۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

اشتباهی

گاهی می شنوم..می بینم..حس میکنم..من حتمااشتباهیم..حتما..حتمااتفاقی اتفاق میافتد! مثلاهمین امشب من اشتباهی دستانم رافروبردم بین آستین های بلندبافتنیم ازسرماازتنهایی..کزکردم گوشه اتاق بی پناه ازظلم همه این روزها..دست خودم نیست همان لحظه لرزیدم فقط یک ثانیه بودحتماکمتر..همان لحظه که اشتیاهی میشوم!اشتباهی گوشهایم پرمیشودازنجوای نیرویی دعوت کننده !نورمیشودچشمهایم ازسفیدی عالمی دیگر! بعدزمان ومکان به انتظارم میایستد ومن میروم..میروم ومیروم ومیروم وسبکبال میروم وهمانطورکه شادمان درخیالمم ناگهان به تصویرخودم درآیینه برمیخورم و به خاطرمیاورم که ام !همانطورسرشکسته وبیچاره برمیگردم!
یامثلاهمان روزکه برایش نوشتی که برای تارتارگیسوانش شعرگفتی! من بازهم اشتباهی همان روزدرست صبح همان روز میان گیسوان بافته ام چشم بازکردم وخواندم!
وسعت سرزمین حسادتم راهرروز پهناورترمیسازی حتی ازفاصله ای که همیشه بودو هست!
من راببخش اما من به خون تک تک همه حروف ت وابسته به واژه های وصف کننده اش و همه ضمایر دوم شخص میان شعرهایت تشنه ام!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر