میدونم باززانوی غم بغل میگیره میدونم چهره اش بعدچندوقت دوباره گرفته وتکیده میشه..میدونم درعین حال که آخرش طاقت نمیاره وزنگ میزنه میگه شماره کارتتو بده پول بریزم..پیش خودش فشارزیادی روتحمل میکنه..دست خودش نیست..من هم انتظاری ندارم..دلم نمیادبازهم بارمسولیت بندازم گردنش بااون همه دغدغه ودرگیری که هنوزهم مشکلش حل نشده..خوب باحقوق بازنشستگی چطورمیتونه! ازاونطرف هم نمیخوام مدیون شم!چون دیدم که چه جوری معناش تعریف میشه. دقیقابه معنای واقعی مدیون میشم! این دینوخودم برای خودم تعریف میکنم وبعدحساس میشم که حالا دلم نمیاد تواین شرایط ناراحت باشه ومنم یه غصه دیگه اضافه کنم بهش.دلم نمیادناامیدبشه..چمیدونم ازاین جورفکرهاکه انگارخوشم میادخودمو مجبورمیکنم که درگیرکنم که عکس العمل بشم!بعدلج کنم وقیدهمه چیزوبزنم مثل اون سال که واسه قبول شدن پژوهش هنر جوری غم عالم اومدتوصورتش که من گفتم اصلا خودم دلم نمیخوادبرم.عکس العملی که به نفع هیچ کس نبود..تازه اونموقع داشت ومیگفت ندارم!..همون وقت که پسرهای شریکش مثل ریگ پول خرج میکردند..وازماپنهون میکرد! سرما منت میشدباهمه محبتی که ته دلش داشت..ولش کنم گذشته..امااینکه امروزسروین میگه شماره کارتتوبابامیخواد باهمه احتیاجم خواستم بگم نگرانم اذیت شه ولش کن..زهرامیگه خوب همین کارهاروکردین که اونهابی حساب خوردن واین شد روزگارتون!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر