اتفاقاهمین امروزیکی از آشناهام ازم دعوت کردکه برم دفترکارش وببینمش.البته من خودم سفارشی داشتم که بایدازش میگرفتم.همه جورصحبت باهام کرد ونشست ازم سوال های عجیب پرسید..حرف به اینجارسیدکه توچجورآدمیوواسه زندگی میپسندی..من درکمال تعجب خیلی ساده یه چیزی جمع وجورکردم فقط واسه اینکه احساس کردم اگه سکوت کنم دوتامون ممکنه معذب شیم وفضاآوکاردشه حرفی زده باشم وبعدصحبتوعوض کنم وبگذریم..بعدهرچی موضوع روعوض میکردم ادامه میدادکه خوب نگفتی!...یابعدسوالشویه جورویگه ازیه شکل دیگه میپرسید..
خلاصه بعدچندساعت صحبت ازاین درواون بالاخره مستقیم اشاره کرد که میخوام توروبه کسی معرفی کنم! خیلی فکرکردم وچون به انتخاب من مطمعن بودتوتنهاپیشنهادمن میتونستی باشی..
شرایطشوداشت میگفت که من همونطورکه داشت حرف میزدداشتم به چیزهای مختلف فکرمیکردم..بعدحرفش که تموم شدمنتظرموندچیزی بگم..من هم دیدم دارم فقط نگاش میکنم وسکوتمون طولانی شد! یادم رفت اصلاواسه چی اومده بودم..پشیمون شدم وباخودم فکرکردم شایدتقصیره منه که پیشنهادش من شده بودم!شایدمن جوری رفتارکردم..
احساس میکردم پشت میله های قفسم تظاهرکرده بودم که آزادم..حس میکردم بدامانتی کردم..داشتم فکرمیکردم که همین امروزبودکه نوشتم چه وچه...
بلندشدم وهمینطورکه خداحافظی میکردم دستمونگه داشت وگفتم فکرمیکنم بهتون خبرمیدم.
۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر