همون آخر
من از همان اولِ باران بی خبر ، که ناگهان کوچه تا انتهای گفت و گوی گریه خلوت شد جوری غریب دلم روشن بود که سر انجام یکی از همین روزهای رهگذر دوباره به خواب خانه برخواهی گشت...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر