۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

ازکریم ام که بخاری برنمیاد ! بچه س هنوز! اینولیلا وقتی داره خودشوواسه یه خودفروشی تازه راضی میکنه به خودش میگه! البته خیلی هم برایش فرق نمیکرد! خوب عادت کرده بودبامردهای چندده سال بزرگترازخودش بخوابه!
دست کشیدرو شکم ورقلمیبده شتواندام پوست استخوانی بی قوس وقزح ش شبیه به این بودکه توپ بزرگی روزیرپیرهنش جاسازی کرده باشه.ازبچه خوشش نمی آمد یادخودش می افتدکه ازهشت نه سالگی برای هاجرمادری کرد.همین هاجرکه که شدآینه دق وردلش
بچه مال خودکریم بوداین یکی رومطمعن بودکه جزبرای کریم حداقل خودش را ول نمیداد! هرچندکه این کریم باآن کریمی که باراول دیدبرایش زمین تاآسمون فرق داشت ومیدانست فقط بودنش به کله شقی وبچگی کریم بود .
دودسیگارازبینی لیلا باشدت بیرون اومدوباخودش فکرکرد این بچه شده وصله ناجور!روی لبه پنجره نشسته بودوهنوزمنتظربود کریم ازدرب زیرپنجره بیرون بیاید! فکرکردازهمین جا ازهمین ارتفاع خودش را بچه را کریم راراحت کند.دلش برای بچه نمیسوخت کسی دلش برای او هم نسوخته بود.. یادتنهایی وبچگی خودش میافتاد که بعد بلای پدر، بی مادرماند وتنها گرفتاردست وپای بی غیرت پدرش شدکه خیلی زود بزرگ شد!

کریم باپدرش فرق داشت این راهمان باراول که تازه پشت لبش سبزشده بوداحساس کرد.بایک نگاه اول به خیالش عاشق شد.خوب باآن مردهای شکم گنده سبیل کلفتی که به خانه شان رفت وآمدمیکردخیلی فرق داشت!
همان لحظه برای اینگه ازدستش ندهد دست هاجرراگرفت که دنبالش برود.نگوکه همان شدوبه جای خودش کریم را زل روصورت هاجردید قصه همان شد.تازه آن وقت فهمید که ازهاجربیزاراست باآن چشم وابروها واندامش که باچهارسال کوچکتربودن ازاو بالغ تربه نظرمی آمدانتظاردیگری نمیرفت.
این تنفرهمیشه ماندوبیشترشد هربار که نه فقط ازتایباد وازآن ده بالا هم برایش خواستگارپیدامیشد، برای او اماتنها  توجه وخواسته های آن مردهای بوگندوزیرگوشش

کریم تازه سربازشده بود که هاجربه عقدر پسرعمویش که چندسالی دانشجوی تهران شده بود درآمد.
بعددوماه که برگشت وخبرراشنید،بی مقدمه دست لیلاراگرفت وشدسربازفراری وبعد تواین زمستون شدندآواره مسافرخونه ها.کریم خودش هم نمیدانست چه میخواهدوچه میکند.برای لیلاهمین که بالاخره کریم به جای هاجراوراگرفت وازان خانه آمدبیرون آمدبس بود.
لیلاسرفه اش گرفت وسیگارتوی دستش به انتها رسیده بود یک آن خیال کردچیزی دردلش تکان میخورد!به خودش لرزید!باآن پنجره بازسردش شده بود وکریم هم که آخرازآن دربیرون نیامداحساس کردکریم حتماسردش هست بایدهرطورشد برش گرداند. شال گردن رابرداشت به سمت دررفت زیرلب باخودش گفت..
ازدلش درمیاورم کریم هم مثل من دیگر کسی راندارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر