۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه


خیلی این روزها خستم..خیلی این روزها که نه خیلی ماه هاست..
که نه سالهاست..
دردم میگیره وقتی میگی من واسه لذتش دست به اون غلطها زدم!چه لذتی..چه اطمینان خاطری !؟..

تو اگه همه اون صددرصد که نه هردرصدی ازگناه منو تو اون سال دیدی ..هزار برابر اون رو ندیدی که چطور گذشت و جلوی چشم خیلی ها گذشت..آره ذات منه!همین ذاتو همین روزهاکه تونیستی خیلیها سرش قسم میخورند و ازم گاهی میخوان که برای خواسته هاشون واسشون دعاکنم..همین ذات رو هستن هنوزکسایی که به خاطرایمانی که به خوبی های ناچیزم دارند واسه سرنوشتم گریه میکنند!

نگفتم اصلا اینهاروکه ادعایی کنم..نه اونها نمیدونن که من چقدرناپاکم..چقدر کارم ازحدگذشته..امامن واسه بنده خدابودنم دارم الان میسوزم که نمیتونی قبول کنی که انسان میتونه گناهکارترین باشه و بازهم برگرده ازراهش..

دردم میگیره وقتی میگی من شرمسار نیستم..آخه مومن خدا شمامگه جای منی که بدونی من چی میکشم..اگه مقابل تو گاهی شاکیم یا به نظرت میاد قبول نمیکنم دلیلی نیست که من تو زندگی و بدبختی خودم دارم چی میکشم ..روزهامو زندگیم چظورپیش میره ..چقدررنج میکشم یا هرچی...

من حرف نمیزنم که توجیه کنم اینو چندبارگفتم...پس الان که میدونی من اینهمه بیشتربرات مینوشتم چقدرپس حرافم..!من هیچ وقت توجیه نکردم من فقط راه های لغزش و چاه های کثیف شدنمو پیداکردم نه اینکه بگم تقضیراینهاست پس یافتم و دیگه تقصیرمن نیست نه من پیداکردم دراونهاروبستم!من حرف نزدم که توروگمراه کنم که که گناه من نلچیطبه شماربیاد..من کی خیالمو راحت کردم..خدای من..خواهش میکنم ازت ..چه لذتی..چه ارتباطی..؟!اصلامن همینم .تواما اینهمه مربوط شدی به همه..کی الان مربوطه  به زندگی من؟انخیرخودشمایی که فقط هستی وفقط هم به خودت ربط  داره هرحالی که من دارم وندارم..من به هیچ کی نمیتونم مربوط بشم..تویه راه بگو..تویه راه مونده بگو که بشه من خودموبه کسی مربوط کنم..خدایااین چه بدبختیه..
ازدیشب تاالان انگاریه هفته واسم گذشته.

خداروخوش نمیاد..درسته من هزاروهزار و هزارغلط کردم..ولی توخودت میدونی من چقدربدبختم..چقدر من همه این سالها یادنگرفتم زندگی عادی کنم..تو میدونی روزگارمنو..ادای زندگی رو درمیارم ..ادای مستقل بودنو ادای چهارتارفتارشبیه به دخترهای امروزی رودرمیارم اما تومیدونی منو چقدزمنزوی و و ازاول تاآخر مظابق میل خودت بارآوردی..

اینهاروقبلا گفتم حتما..هرچقدرفکرکنی من شبیه همه شدم..شبیه ذات همه دخترهای هرزه ام..هنوزشبیه هیچ کدوم اینها نیستم!

بخوای باورکنی یانه..بخوای ببینی یانه..نمیدونم..
اما تومیدونی وچقدرهمیشه به تو تکیه کردم همیشه وهمیشه.پس بایدبدونی چقدرالان دارم همه سعیمو میکنم که ازهمه لحاظ ازهمه جوانب بعد اون همه سختی و مشکلات رو پای خودم بایستموولظفادرکم کن..دیگه مثل قدیمها سرم پرباد و امیدواری نیست که بتونه هرحرفی و هر چیزی و هرسختی ای رو تحمل کنه ..پس اگه پناه نمیشی وقت نگرانمی خواهش میکنم زخم نزن به دردو بدبختیم..

حق داری اعتمادنکنی و بخوای دوربایستی..حق داری..به خدامن حتی روم نمیشه فکرکنم به غیرازین ..اما وقتی میبینم این بندانقدرانقدردورگلومو میپیچونه خوب خودخواهی انسانیم شاید ...
حق داری ..اما اگه نگرانمی فقط حق داری که ازهمون دورنگرانم باشی..و بهم تهمت نزنی..چون این منو شدیدا ازتو دورمیکنه ودلم نمیخواد تو باورم نداشته باشی..چون من به  مهرتاییدتوبه هرحالتی احتیاج دارم..

آره نمیشه زمانو به عقب برد..اما زمان همیشه داره به جلو میره و فرصت من تاابد خیلی بیشترازاون یه ساله برای اثبات اینکه ذاتم..!

تو که تنها نموندی..این منم که باهمه سرنوشت تلخم تنهاموندم..تو تو اعتراف هم حتی اعتراف نمیکنی!

من هیچ وقت به آدمها به عنوان وسیله تفریحی نگاه نکردم و نمیدونم تو هم حتما داری تصورمیکنی که داری به آدمها اینجور نگاه میکنی..

من سرمو انداختم پایین..اگه جسارتی میکنم شاید فقط به این خاطره که به عزت نفسم احتیاج دارم..

نمیدونم خیلی خسته ام..اداهم دیگه بلدنیستم..همینم..هرچندکه میدونم به نفعم نیست..نمیدونم هرچی که اذیتت میکنه وهنوزازمن میبینی که ناراحتت میکنه بگو..چیزی که درتعریفت ازمن دوره..

باید این ژست خود مستقل پنداری و ابهام آور و شک برانداز و ازرو چهره م بردارم!

من نمیدونم..

اصلا فکر میکنم یعنی فرض محال میگیریم نهایت تو قراره تاابد نگرانم باشی..منم همینو میخوام که خیالم تاابد راحت باشه که همون گوشه های دلت هنوزمیتونم ازت کمک بخوام اگه لازم باشه..

چون نمیتونم..دروغ چرا..همین الان مینویسم و اعتراف میکنمو که بعدا توهم برنداره تم..

نه پشیمون شدم اعتراف کنم!هینجوری خوبه ..تااینجابسه

من هرکاری بخوام بکنم بهت میگم..هرکاری که تعریف تازه ای داره..



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر