ای خدااا...
خدانکنه..انقدرفکروخیال نکن
من چقدرشتباه کردم گفتم اینهمه مدت که گذشت..اونهمه دورالان نگران همه چیزشدی..
دیشب خواب دیدم آخرهم شما برام یه جایی پیداکردی اسم اونجانمیدونم چرابودگلاب..!!جای خوبی بود..جایی که مراقبم بودن!
من هم خواب مامان و شبیه به اون صحنه هایی که تعریف کردی رودوباره دیدم..چرااینجوری شده..
امروزمامان دستپاچه زنگ میزنه من فرداپامیشم میام تهران بریم خونه شکوه خانم( تنهافامیل دردسترسش که به نظرش اومد)بریم اون بالاخره سرزبون داره آشناداره یه جایی برات پیدامیکنیم..میگم مامان جان!! شکوه خانم بااون سنش چکارمیتونه کنه! توغصه نخوراصلامن جام خوبه عجله ندارم سرفرصت پیدامیکنم خوب..میگه آخه سروین الان گفت توکلافه شدی! خوب من بیام دونفری بریم بگردیم!
میگم مامان!..نمیدونه چکارازدستش برمیادساکت میشه!
+توازدل مامان من همیشه خبرداشتی!میدونستی..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر