۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

 تعریفی که ازدرونی شدن  شما ازش گفتی من مطمعنم یه جایی قبلابهش معترف شدم..نمیدونم حتمایه جایی ازاینجاهایی که گوشه وکنارزندگیم حقیقی یامجازی پیدامیکنم مینویسم نوشتم..یعنی اصلااین رو که گفتی من خیلی وقت پیش ها باتمام وجودحس کردم هرموقع که به خصوص تشویق میشدم یاخودم مثلامیخواستم منطقی تصمیم به ترک این رابطه بگیرم وبعد که خواستم سرموبرگردونم بایه دیواربلندمحکم درست جلوی صورتم روبرومیشدم که خیلی تعریف نشده ومبهم بود..میگفتم آخه من نمیتونم..حالانمیدونم دقیقاازکی اینطورشد..ولی میدونم وقتی کم میاوردم ازهمه حساب های منطقیم میخواستم تورومثل یک برادرتعریف کنم..نمیدونم پدر..نمیدونم یه تعریفی که هیچ جا جانمیشد!..چون آمیخته بودبااحساساتی فرارتدازحتی اینها..یه حس همخون..یه حسی که نمیتونی بگی تموم وبعدرهاکنی وادامه بدی به زندگی..یه حس به تمام معناتعریف نشده...وگنگ بودنش همینجابودکه توتمام رابطه های تعریف شده تومستقلی...یعنی مستقل میشی..یعنی یک انسانی که یه زمانی باهمه وابستگیت به پدرومادرت وهمینطورفرزندت به تو اجازه جداشدن ازتوروداره..واحساس نمیکنه که داره نامردی میکنه یاداره خیانت میکنه یاحداقل داره بدمیکنه که روزی رفت پی زندگی ومثلاتونست علاوه برپدرومادرش  دیگری رودوست داشته باشه !
همینماست که میگم که اگه قراره کسی روی خوشبختی رونبینه منم...چون من اصلابرام تعریف نشده..من نمیتونم..اماتوتونستی..توتونستی تورابطه ای بمونی حتی نصفه ونیمه..!نمیگم نمیتونم که یعنی نمیخوام..هرچقدرهم الان بخوام میتونه فقط سعی باشه که دوباره سرخونه اولم!من نمیتونم چون  اصلا انگارمن مال خودم نیستم...همون که گفتم من یه نفرنیستم..بایدهمراه رضایت یه نفری رودراعمال ورفتارم ودروجودم جلب کنم ..که حس امانت دارم خودموبرای خودم..اصلا جسما نه تماما..تمامنی که دقیقا همیشه باهاش جنگیدم که انقدرمطلق برای تونباشه...آره من همیشه جنگیدم..بادرون خودم وبخش بزرگی ازوجودم که ازش میترسیداتفاق بیفته که اتفاق افتاد..همیشه خواستم که برخلاف اونچه که باهاش واقعااروم میگرفتم بجنگم.این که اینی بشم که بالاخره شدم وهستم..نمیدونم چطوربگم که مفصل نشه ودرعین حال گویاباشه ..راستش چیزی دربرون من متظاهرانه میخواست  اون دخترفمنیست ومستقل وتوانایی نشون بده که نبودم ونمیتونستم باشم واومدن تو اون هم بااونهمه ویرون ساختن من که منوازینکه دلم میخواست معشوق باشم به عاشق برمیگردوند ..منوداشت به خودم برمیگردوند که من ازش میترسیدم یاانگارهیچ وقت تحسینش نمیکردم..فکرمیکنم همیشه به صورت دوره ای درتکاپوی خفه کردنش بودم ولی انقدرقوی بود..نفوذ ورخنه تو دروجودم که خیلی زوداون سرکوب شد همه اون سالها تاهشت نه ماه یا اصلاسال آخر  باتمام وجودهمون بودم که هم خودم عمیقا وغریزا دوست داشتم باشم وهم اگه اشتباه نکنم توترجیح میدادی من همون جوردختری بشم..امافکرمیکنم شایدهم کلا شدم یه موجوددوگانه..!دوگانه فقط نه چندگانه که اون هم نه کاملابه خاطرتوکه همیشه وجودداشته.. حالا نمیخوام خیلی این داستانو جدی یاپررنگ درنظربگیرم ومثلابهونه حسابش کنم..امااینومیدونم که همیشه یه ترمز اضطراری هم  درست در مقابل سرعت وتوانایی تودرمسخ کردن من کنارگذاشته بودم..انقدرکه بپرم پایین...!
شایدکه حتی خودکشی ازآب دراومد..
واقعیت اینه که من بااینکه میتونم خیلی بدوخیلی هم کثیف شم..اماشدیداهم نمیتونم باشم!..این یه متناقضه بی معنیه..خودم میدونم..اماخودم هم میدونم یعنی چی..من خیلی ازکارهای دخترهای دیگه روبلدنیستم انجام بدم..امامتاسفانه به نظرمیاد حاضرم خیلی کارهایی که بلدنیستم ونمیتونم روانجام بدم!نمیدونم چراانقدرمقطعی بامعصومیت خودم میجنگم..چیزی دردرونم که خیلی کارهاازش برنمی اومد..مازوخیست بودنم به خودم و روحم واصولم حمله میبره..
وبخشی ازمن خودتو بود..دردرونم..همون کاری که توبعدهاانجام دادی..امامن نه ازسرانتقام که ازسربی چارگی بود..
حالااصلاصحبت اینهای من نبود..صحبت اینجاست..اونی که قراره بدبخت بشه منم..هرچندکه این روندیه که من پیش اوردم وبه قول خودت من بایدبدختی بکشم چون خودم باعثشم.
امابعدازاین میخوام راجع به این بگم که خیلی چیزها دست توبود وهست..بعضی وقتافکرمیکنم کاش خیلی زودتراین ها منوازخودت جداکرده بودی هرچقدرکه اصرارمیکردم که بمونیم هراتفاقی که اصلا میافتادبرام کاش یک بار برای همیشه اونجاکه هنوزنمیدونستیم بندی هست تموم میشد..حالاکه حتی فکرمیکنم این بندجوربی معنای غیرقابل باوری درمقابل همه چی ضدپاره شدنه..که انگارحتی درد وغمو کینه وظلم  وحتی اونومحکمتر میکنه!..که درمقابل هربهونه دنیایی ایستاده وحتی فاصله و زمان ومکان وابعادوقوانین جهان رو به سخره گرفته !

میدونی توبرای من تااونجابه من بندی که نگران وجودتم که آروم باشه وخوشحال ازروزگار..واگه خودم باشم به خاطربلایی که به وجوداوردم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم که انتظاری ازمحدوده تصوردنیایی ازروابطت براخودم ایجادکنم..
هرچندکه مطمعنم تااینجایی که پیش اومده اگه روزی تونخوای ازمن بدونی ومن برات هیچ اهمیتی نداشته باشم من مدتی حداقل مدتی مجنون به بیابون میشم به قولی..ولی حتمابعدمدتی دیگه بهترخواهم شد..هیچ تصوری ازاون روز ندارم وحتی فکرمیکنم تازمانی که من زنده ام این اتفاق نمیفته انقدرکه برام غیرقابل باوره!
آخه من فعلا دارم نفس میکشم ازهمین تعریف رابطه ..
امامیدونم اینطوری هم دووم نمیارم!یعنی این رومطمعنم !
این که تواقرارمیکنی به اینکه هنوزفکرمیکنی تعصبی روی من وجودداره..من فکرکنم همون قدر (میگم همون قدر چون فکرنمیکنم بیشترازاین قدرتووجودداشته باشه، نگفتم ده برابر یابیشتر) روی خودمه تو حساسیت داره..من اصلاهمینوبلدم..من همینوبلدم که تواصلا همون تعاریفت رو که اصلا میگفتی شایسته انسان نیست...ومن میدونم چیه .(.فکرکنم یه باری یه جوری ازش سربسته گفتی ومن فکرمیکنم که فهمیدم هموناست) رواصلا میمیرم براش تا همون باشم...!امامن هم توخودم میکشم چون فکرمیکنم خیلی ....اصلانمیدونم خیلی چی میشه گفت هرچقدرسازمان حمایت ازحقوق زنان بیانیه بده!!اماخوبه!..خیلی خوب ومیدونم اونجوری آرومم..اماواقعیت اینکه متاسفانه من هیچ وقت به تواعتمادنداشتم تاقبل ترها..!اصلاالان ربطی هم به زن ومرد نداره ها..یادته یکبار میگفتم تواصلابرای من پسرنیستی بعدشما ناراحت شده بودی ومیگفتی یعنی چی!..خوب نمیتونستم خوب منظورموبگم..هنوزم نمیتونم خیلی خوب بگم ! امااون درونی شدن انگار درمن مقدمه همونا بود که تواون وقتاحواست نبود و مسخره مم حتی میکردی..
راستش جوری درخودم رفته بودی من حتی جنسیت روهم نمیدیدم!..من این روبعدهافهمیدم..
حالااینکه میگی هنوزبه وضوح احساس میکنی حضورحس تملک رو..میخوای بااین حس چکارکنی؟! این بندنیست به نظرت ؟ این همونی نیست که من باتمام وجوددورخودم احساس میکنم وازش گفتم وتوگفتی من کی باتواینکاروکردم وتوآزادی!
من خوب یادم میادکه بهم گفتی توحتی تکون مژه های منوواسه نگاه به اطرافی که تودوست نداری نمیخواستی....
چکارمیتونیم کنیم..نمیگم اصلا نگاه که من مدتهاست حتی ازاون روزی که ازتوروبرگردوندم نگاموازهمه غیرتوبرگردوندم همیشه چشام مضطرب به همه اطراف بی هدف وسراسیمه میچرخه ناامیدانه هنوزمیخواداون لحظه هایی روپیداکنه که سراپاچشم می ایستادم روبروتو..!میگم  اما که من واقعن اینکه بایدخودموشکنجه بدم که بتونم حتی حرف زدن عادی با یه آدم دیگه رو تحمل کنم ..نمیگم نمیشه..حتمامیشه شدنیه چون شده..امارنج میکشم وهمین الان به خدا به هین ثانیه چشمام ازتصوراین رنج پرآب شد..!
یه چیزی اینکه من ازیه روزی به بعدهمش بیدارم..همه چی یادمه..همه حواسم هوشیاره..من قبلااینجوری نبودم..اماالان شدیداهمه حسگرهای عاطفی و منطقیم فعاله وازون روززندگی خیلی سخت شده ..الان خیلی چیزهارومیدونم همیشه حواسم هست ومغزم نمیتونه ازپس همه چی بربیادوهمش خسته م بس که همه چی رومیبینم.. نمیتونم شایدتقصیرتوست تویی که همش فکرمیکنی!من ازآینده خیلی میترسم..همه امیدم اینه که عمرم کوتاهه یه چیزی دروجودم میگه اینجوریه واسه همین سردنیاهمش نق نمیزنم وبچه خوبیم وصبورم!
چی داشتم میگفتم اینکه مامیخواییم بااین نسبت چکارکنیم..میخوای چجوری تعریفش کنی..توهمین الان هم تعریفت بامن فرق میکنه..من الان همینم..وروحاوجسماوکلاخودم دربندم..اداشومیام که خیلی مستقل وتنهام..یاحداقل من هم مثل تودارم سعی میکنم..نمیدونم چی ازمن میبینی که هنوزنمیپسندی..بعیدمیدونم برخلاف تصورت بازهم رفتاری کرده باشم.نه به خاطرتوحتی..خودم ...
اماتوخیلی پیچیده ای..من هنوزهم فکرمیکنم که توهمیشه قراربود طبق برنامه ات پیش بری و قطعا روزی همونطورکه من هیچ وقت جایی نداشتم وقرارنبودباشم ادامه پیدامیکنه..
گاهی حتی فکرمیکنم شما ازاین گله مندنیستی که چرامن اون بلاروبه وجوداوردم چون قرارنبودکه باشم!شماازین غمگینی که چرااصلا اومدم چراموندم وبودم که توامروز نتونی خاطره ای که ارزش موندگاری داره پایداربمونه..فکرمیکنم ازاین غمگینی که چرانمیشه دوباره روی دل نوشت..یاچرااصلاتویی که قرار نبودباشی اینهمه اشتباهی مونده بودی..من خیلی متاسفم وعمیقا غمگینم..اماهیچی ندارم بگم.فکرمیکنم گاهی که نه یعنی همیشه مطمعن بودم که هیچ وقت نیستم وتوالان که نه مدتهاست داری سوگواری میکنی تابالاخره روزی به پایان برسه برای همیشه..من هم فقط نشستم دارم نگاه میکنم که اون روز دیرتربرسه ..همیشه هروقت که میای ومینویسی ازین بندبه نظرم میادکه خیلی ساده بالاخره روزی قاطعانه وجدی تمومش میکنی ومیری پی زندگی واقعی وخوشبختی ایشالله..
بعدهم لابدمن دست به شکنجه خودم میزنم ویه تصمیم احمقانه دیگه میگیرم یااینکه نه انقدرعاقل میمونم تایه روزخیلی زودمیمیرم!..واین میشه مثل همه اتفاق های این روزگار..
بقیه ش انقدرمعلوم و معمولیه که لازم نیست بگم..
ازنظرمن شماالان هم رفتی دنبال زندگیت..واینها فقط باقی مونده احساساتی ازگذشته ست که نگرانش نبایدباشی.میگذره...وتعهدی که هنوزمن در خودم اینجوری معناش میکنم نه به خاطرتوبه خاطرخودم دروجودمه..خودمی که نمیدونم توست یامن..میدونی اصلااین طرزرفتارمن که یخشیش ازذات خودمه وبخشیش هم تو درمن به بارآوردی..کلااین سیستم خیلی آسیب پذیریه ومن همیشه بایددوری کنم ازآدمها..چون مدل دیگه ای بلدنیستم من همونو بلدم که کنارتوفقط امان داشتم..
کنارتوبودکه نمیفهمیدم اونوقتهاامابرات مهم بودنم  مهمترازنسبت بود..امابدبختانه نمیدونستم مهم ام..حالا اما میدونم زندگی خیلی واقعیه..وباهمه نسبت های زمینیش تعریف میشه..حتی یه روز..میدونی اینهمه متفاوت بودن آدمو بایه عالمه چالش روبرومیکنه..بایه عالمه سواله بی جواب درذهن که کلافه میکنه..زندگیت همیشه مبهم وگنگه..چون هنوزتوآسموناست وباتعاریف دنیای مامدام درتناقضه..چون جوابی شبیه به این هیچ جاپیدانکردیم..همیشه درتب وتاب ظلم به همیم..همیشه به هم مدیونیم..مجبوریم که پیداکنیم..من برای خودم ..توبرای خودت..که شایدوای برما..
-اینوبگم که تودراعترافت هم اعتراف نمیکنی!! اگه اعترافی بود..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر