من سردم است.
دلم برای تو تنگ شده است.
درد دارد نبودنت.
میکُشد نبودنت.
اما همهی درد من از آن نیست. من خودم را گم کردهام. هنوز نمیدانم با زندگی چند چندم.هنوز تصویر روشنی از رابطهام با خدا ندارم.هنوز دلم به جایی، به کسی، به اعتقادی قرص نیست! هنوز نجاتدهندهای، مایهی تسکینی برای خودم نمیشناسم. هنوز خودم را بلد نیستم.
من سردم است. و تو را دوست دارم. خودم را بلد نیستم، اما دوست داشتن تو را بلدم. در هر حالتی که باشم تو را دوست دارم. و این حتی، حالم را خوب نمیکند.کاشکی صرف دوست داشتن معجزه میکرد. کاشکی بودن کسی که دوستش داری، کاشکی حضور او لازم نبود. کاشکی صرف این همه دوست داشتن معجزه میکرد...!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر