خوب شداومدم خونه زودتر..داشتم احساس میکردم تبدیل به یه روح شدم..احساس میکردم میتونم ازآدمهاردشم..نامرعی بودم..به خداهیچ کی متوجهم نبودیکی روپام لگدکردچنددقیقه ای پاش روپام بودعین خیالش هم نبودفهمیدم مشکل ازمنه لابدکه قابل لمس شدن نیستم..بعدهم خودش برداشت نگامم نکرد.یکی دیگه بغل گوشم داشت زندگی خصوصیشوواسه دوستش تعریف میکردخبرنداشت منم کنارش هستم ومیتونم بشنوم!
یکی دیگه هم داشت میومدرومن بشینه!رومن که نه روصندلی من! خداروشکریه نگاه به ایستگاه کرد پشیمون شدو پیاده شد...
-الان دقیقا تولد کیومبارک گفتی؟!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر