؟؟
من دیگه خیلی بیشترازقبل میشناسمت..همونطورتومنو درکنارهمه اعتمادی که ازبین رفت حقایقی هم به همون قیمت عیان شد..
میدونی همین الانشم صدات وحی میشه تو وجودم..
یه چیزی که هی تکرارمیشه..
گاهی گوشاموبادستام میگیرم
بعدبلندترمیشه..
بعدیه حسی باوزن "هرکسی دورماندازاصل خویش.."
بی اختیار کلافه وپریشون می کشدم به همه ممنوعه های فرض شده ام..
به خیالم برای رهایی ،همین نوشته ها محدوده قدغن اند..
فکرمیکنی برای من غیرازاینه..وقتی مینویسی انقدربرام عجیبه که چطورممکنه..این احساس منه..چطورممکنه این اززبون توبیاد..این نوشته های منه..!
گفتم که منم فقط یه تعریف دارم وغیرازاون برام آزاردهنده وزشته حتی..حتی وقتی میام یواشکی فرض کنم که میشه..چین روصورتم میفته که نه ه ه..چطورممکنه..اه ه..حتی اینکه میدونی من اصلاهیچ تعریفی ازمخالفت وناراحتی ازگذشتمون عجیبه ندارم..وقتی میبینم که دونفرکه تازه اینکه همدیگرووهردودوست دارند دعواشون میشه پیش هم یاازهم شاکی میشن که این اخلاقت این رفتارت آزارم میده الان تعجب میکنم!برام اصلامعنی نمیده که مگه میشه..؟! چرامن هیچی یادم نمیادکه ماباهم بوده باشیم ودعوامون شده باشه وبعدقهرکرده باشیم..
همه حرف اینکه من فقط یه جاآروم میگرفتم وماواداشتم..که نیست..یادته میگفتم دستای توست که فقط برام حس امنیت تعریف نشده ازدست رفته ای گذشتم روتداعی میکنه..
واقعاراستش ازین بندخسته میشم..نه ازخودش..ازین بی سروسامونی..
انقدرمیدونم ازتو که بااینکه میخوام صادق باشم ودلم نخواست ونمیخواست معنای بی خبرگذاشتن ازخودم ، آزاردادنت باشه..
اماازاینراه که نیمه راهه هم میترسم..
میدونم نیازه که من نباشم تاجزهمه اون چیزهای دورباشم..
درموردتوهیچ وقت نمیشه نقشه های پنهانی باخودم بکشم!!من میدونم که هیچ جوری نمیشه برگشت..
فقط باخودت روراست نیستی..
نمیدونم.به هرحال یادلت روباورکن ویا..
چیزی به سی سالگی نمونده..باورکن من ازاین حال توناآروم ترم ..دلم نمیخواد ودردمیکشم که میبینم این روزهات این سالهات اینطورمیگذره..توروخدااون سیگارلعنتی روحداقل کمتربکش..میدونم بهم نمیادکه من نصیحت کنم!..این همیشه کارتوبوده..امابایدپاشی..یه راهی هست حتما..
ببین من هرچقدرغیرمنطقی باشم بایدبگم اینومن نمیفهمم که اینجوری ادامه بدی وبازهم بیای بنویسی که نتونستی..
میگی نمیشه بهم فکرکرد..خوب من هم دارم همین راهومیرم....مهم نیست اصلا کدوم راهه اماقول بده که آخرش بگی این روزهارودوست دارم..هنوزهم میتونم دعاکنم اگه حتی برات هیچ کی نباشم..
انقدرمیدونم ازتو که بااینکه میخوام صادق باشم ودلم نخواست ونمیخواست معنای بی خبرگذاشتن ازخودم ، آزاردادنت باشه..
اماازاینراه که نیمه راهه هم میترسم..
میدونم نیازه که من نباشم تاجزهمه اون چیزهای دورباشم..
درموردتوهیچ وقت نمیشه نقشه های پنهانی باخودم بکشم!!من میدونم که هیچ جوری نمیشه برگشت..
فقط باخودت روراست نیستی..
نمیدونم.به هرحال یادلت روباورکن ویا..
چیزی به سی سالگی نمونده..باورکن من ازاین حال توناآروم ترم ..دلم نمیخواد ودردمیکشم که میبینم این روزهات این سالهات اینطورمیگذره..توروخدااون سیگارلعنتی روحداقل کمتربکش..میدونم بهم نمیادکه من نصیحت کنم!..این همیشه کارتوبوده..امابایدپاشی..یه راهی هست حتما..
ببین من هرچقدرغیرمنطقی باشم بایدبگم اینومن نمیفهمم که اینجوری ادامه بدی وبازهم بیای بنویسی که نتونستی..
میگی نمیشه بهم فکرکرد..خوب من هم دارم همین راهومیرم....مهم نیست اصلا کدوم راهه اماقول بده که آخرش بگی این روزهارودوست دارم..هنوزهم میتونم دعاکنم اگه حتی برات هیچ کی نباشم..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر