۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

دوسال پیش اونوقتاکه عقل نداشتم وفکرمیکردم مشاورهاعقل دارن چقدر دنبال این بودم که اینهابگن راه درست چیه یه چیزی جلوپام بزارن!
میگفتم:نمیتونم..مردازنظرمن اینجوریه..من اینجوری بدم میاد..اونجوری خوشم نمیاد..اینجوری دوست ندارم..اونجوری که اصلا حسن نیست..اینحوری که اصلابه دردنمیخوره!
میگفتن نه توساختارهای ذهنیت طی چندسال اینجوری شکل گرفته درست میشه!طبیعیش اینجوریه که درست بشه!
اصلا صحبت ساختارهای ذهنم نبود! صحبت ساختارهای روحم بود!بعدناکه فهمیدم غیرطبیعیم!
درست نشد براساس حرف اونها که خرابترشد!!
صحبت چندسال هم نبود..صحبت سالهای کل زندگیم بودانگار..اصلاخیلی قبل ترحتی..
بعدافهمیدم ساختارازاول تا آخر واحده وهرجوردستبرد به اصولش کل نظم وایستاییمومیریزونه به هم من اصلاازاول نباید شروع میکردم ریشه به تیشه زدنش!
چقدربه خودم لرزیدم..چقدر به جون خودم افتادم..

-نمیدونم یه جورتو چجوریه..

- ﻫﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺎﻗﺒﺖ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر