۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

خیلی سخته یااینکه بگم خیلی بده که علاوه بردوگانگی های دیگه وجودم یه دوگانه سادگی-پیچیدگی دارم..
نمیتونم خوب بیانش کنم ویااینکه مطمعن باشم چیزی که حس میکنم یامیخوام بگم جزیی ازپیچیدگی به حساب میادیانه..
یعنی پیچیدگی کامل تره یایه بازه گسترده تره که احساسات من بخشی ازاونه یادرگیری که من دارم بخشیش مال پیچیدگیه وازونجابه بعدپیچیدگی نمیتونه معناش کنه ومیره تویه بخش دیگه معنی میشه..یااصلامشکل اززبون فارسیه!
به هرحال اینکه سالهاست درگیراینم..مثل همه تناقض های ریشه ای دیگه که شایدکوچیکترباشه امااین بزرگتره چون همه زیرمجموعه اینن تقریبا..

من هنوزهم نمیدونم چیه که عمیقامنومیتونه به آرامش برسونه توزندگی این که میگم چیه یعنی تم زندگی یاسبک یاروش یا ایدوعولوژیم درنوع زندگیم..
هنوزنمیدونم که آرامش ابدی ورضایت روکدوم برام به وجودمیارند سادگی یانوع برعکس اون که شامل زرق وبرق، تشریفات ،جزییات، تکثر،تنوع میشه ست..
احساس میکنم دوست دارم که همیشه دنبال نوع دوم باشم چون چیزیه که اکثریت برای اون تلاش میکنند تابیشترجلوه داده بشن وتظاهرکنند که خوشبختندچون درگیرزندگیند وازش لذت میبرند ودرعین حال به چشم بیان..
امابه خودم که نگاه میکنم بعدازمدتی تلاش کوتاه برای زندگی به نوع دوم حالاتوهرشکلیش احساس سرخوردگی ونارضایتی میکنم..عمیق وطولانی وحتی پشیمونم میکنه ازهرتلاشی درگذشته..
دوست ندارم ..نمیدونم احساس میکنم حواشی زندگی آدم زیادمیشه درداش زیادترمیشه..غصه هاش حتی واهمیت های بیهوده پیدامیشه توزندگی..اصلا انگاربرخلاف درونم دارم سعی میکنم که خوشحالش کنم اماخوشحالیم خیلی کوتاست..

-گاهی دوست دارم برگردم برم اون روستای کویری که چهارساعتی تاشاهرودفاصله داشت که سه چارشبی اونجابایکی ازدوستای دانشگاه شاهرودم که همگروهم بودتویه مدرسه شبانه روزیه دخترونه خوابیدم زندگی کنم..باطبس میگفتن یه دوساعتی فاصبه ست اگه اشتباه نکنم..تواون مودرسه دخترهایی بودند که ده دوازده سالگی ازدواج میکردندوبعضیاشون که ازروستاهای بدون برق میمدندهرچندکم..
نمیدونم هنوزحس خوب اونموقع ازیادم نرفته وهربارکه خیلی ازهمه چیه زندگی ناامیدمیشم یاداونجامیفتم که شبیه آخردنیاست که برم اونجازندگی کنم! برای سکوتش برای شبش برای خلوتش برای بکربودنش..برای خلوص وپاکی دل مردمش..برای مردمی که زندگیشون انقدرساده ومحرومانست وقت خیلی ازگناه هاروندارند! برای اینکه انقدرکمه جزییات زندگیشون همه کلیت زندگیشون خداست!
حتما صبح که ازخواب پامیشن چه بخوان وچه نخوان زیرسقف بی انتهای آسمون اونجایادشون نمیره که روزشون بایادخداشروع بشه..یادشون نمیره که بنده خدان..حتما یادشون نمیره که مرگ همین لحظه بعدممکنه باشه..حتما یادشون نمیره که فقط دوروزه اینجان..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر