۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

من تکلیفم باآدمهاروشنه..یعنی روشنش میکنم هرکی که راهش به من بخوره.مگه اینکه یه آدم خاص منوبی تکلیف کنه.
برای من همه انسانها اول انسانن قبل اینکه هرفکردیگه ای راجع بهشون کنم.
همه اینهابهونست..کسی که بخوادمیخوادنمیخوادنمیخواد..لابدقسمت نیست دیگه الکی به هم گیرمیدن قفل میکنن زندگیه یکی دیگرو.من به خاطرتو وتوبه خاطرمنو من واسه اینو توواسه اونو..همه حرفه..هرکی هرکاردلش خواسته کرده وبعدبندکردیم به چندتا خاطره وچیزمشترک که فلان وبهمان..هرکی راه خودشورفته..کی به کیه..کی شاکیه..کی نمیدونه.هرکس خودش میدونه.ولش کنیم.چیزی که رهاشدنیه رهامیشه..چیزی که هست هست ومیمونه..حالا امروزحالافردا مگه اصن فرقیم توکل ماجرامیکنه.حال البته فرق که میکنه کی بدونه وبکنه.کی بدونه راه وچاه وبعدخودشوبندازه توچاه ها..!اما حالا کلا ازاول تاآخردیگه چه فرقی میکنه مگه توکل دنیاچندروززنده ایم بخوایم سخت بگیریم هی...هی...هی..زندگی..هی دنیا..
کی تموم میشی راحت شیم به خدا

-یه دربست گرفتم واسه تاآخرمسیر
-شبیه یه موجودیم که تازه دوروزه اومدم به این دنیاوهنوزخودمونتونستم سازگارکنم به این محیط و خودموهی هرروزنق میزنم آی من میخوام برگردم اینجاخوب نیستوایناحالاخوبه چندروزدیگه به بدبختی 27 سالم میشه اماهنوزاین بیست وهفت سال عادت نکردم مثال بقیه زندگی کنم فقط حتی زند  گی..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر