سعی میکنم که این احساس مبهمی که هیچ وقت اجازه ندادم درمن شکل بگیره نسبت به توبازهم سرکوب بشه ومیدون پیدانکنه..من هیچ وقت حساسیتی در تصوراین چیزهانمیبایست داشته بوده باشم!
نمیدونم بعد اینکه خوندم سعی کردم به هیچی فکرنکنم هیچی باور تازه ای پیدانکنم هیچ برداشتی مثلاواسه خودم نکنم نشینم واسه خودم نتیجه بگیرم ونشینم دوباره یه غصه عمیق تربه غصه هام وحسرتهام اضافه کنم..
وهمینطوربه زندگی این روزهام بی هدف ادامه بدم
-ولی راستش ازکل این حرفهات ترسیدم..!
-بسپاربه خدا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر