نمیتونم نگم..چشاموکه بازکردم..گرمی دستات هنوزتودستم بود..حتی سنگینیش.. همون حالتی که درازکشیده بودم دستم همون حال بود وبعدآروم آروم محوشد..
اون بین نگران خیلی جیزهابودم. نگران همه حسرت هام..نگران اون تصویرمبهمی از عکس روی گوشیت که موهای بلوندروی شونه هات تکیه داده بود..
تودستموتودستت نگه داشته بدی ونگران چین وچروک روی این دستهابودی که زمانی نگاهت پراازتحسینش بود..
نگران همه سالهای ازدست رفته بودم..
همون وقتها داشتی شماهم شروع میکردی به خوندن قرآن ازاولین سوره ای که من شروع کردم به حفظ
توی خوابم حالاآیه قرآن میخونم میشنوم..میبینم..کنارتو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر