۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

جاهای خالی -1

همیشه ترس جاهای خالی روداشتم ازبچگی..دوست نداشتم یکی بره وجاش خالی بمونه زودبه مهمونامون اونایی که چندشب وروزخونمون میموندن عادت میکردم دلم میخواست بازهم بمونن وپشت سرشون وقتی خیلی کوچیک بودم گریه میکردم بزرگترکه شدم یواشکی وقتی برمیگشتم تواتاق دلم میگرفت وگریه میکردبزرگترترکه شدم دیگه توسررسیدی جایی که اولین دفترخاطراتم حساب میشدمینوشتم حالافقط این نبود فقط جای خالی مسافرهانبودکه ناراحتم میکردجای خالی هرچیزی که دیگه شبیه قبل نبودهرنقشی که دیگه جاش خالی میشدهرکسی که مثلاازخونه باباش شوهرمیکردمیرفت واتاقش خالی میشدهم ناراحتم میکردحتی..هرکسی که دانشگاه شهردوری قبول میشدودیگه نبودحالاحتی شایدسالی یه بارهم نمیشدببینیمش اماهمین که میدونستم دیگه خالی شده اونجا..یاحتی وقتی یه چیزی خراب میشدودورانداخته میشدیه چیزی که یه عمری ازجون ودل خدمت کرده بودبه آدمیزادسال های سال..یااصلادورانداخته نمیشدهمین که دیگه کارنمیکردویه گوشه افتاده بودهمیشه این چیزهای خرت وپرت افتاده ناقص یه گوشه افتاده روجمع میکردم یه چیزی بهش اضافه میکردومیشداسباب زندگی کوچوله اه (اسم عروسک هفت هشت سانتی بچه گیم بود) دلم میسوخت اگه به کارنمی اومد واون گوشه میمونددلم واسه بعضی قسمت های خونه هم میسوخت که بدبخت هاهیچ وقت قسمتشون نمیشدکسی اونجابشینه یاراه یایه دکوری چیزی بزاره..بگذریم دلم واسه چیزهایی که استفاده نمیشدن میسوخت..داشتم میگفتم که جاهای خالی رودوست ندارم وهمیشه ناخوداگاه میخوام کاری کنم که اونجاخالی نمونه حتی جایی که به من ربطی نداره یانیازی نیست کاری کنم!نمیتونم بی تفاوت باشم وانگاروظیفه منه یافقط ازدست من برمیادکه جاهای خالی روپرکنم! صبرنمیکنم هیچ وقت ..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر