۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

نمیدونم چقدرحق دارم که بگم وقدراین واقعیتی که توذهنم مدام تکرارمیشه جایی داره که گفته بشه..
اماحالاکه هنوزهم دارم میخونمت..فکرمیکنم بازهم میشه ازین حرفهازد...هنوزشایدفرصت هست..
راستش ابنکه گاهی انقدرمطمعنم که راهی که داری میری همیشه قراربودبری..راهی که توش هستی همیشه بوده وقراربوده همین باشه وتومیری چون  همیشه رفته بودی....امااین بین من باخودم فکرمیکنم چراانقدرپس گله داری..چراادعامیکنی اینهمه که نمیتونی چراتوبامن بدکردی وخاطره هادست از سرلحظه هات برنمیدارند..بعدیادم میادکه توداری سوگواری میکنی واسه مرگ رویاهای بربادرفته اشتباهی که دیرزمانی باورمحض روزگارت شده بود و این دلیل همه غم ودرداین روزهای توست..بعدمیدونم که تو لحظه ای درنگ نمیکنی وتوی این راه نمی ایستی.فقط نمیدونم من چراهنوز نگرانتم..چراهنوزغصه میخورم..که راه ازاول هم پیدا وهمراه ازابتداهم هیچ وقت قرارنبودمن باشم..بعدمیدونم که توخودت هم همین الان هم مقصدرومیدونی  و میببنی..بعدمیدونم که توفقط سعی داری این عادتواززندگیت کمرنگ کنی همه  این  دوسال. بدون توجه به اینکه برای من چه پیش میاد..پس همین زوزهاست که تموم بشه..بعدمن میدونم که همه  دردتواینه که چرامن اومدم وبودم..چرااومدم وموندم  وقتی که قرارنبودراه  این باشه ..بعد میدونم که توناراحت ااینی که چرامن هنوزهستم باهمه رضایتی که ازامروزت داری بابودن درگذشته همه چی روخراب کردم..ناراحتی که چرامن اشتباهی خودم رواشتباها گره زدم به امروزی که خیلی میتونست برات شیرین و خاطره خوب برای فردات باشه..بعدفکرکردم توحسرت گذشته رونمیخوری که اینطورشد شاید..توحسرت این رو میخوری که چرااصلابود که نتونی باسرنوشت خاطره هات چکارکنی که ندونی جواب همه اون لحظه های چشم انتظاروچی بدی..
توهمین راه رومیخواستی بی هیچ چشم انتظاری از خاطرات دوربه دستای سرنوشت سازتو..بی هیچ تمنایی ازنگاه کوچه هایی که شاهدگرمای دست های بین مابودند..
تونمیخواستی جواب امیدواری هیچ خاطره ای روبدی و بعددیدی که نشد..
وقت پاییز، یادبهارکردی..زمستان یادتابستان..
توهمیشه نیمه شمال بودی ومن نیمه جنوب...
دورخودمان همیشه چرخیدیم وچرخیدیم ..
تنهاچرخیدیم..
معذرت میخوام که میتونست خیلی این روزهابرات خوب باشن انقدرکه دوستشون داشتی..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر