۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

راستش حواسم به خواسته شمابود! نوشتم اما بعدپاک کردم متاسفانه!به نظرم آمد انچه من باید میگفتم باشد و دقت کنم را فهمیده ام دیگر..واضح است بدون تردید برروی چشم رعایت میشود!
من که خودم ازخدامه..
امابعددیدم.. زمانو ازیادم بردم..من طبق عادت قدیم دلم میخواهدنگرانم باشی و بعدچشم انتظار صدور یک فرمان تازه ات درموردمراقبت ازخودم ،هنوز خیال کنم خیلی مهم ام.. خیلی!
دیدم این دوگفتگو شکل وحالش شبیه امروز نیست ..
اینکه من بیایم بگویم چشم وبعدهمانطورکه دارم قبول میکنم که دفعه بعد حواسم هست بااااشد.. بازهم نازکنم و شکایت کنم که چه میشود کرد مثلا ساعت کلاس همانموقع است یامن اصلافکرنمیکردم که نیم ساعت هم بیشترکلاس طول بکشد که مثلا دلم بیاید کاملا خیالت راحت نشود وتردیدبه دلت راه بیفتدنکنداین دختربازهم حرف گوش نکند که باز هم نگران حالم باشی و من انقدرخوشبخت باشم که دوباره جنس نگرانی شب قبل راکه از کیلومترها دورترباتمام وجودحس کردم رادوباره تجربه کنم!
حالاهمه اینها بهانه است..نگران دلم شدم که باورش شد..
وتاصبح که نه تاظهرخوابیدم که خواب ببینم وتاآخرین لحظه ای که چشم بازکنم بین آرزوهایم پرسه زدم!
-من قول هیچ انتظاروتوقع وباوری رابه دلم نمیدهم.

-دفعه بعد زهرا قول داده که بیاد.نگران نباش.نهایت آژانس مطمعنی رودوستم معرفی کرده هرجاباشم میادومنومیبره.باهاش هماهنگ میکم اون ساعت آماده باشه.خودم توبه کردم.یه بار دوبار تاسه نشه یه اتفاقی برام دیگه میفته..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر