همین یکی دوساعتی که چشم روی هم گذاشتم بعدتاخودصبح انگارفقط برای این بودکه این خواب روببینم..
ازپشت چشمهای خیس نگاهت میکردم..توبرگشته یودی خیلی موفق وچشمگیر ودست نیافتنی برگشته بودی که به نظرمیامد قراربودمن را ببینی یاحداقل ساعتی راروزی را هم به من اختصاص بدی وهم من وهم تو در جمع تازه ای بودیم تودریک گروه ناآشنایی شبیه یک گروه کاری یاحرفه ای بودی که کم کم داشت معلوم میشدنمیتوانی زیادماندگارباشی آنجاکه بودیم وتومهمان مابودی یک مجموعه آپارتمان بلند ومدرن بود..وتوآنقدردوروبرت شلوغ وپرازآدمهایی بودکه من نمیشناختم که گیج شده بودم که من آنجاچه نسبتی باهمه دارم چراانقدرتنهایم چراباهمه فرق دارم چراکه انگاربرای تحقق یک وعده ای آنجابودم وقراربودبیشتربهم توجه کنی اما حتی اگه میخواستی نگاهمم کنی وقتی نداشتی!همه وقتت صرف همه آن آدمهاازدختروپسرهایی بودکه من نمیشناختم واحساس میکردم شبیه یه عامی ای هستم که دارم تلاش میکنم برای یادآوری ازقول وروزهای گذشته که دیگر انگاریادی ازشان نمانده بود..خبررسیدکه به زودی میخواهید برمیگردید امانه معلوم ازساعتش..من حتی رویم نمیشدکه بیایم کمی جلوتروتوراازمیان آن همه آدم کناری بکشم وبگم بیا ومن رانگاه کن ! بیامن آماده ام وقراری بود چرامن را نمیبینی پس کو! میدانم که میخواهی امانمیتوانی امابیاو بتوان اگر دلت هنوزبه برگشتن است..مشغول آراستن خودم بودم به این خیال که شایدبرازنده بشوم شایدبه چشم بیایم که سروصدای گروهی که قصدرفتندداشتندمیرسید وحالاانقدرمعروف بودی که خیلی هابرای دیدنت آمده بودند یابدرقه ات ومن همانطورناامیدانه دستهایم دورترمیشد..سراسیمه ونیمه آماده ازپله هاپایین میرفتم وگوشه ای دورترازهمه میان جمع نگاهت میکردم که چمدانی دستت بودوبالباس های بسیارمرتب درحال عزیمت بودی و عده ای دورتو ودوداسپندی بالای سرت وپشت به روی من ایستاده بودی کناردر آنجاکه نورازبیرون میامد که قدم آخررا برداری ودرست لحظه آخرسرت رابالا بردی وتاازمیان جمع انگاردنبال کسی یاچیزی بگردی وهمه متعجب از تعلل لحظه آخرت ازمیان جمع پرسیدی :میشود بپرسی چرا پردیس اینجانیست که من نمیبینمش؟اوکه همیشه بود!ومن دردلم همان لحظه که سرت رامیان جمع جستجوکنان میگرداندی دلم به لرزه افتاده بود که بالاخره یادش افتاد که من هم بودم که حداقل خداحافظی..!وبعدخواستم که دیده نشوم وآرام برگشتم که دورترجایی آنجاپنهان شوم که بااشاره انگشت جمعی همان قبل هراقدامی برگشتی به سمت من وهمان طورجمعی مبهوت وتحسین برانگیزوقتی به سمت من میآمدی نگاهت میکردند ومن حتی ازهمین توجه لحظه آخری به خودم دردلم به شعف آمده بودم میدانستم بالاخره میروی اما نه آنطور .همان چندلحظه خواستم غم عالم راببینی که توی صورتم ریخته یاتمام اجزای صورتم داشتم التماس میکردم که اگرمیتوانی نرو.میخواستم ازچشمهایم بخوانی که اگرهنوزایستاده ام به خاطرحضورتوست وازاین درکه بیرون بروی ازپشت سرت ازپاافتاده ام..دیدم که فقط من دیدم وچشمهایم پرازاشک وسوال شد که حتی هنوزهم نمیتوانم بگویم توهمانطورکه ازآن دری که نورمیامدپشیمان شدی که برگردی وبه این طرف نزدیک میشدی درمیان اشکهایم متوجه شدم که درست نمیتوانی راه بروی..توکه هیچ وقت مشکل راه رفتن نداشتی توکه برای پایت اتفاقی نیفتاده بود پس کی پس چطور و بعدهمانطور که من نگران به سختی راه آمدنت بودم بازهم رفتی ازمن هم عبورکردی وبعدرفتی ..همراه همان گروه درحالی که همه هنوز دوروبرت نزدیکتر بودند..
بعدجایی دیگرازبالای پنجره آن ساختمان بلند دیدم که هنوزآن پایین نرفته بودید خواستم برای آخرین بارببینمت دوباره تافرصت هست ..همه پله های تنگ وطویل رودویدم ودویدم ومیدویدم ومیدویدم ووقتی رسیدم همه بودند وتو بازهم رفته بودی ..
۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر