۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

...

من از همان اولِ باران بی خبر ،
 که ناگهان کوچه تا انتهای گفت و گوی گریه خلوت شد
 جوری غریب دلم روشن بود 
که سر انجام یکی از همین روزهای رهگذر
 دوباره به خواب خانه برخواهی گشت... 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر