مدتیه که دیگه عادت کردیم امااین اواخرهرکسی توجه کنه یاچیزی بپرسه من اشکم درمیاد
اماخوب این ماوای آشنا..
خونه که بودم مامان نزاشته من خیلی حس کنم.دقیقامن!..امااینجوری زیاددووم نمیاره.شبیه آرامش قبل طوفانه..
..تواین یه سال واندی فشار مالی رودوش مامان بوده به تنهایی! باهمه ازخودگذشتگی های همیشه داشت میکرد ومن نمیفهمیدم ودرگیربچگی خودم بودم.
نمیدونم کاردرستی میکنم که میگم..باباتوآخرین پروژش نتونسته کاروتموم کنه. به خاطربی مدیریتی یااصلانمیدونم چی..800 میلیون حالا اینجورکه میگن بدهکاردولتن پولوگرفتن نمیدونم ماخوردیم کی خورده خرج چی کردن.شریکش هم حاضرنیست چیزی ازاموال دونفریشونوبفروشن ودرواقع نمیخوادضررو شریک شه!ازلحاظ قانونی تنها دولت میتونه بابارومحکوم کنه.بابامدتهاس خودشوباخته واون ابهت اون آدم سابق یه هیچ عنوان نیست.گذاشت دست رودست بگذره وحتی باقی مونده حسابو داددست اوناوکشیدکنارتاموقع مراحل قانونی .کلایه ساله که باباهیچ دریافتی نداشته.وتازه چندماهه که حقوق بازنشستگی میگیره ازاونموقع حالش بهتره وبه خودش اومده وداره باکمک یه آشنا دنبال این قضیه رومیگیره.چندماهی کلاازخونه بیرون نمیرفت وهرصبح وشب جلوچشم ماگریه میکرداونم توشرایطی که من خودم نیازبه حمایت داشتم.اصلامن فکرمیکنم باباازاونوقت که مریض شدو قرصهای زیاددکترهابهش دادنداینجوری شد.یجوری که نمیشه گفت..راستش یه چیزهایی هستن که هیچ وقت سروسامون نمیگیرن بدبختانه...
اماخوب راه حل های خدازیاده
+..اون سرنگرانی درموردمن به مامان وصله..یه عکس قدیمی ازم دیده برام باافسوس شعرفروغومیخونه میگه آن روزها گذشت آن روزهای سالم سرشاربعدادامه میده آن روزهایی که صورت پردیس خندان بود..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر