۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه

موند

حالم مدتيه که خوب نيست..
همون حالى که با شروع فصل سرد, درد مي آره..
چقدر گفتم مهم نيست!
مهم اينه که مى گذره..
اما نگذشت..همه که بلد نيستن بگذرن!
بعضى چيزها فقط بلدن بمونن!
اومده بودن که ازاول هم فقط بمونن!
نظرشون هم عوض نمى شه که نمى شه!
هى بهشون بگى بيا مى برمت بگردى اين ور و اين ور !
واسه خريدهاى گرون گرون!
بريم تو همين اولين برف اسکى!حالا اگه برف هم نيومد کوه!
مهمونى!

نمى آد !
نشسته!
همونجا!
همونجا که زمستون زد وسفيد شد همه جا و کل شيشه بخار گرفت!
وبخارى نفتى فکسنى توى اتاق هم هى بوى دود مى داد!
بهش گفتم پاشو بيا بريم شيشه رو دستى بکشيم
دستاش يخ بود!
زانوى غم به بغل!
تو صورتم هم نگاه نمى کرد!

مى ترسيدم دستاشو بگيرم!دستاى خودم هم که نمى رسيد.آخه قد شيشه خيلى بلند بود!
بهش گفتم اگه همينجورى بمونه!زمستون هم مى مونه ها!
نگام مى کرد اما هيچى نمى گفت تازه اگه مى گفت هم مى گفت:خوب مى دونم که مى مونه!
هى زيرلب يه چيزى مى گفت..نمى فهميدم چيه!
بهش مى گفتم اين بخارى ه يکى دوروز ديگه روشنه
بيا يه کارى کنيم!
بيا تو طرف زمستون رو نگير!
گفت بى طرفم اماطرف تو هم نيستم..
هيچى ديگه نگفتم!
ديگه به شيشه هم نگاه نکردم!
اون هم همونجا موند..
همونجا که زمستون موند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر