۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

خدانکنه..خدای من..چطوردلت میاد..اصلانمیخوام راجع بهش حرف بزنم یا تصورکنم یا هرچی..حتی یه لحظه
خیلی بی رحمی که حالا باعث شدی اینجوری هم هرلحظه زجربکشم.. هرلحظه ته دلم خالی شه ازفکروخیال های اینجوری..
توروخدااینوبیاربیرون ازذهنت..این دنیای لعنتی دست ازسرماورداره..
اگه خدادعاهامو هنوزبشنوه من همیشه دارم واسه سلامتی شما و خانواده دعامیکنم قبل ازخودم و خانواده ام..
ولی خودمنم یه حس اینجوری داشتم ..این که مثلا من تو سی و خورده ای سال میمیرم..ترجیحا نیمه اول دهه سی..
حالاخودم هنوزنمیدونم چه مدلی میمریم..
اماتا ابد هم نمیخوام بیام اونجوری ببینمت..!
همیشه ازاین چیزها خودم هم ترسیدم و داستان های واقعی اینطوری که شنیدم به خودم لرزیدم..
من ازدنیا میترسم..ازاینکه اینجوری بازی میکرده باآدمها..
من ازاصرارمیترسم..ازاینکه دنیابعدش بگه من قوی ترم..
حق نداری مواظب خودت نباشی!


خوب رواقعانباید وقتتوبزاری واسه حرف های بیخود من..من معمولا تنهایی حرف بزنم برات انقدرها نمیشه هروقت میخوام جواب بدم یه جوری اینهمه میشد..پررومیشم ترجیح میدم نخونده باشیشون..اتفاقی نمیفته وخودم مهم هاشو که میخوام توبدونی بازهم مینویسم
اونهایی که باورش میکنی  هرزمان چه گذشته باشه..چه حال وچه آینده..
این که دوباره اونهارو برگردوندوم به پست هام نه واسه اینکه ارزش خوندن دارن.
واسه اینکه نمیخوام به هیچ دست بزنم و منکرهیچی ازگذشته شم..


نمیدونم میخوام یه چی برسیم..مثل اینکه بگی ازغذاخوردن به چی میرسی..یاازنفس کشیدن؟؟!
حالاهمه بیان بگن..همه منطق و عاقلهای دنیابیان بگن یعنی که چی اینجوری..؟!من هیچ جوابی ندارم
 





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر