۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

اینوهمین الان که خوندم مینویسم که بدونم..
کی ؟
من یاتو؟
توقراره مریض بشی یامن
من قراره ازهوش برم یاتو..
بدتاریخ کجاست؟
بدتاریخ کجامعناپیدامیکنه؟
تورویا
توی این فاصله؟
توی این رابطه تعریف نشده ای هردومیخواییم یه جوری این بندروپاره کنیم؟
توی زندگی توکنارکسی دیگه؟ کنارلب راین؟
یاتوی تنهایی وبی کسی مثل اینکه غیرقابل باور من که12 ساعت هم دووم نمیارم وبرمیگردم بچسبم به خونوادم چون هیچ جاوهیچ کیو نداشتن توتهران خیلی حقیقیقه
توی گاه وبی گاه خواستنه من واسه که اینباردیگه  واقعا نمیام که ازتوبدونم که احساس کنم چقدرمسخره خودم رووصله کردم به روابط دونفره غیره ات..
توی اینکه مردم به من هم مدام میگن ..توی سوالاتی مثل  چته؟ تو چشات چیه؟چرابازاینجوری؟
چراحالت خوب نیست؟
معناپیدامیکنه؟
بدتاریخ کجااتفاق میفته؟ اینکه همیشه اون دورمی ایستی؟ نگاه میکنی که چقدرازدوریت عذاب میبینم  ونمیتونم تحمل کنم پس زدن این دلبستگی ووابستگی..توهمون روزهاکه دارم ازباورکردنت من هم دورمیشم ..نه اینکه میومدی میگفتی بیابرای همیشه باهم هم هستیم..فقط میومدی همین رومیگفتی باورکردنی هاروباورکردم..
اصلا مگه بدتاریخ میتونه معناپیداکنه وقتی به باراتفاق افتاده ومن توروازدست دادم..
نه توبیابرام اینو تعریف کن..بدتاریخ رو نه..خودت روکه هنوزفکرمیکنی من بازهم میتونم بدمیکنم؟
خودت رواراونجایی که ایستادی توزندگیت و من کجای زندگی توام که سرتاریخ داستانی که مانیست بدبیارم..
اصلاازاونجایی که تو هستی چی میشه دید؟ چی میشه حدس زد؟ چی ازمن میدونی که چه طور میگذره به روزهاوحال من...
من همیشه تودوریت بیشتردوستت داشتم.بیشترنگران امانت تو بودم..بیشترحواسم به خودم بود..چون هیچ وقت هیچ انتظاری نبود..هیچ دلشکستنی نبود..چون وقتی بودی مسولیت من باخودت بود..!امانبودی مسعولیت خودم بامن..
ازهیچ چی دنیااطمینان نداشته باشم اینوقول میدم ..دارم قول میدم ..واین قول اصلا نبایدازجایگاه من درمقابل شماباشه..
که من اینطوراصلا دوست ندارم..نبایدیعنی اینطورمیشد! متاسفام..
اما اون روزنیست..هیچوقت نیست..اینکه اصلاقول حساب کنم معنیش این نیست که احتمالش هست حتی، امادرعین حال من قول میدم که پیش نیاد..نه حتی اصلا این هم نیست..! اصلااحتمالش هم نیست که نیازباشه من تاکیدکنم روش..
من اصلامواظب خودم نیستم..یعنی نیازنیست..من نمیتونم که اون حقایقی که ازمن میدونی وخوندی دوباره ای داشته باشه...
این برام انقدرواضحه که حتی شک هم نمیکنم که ته دلم شاید...
فکرمیکنم دیگه بسه برای اعتراف که حتی فکرمیکنم بیشترتاکیدکردن ازقاطعیت قولم میکاهه..
امااینکه تاریخ چطورپیش میره یابد...
فقط برای من یک حالت داره ...
که اونهم اگه روزی پیش اومد که احتمالا وقتی هست که تو برای خودت خوب تاریختوانتخاب کردی و..وقتی که احساس کردی میتونی که دیگه نگران من نباشی..میتونی که برات مهم نباشم هراتفاقی که برام بیفته..میتونی خودت کناردیگری باشی درحالی که مهم نباشه که من هم کناردیگری باشم..که اصلااینونمیتونم خودم تحمل کنم..من ازهمون بهمن دوسال پیش بعدازهزاراتفاق کثیف تر ...ازاون لحظه ای که دونستم هنوزانقدرمهم ام که چه بلایی به سرم میاد..همین که فکرکردم تویه ثانیه..فقط یه ثانیه اضافه بعدازین که قراره بهم فکرکنی..واینکه میدونستم قراره نفرینم کنی..یه ثانیه نزاشتم دست اون بی لیاقت بهم بخوره تاروزآخر..مثل همین دست دادن ساده که من به دست دادن هم حساسم..من ازخودت بدترحساسم سرخیلی چیزهای کوچیکترازاین که برای تو فقط میخواستم صرف شده باشه..
چون من مال تورووقتی حتی اگه قرار باشه زیرپالهش کنی وحتی هربلایی سرش بیاری نمیخواستم به هیچ چیه دنیابدم.من حتی نمیخواستم اونی که توداری لعنتش میکنی هنوزهم جوردیگه ای آزاردهنده باشه...
حالااصلانمیخواستم اینهاروبگم..گذشته خیلی دردناکه..
خیلی ازحدتحمل من گذشتم دردناکه..اماآینده ازاون بدتره..آینده ای که خودمون دوباره میدیمش به یه گذشته دردناک تر..
بایه سری قوانین ومحدودیت های انسانی..
شمانمیتونی توآینده بگی بدتاریخ روبازمن پیش آوردم..چون هیچ حالتی نه خوداون ویاشبیه به اون تاریخ افتضاح دیگه برای این رابطه تکرارنمیشه..
من اگه لازم باشه هراتفاقی که پیش بیادمیام ومیگم..
من دیگه چی دارم که ازتومخفی کنم..گاهی میگم استغفرالله درحدخدا که نه امااینجورازگناهان من باخبری..
بعدمن برای توچه نقش تازه ای میتونم بازی کنم..
چیرودروغ بگم..
هرچی هستم هستم..واین منم این روزها حتی کاملااونجوری نباشه که ازمن میخوای...
منه چون احتیاج به استقلال داره درنبودت تااین حد برای زندگی عادی..
زندگیم جوری پیش میره که نه دروغ میخواد نه پنهان کردن..
واینکه فکرمیکنم کاملامعلومم وهزارباربیشتراعتمادکردنیم..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر