۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

کوتاه وبلند

حالا بلند مى خندم..
آنطورکه کمى غافلگيرانه به خوم مى آيم و
صداى خنده هايم رابعدازسالها مى شنوم..
حالا قدم هاى بلند برمى دارم..
انگارکه خواسته باشم همه اين سالهاى جامانده
راحريصانه بدوم وبه خودم برسم
حالا رهاترازهميشه احساس مى کنم که مى توانم عميق وبلند  نفس  بکشم..
بااين حال گاهى اتفاقى سرم رابه آسمان بلند مى کنم
ياد آرزوهاى بلند بربادرفته ام مى افتم
مطمعنم که دستهايم کوتاه نبود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر