پر میزند بر بامم سیاه ِ کلاغ و شب
به ویرانه ها میماندخانه بی چراغ و تب
میسوزدم میکوبد به در دست ِ سرد ِ بادجز رفتنت
تصویری نمی آورم بیاد
همیشه ترس جاهای خالی روداشتم ازبچگی..دوست نداشتم یکی بره وجاش خالی بمونه زودبه مهمونامون اونایی که چندشب وروزخونمون میموندن عادت میکردم دلم میخواست بازهم بمونن وپشت سرشون وقتی خیلی کوچیک بودم گریه میکردم بزرگترکه شدم یواشکی وقتی برمیگشتم تواتاق دلم میگرفت وگریه میکردبزرگترترکه شدم دیگه توسررسیدی جایی که اولین دفترخاطراتم حساب میشدمینوشتم حالافقط این نبود فقط جای خالی مسافرهانبودکه ناراحتم میکردجای خالی هرچیزی که دیگه شبیه قبل نبودهرنقشی که دیگه جاش خالی میشدهرکسی که مثلاازخونه باباش شوهرمیکردمیرفت واتاقش خالی میشدهم ناراحتم میکردحتی..هرکسی که دانشگاه شهردوری قبول میشدودیگه نبودحالاحتی شایدسالی یه بارهم نمیشدببینیمش اماهمین که میدونستم دیگه خالی شده اونجا..یاحتی وقتی یه چیزی خراب میشدودورانداخته میشدیه چیزی که یه عمری ازجون ودل خدمت کرده بودبه آدمیزادسال های سال..یااصلادورانداخته نمیشدهمین که دیگه کارنمیکردویه گوشه افتاده بودهمیشه این چیزهای خرت وپرت افتاده ناقص یه گوشه افتاده روجمع میکردم یه چیزی بهش اضافه میکردومیشداسباب زندگی کوچوله اه (اسم عروسک هفت هشت سانتی بچه گیم بود) دلم میسوخت اگه به کارنمی اومد واون گوشه میمونددلم واسه بعضی قسمت های خونه هم میسوخت که بدبخت هاهیچ وقت قسمتشون نمیشدکسی اونجابشینه یاراه یایه دکوری چیزی بزاره..بگذریم دلم واسه چیزهایی که استفاده نمیشدن میسوخت..داشتم میگفتم که جاهای خالی رودوست ندارم وهمیشه ناخوداگاه میخوام کاری کنم که اونجاخالی نمونه حتی جایی که به من ربطی نداره یانیازی نیست کاری کنم!نمیتونم بی تفاوت باشم وانگاروظیفه منه یافقط ازدست من برمیادکه جاهای خالی روپرکنم! صبرنمیکنم هیچ وقت ..
درموردخودم مطمعنم که روند اعمالم وسیرتم روی صورت کاملامشهوده..
برگشتم یه چیزهایی ازقدیموطی چندسال گذشته نگاه کردم..نمیدوم تلقین بودیااینکه میدونستم مثلااون عکس مال چه تاریخ تاچه تاریخیه یااصلانه حتی اگه هم نمیدونستم مال کی ه ازرو چشمها وصورتم میشدفهمید..
نمیدونم خوب یابد..اماخیلی واضح بود..حتی تدریجشم پیدابود.
همین یکی دوساعتی که چشم روی هم گذاشتم بعدتاخودصبح انگارفقط برای این بودکه این خواب روببینم..
ازپشت چشمهای خیس نگاهت میکردم..توبرگشته یودی خیلی موفق وچشمگیر ودست نیافتنی برگشته بودی که به نظرمیامد قراربودمن را ببینی یاحداقل ساعتی راروزی را هم به من اختصاص بدی وهم من وهم تو در جمع تازه ای بودیم تودریک گروه ناآشنایی شبیه یک گروه کاری یاحرفه ای بودی که کم کم داشت معلوم میشدنمیتوانی زیادماندگارباشی آنجاکه بودیم وتومهمان مابودی یک مجموعه آپارتمان بلند ومدرن بود..وتوآنقدردوروبرت شلوغ وپرازآدمهایی بودکه من نمیشناختم که گیج شده بودم که من آنجاچه نسبتی باهمه دارم چراانقدرتنهایم چراباهمه فرق دارم چراکه انگاربرای تحقق یک وعده ای آنجابودم وقراربودبیشتربهم توجه کنی اما حتی اگه میخواستی نگاهمم کنی وقتی نداشتی!همه وقتت صرف همه آن آدمهاازدختروپسرهایی بودکه من نمیشناختم واحساس میکردم شبیه یه عامی ای هستم که دارم تلاش میکنم برای یادآوری ازقول وروزهای گذشته که دیگر انگاریادی ازشان نمانده بود..خبررسیدکه به زودی میخواهید برمیگردید امانه معلوم ازساعتش..من حتی رویم نمیشدکه بیایم کمی جلوتروتوراازمیان آن همه آدم کناری بکشم وبگم بیا ومن رانگاه کن ! بیامن آماده ام وقراری بود چرامن را نمیبینی پس کو! میدانم که میخواهی امانمیتوانی امابیاو بتوان اگر دلت هنوزبه برگشتن است..مشغول آراستن خودم بودم به این خیال که شایدبرازنده بشوم شایدبه چشم بیایم که سروصدای گروهی که قصدرفتندداشتندمیرسید وحالاانقدرمعروف بودی که خیلی هابرای دیدنت آمده بودند یابدرقه ات ومن همانطورناامیدانه دستهایم دورترمیشد..سراسیمه ونیمه آماده ازپله هاپایین میرفتم وگوشه ای دورترازهمه میان جمع نگاهت میکردم که چمدانی دستت بودوبالباس های بسیارمرتب درحال عزیمت بودی و عده ای دورتو ودوداسپندی بالای سرت وپشت به روی من ایستاده بودی کناردر آنجاکه نورازبیرون میامد که قدم آخررا برداری ودرست لحظه آخرسرت رابالا بردی وتاازمیان جمع انگاردنبال کسی یاچیزی بگردی وهمه متعجب از تعلل لحظه آخرت ازمیان جمع پرسیدی :میشود بپرسی چرا پردیس اینجانیست که من نمیبینمش؟اوکه همیشه بود!ومن دردلم همان لحظه که سرت رامیان جمع جستجوکنان میگرداندی دلم به لرزه افتاده بود که بالاخره یادش افتاد که من هم بودم که حداقل خداحافظی..!وبعدخواستم که دیده نشوم وآرام برگشتم که دورترجایی آنجاپنهان شوم که بااشاره انگشت جمعی همان قبل هراقدامی برگشتی به سمت من وهمان طورجمعی مبهوت وتحسین برانگیزوقتی به سمت من میآمدی نگاهت میکردند ومن حتی ازهمین توجه لحظه آخری به خودم دردلم به شعف آمده بودم میدانستم بالاخره میروی اما نه آنطور .همان چندلحظه خواستم غم عالم راببینی که توی صورتم ریخته یاتمام اجزای صورتم داشتم التماس میکردم که اگرمیتوانی نرو.میخواستم ازچشمهایم بخوانی که اگرهنوزایستاده ام به خاطرحضورتوست وازاین درکه بیرون بروی ازپشت سرت ازپاافتاده ام..دیدم که فقط من دیدم وچشمهایم پرازاشک وسوال شد که حتی هنوزهم نمیتوانم بگویم توهمانطورکه ازآن دری که نورمیامدپشیمان شدی که برگردی وبه این طرف نزدیک میشدی درمیان اشکهایم متوجه شدم که درست نمیتوانی راه بروی..توکه هیچ وقت مشکل راه رفتن نداشتی توکه برای پایت اتفاقی نیفتاده بود پس کی پس چطور و بعدهمانطور که من نگران به سختی راه آمدنت بودم بازهم رفتی ازمن هم عبورکردی وبعدرفتی ..همراه همان گروه درحالی که همه هنوز دوروبرت نزدیکتر بودند..
بعدجایی دیگرازبالای پنجره آن ساختمان بلند دیدم که هنوزآن پایین نرفته بودید خواستم برای آخرین بارببینمت دوباره تافرصت هست ..همه پله های تنگ وطویل رودویدم ودویدم ومیدویدم ومیدویدم ووقتی رسیدم همه بودند وتو بازهم رفته بودی ..
یک-اشتباه میکنم که نمینویسم.بارهاتاریخ این رابه من ثابت کرده است که هروقت که ننوشته ام یا کم نوشته ام چیزی عیب داردچیزی کم است یاجایی ازمن دارد لنگ میزند چیزی موردرضایتم نیست وبعید نیست من دارم به آن نارضایتی کم کم عادت میکنم بدون اینکه دلم بخواهد یاحواسم باشد.
دو-امروزبعدازدیدن اون قفسه گردان پرازآن همه شی ظریف ومتنوع دردلم دوباره یک چیزی یک حسی ازگذشته پررنگ شد!دست خودم نبود یکی راازقفسه درمیاوردم ونگاهم پرازشوق طرح زیبایش میشدوآن یکی راکه میدیدم نظرم عوض میشد این رابرمیداشتم آن یکی رامیگذاشتم هی فکرمیکردم کدام مناسب تراست کدام برازنده تراست.کدام خاطره انگیزتراست.همانطورکه مشغول تلاش سخت خودم درانتخاب بودم باخودم حرف میزدم کم کم این فکرها خودشان راواردمخیله ام میکردند..
میخواهی چطور این راپیش خودت نگه داشته باشی که یک روزی بیایی وبگویی که این مال آن روزسال نود وبوده است اصلا آن روز که بیاید این چیزخیلی شایدخیلی ساده ومعمولی باشد که باعث خجالتت شود وآن راقایم کنی یک جایی که نه چشم خودت بیفتدنه هیچ کس که یادت نیادچه بدسلیقه بوده ای یا اصلا شایدخوب باشد امابعدهامقایسه بشودبایک چیزی درآن روزدراین سال!!این رانمیتوانستم تحمل کنم اصلا این خیلی به آدم احساس غم انگیزوغریبانه ومحرومانه دست میدهد..بعداحساس کردم دخترفروشنده مسعول این بخش داردیک طوری مرانگاه میکندانقدرکه آن گوشه ایستادم وگذاشتم وبرداشتم وگذاشتم وبرداشتم آخرگذاشتم و بازهم ازشهرکتاب با دستهای خالی بیرون آمدم..
خیلی سخته یااینکه بگم خیلی بده که علاوه بردوگانگی های دیگه وجودم یه دوگانه سادگی-پیچیدگی دارم..
نمیتونم خوب بیانش کنم ویااینکه مطمعن باشم چیزی که حس میکنم یامیخوام بگم جزیی ازپیچیدگی به حساب میادیانه..
یعنی پیچیدگی کامل تره یایه بازه گسترده تره که احساسات من بخشی ازاونه یادرگیری که من دارم بخشیش مال پیچیدگیه وازونجابه بعدپیچیدگی نمیتونه معناش کنه ومیره تویه بخش دیگه معنی میشه..یااصلامشکل اززبون فارسیه!
به هرحال اینکه سالهاست درگیراینم..مثل همه تناقض های ریشه ای دیگه که شایدکوچیکترباشه امااین بزرگتره چون همه زیرمجموعه اینن تقریبا..
من هنوزهم نمیدونم چیه که عمیقامنومیتونه به آرامش برسونه توزندگی این که میگم چیه یعنی تم زندگی یاسبک یاروش یا ایدوعولوژیم درنوع زندگیم..
هنوزنمیدونم که آرامش ابدی ورضایت روکدوم برام به وجودمیارند سادگی یانوع برعکس اون که شامل زرق وبرق، تشریفات ،جزییات، تکثر،تنوع میشه ست..
احساس میکنم دوست دارم که همیشه دنبال نوع دوم باشم چون چیزیه که اکثریت برای اون تلاش میکنند تابیشترجلوه داده بشن وتظاهرکنند که خوشبختندچون درگیرزندگیند وازش لذت میبرند ودرعین حال به چشم بیان..
امابه خودم که نگاه میکنم بعدازمدتی تلاش کوتاه برای زندگی به نوع دوم حالاتوهرشکلیش احساس سرخوردگی ونارضایتی میکنم..عمیق وطولانی وحتی پشیمونم میکنه ازهرتلاشی درگذشته..
دوست ندارم ..نمیدونم احساس میکنم حواشی زندگی آدم زیادمیشه درداش زیادترمیشه..غصه هاش حتی واهمیت های بیهوده پیدامیشه توزندگی..اصلا انگاربرخلاف درونم دارم سعی میکنم که خوشحالش کنم اماخوشحالیم خیلی کوتاست..
-گاهی دوست دارم برگردم برم اون روستای کویری که چهارساعتی تاشاهرودفاصله داشت که سه چارشبی اونجابایکی ازدوستای دانشگاه شاهرودم که همگروهم بودتویه مدرسه شبانه روزیه دخترونه خوابیدم زندگی کنم..باطبس میگفتن یه دوساعتی فاصبه ست اگه اشتباه نکنم..تواون مودرسه دخترهایی بودند که ده دوازده سالگی ازدواج میکردندوبعضیاشون که ازروستاهای بدون برق میمدندهرچندکم..
نمیدونم هنوزحس خوب اونموقع ازیادم نرفته وهربارکه خیلی ازهمه چیه زندگی ناامیدمیشم یاداونجامیفتم که شبیه آخردنیاست که برم اونجازندگی کنم! برای سکوتش برای شبش برای خلوتش برای بکربودنش..برای خلوص وپاکی دل مردمش..برای مردمی که زندگیشون انقدرساده ومحرومانست وقت خیلی ازگناه هاروندارند! برای اینکه انقدرکمه جزییات زندگیشون همه کلیت زندگیشون خداست!
حتما صبح که ازخواب پامیشن چه بخوان وچه نخوان زیرسقف بی انتهای آسمون اونجایادشون نمیره که روزشون بایادخداشروع بشه..یادشون نمیره که بنده خدان..حتما یادشون نمیره که مرگ همین لحظه بعدممکنه باشه..حتما یادشون نمیره که فقط دوروزه اینجان..
نمیتونم نگم..چشاموکه بازکردم..گرمی دستات هنوزتودستم بود..حتی سنگینیش.. همون حالتی که درازکشیده بودم دستم همون حال بود وبعدآروم آروم محوشد..
اون بین نگران خیلی جیزهابودم. نگران همه حسرت هام..نگران اون تصویرمبهمی از عکس روی گوشیت که موهای بلوندروی شونه هات تکیه داده بود..
تودستموتودستت نگه داشته بدی ونگران چین وچروک روی این دستهابودی که زمانی نگاهت پراازتحسینش بود..
نگران همه سالهای ازدست رفته بودم..
همون وقتها داشتی شماهم شروع میکردی به خوندن قرآن ازاولین سوره ای که من شروع کردم به حفظ
توی خوابم حالاآیه قرآن میخونم میشنوم..میبینم..کنارتو